X
تبلیغات
مدرسه عشق - دانستني هاي قرآني

مدرسه عشق

مازبالایم وزبالابازمیگردیم

امام زمان (ع) صاحب شب قدر

امام زمان (ع) صاحب شب قدر

مریم صمصام شریعت

چنان‌که از آیات سورة قدر بر می‌آید، در هر سال شبی است که ارزش و قدر و فضیلت آن از هزار ماه برتر است. در این شب فرشتگان به همراه بزرگ خویش ـ روح ـ فرود می‌آیند و هر امر، فرمان و تقدیری را که از سوی خدا معین شده است، به نزد ولی مطلق زمان می‌آورند و به او تسلیم می‌کنند. این واقعیت همواره بوده است و خواهد بود. این شب در روزگار پیامبر اکرم(ص) بوده است و پس از ایشان نیز این شب صاحبانی دارد.1

امام جواد(ع) در بیان حقایق شب قدر فرموده‌اند:

خداوند متعال شب قدر را در ابتدای آفرینش دنیا آفرید همچنین در آن شب نخستین پیامبر و نخستین وحی را آفرید. در قضای الهی چنان گذشت که در هر سال شبی باشد که در آن شب تفصیل امور و مقدرات یک سال فرود آید. بی‌شک پیامبران با شب قدر در ارتباط بوده‌اند و پس از ایشان نیز باید «حجت خدا» وجود داشته باشد؛ زیرا زمین از نخستین روز خلقت خود تا لحظة فنای آن بی‌حجت نخواهد بود. خداوند در شب قدر مقدرات را به نزد آن کس که بخواهد (وصی و حجت) ‌فرو می‌فرستد. به خدا سوگند روح و ملائکه در شب قدر بر آدم نازل شدند و مقدرات امور را نزد او آوردند، و حضرت آدم درنگذشت مگر این که برای خود وصی و جانشین تعیین کرد. بر هر یک از پیامبرانی که بعد از آدم آمدند نیز در شب قدر امر خداوند نازل می‌شد و هر پیامبری این مرتبت را به وصی خویش می‌سپرد.2

قرآن در شب قدر

..

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/06/05ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط fana  | 

ماه، هميشه پشت ابر نمي ماند!

ماه، هميشه پشت ابر نمي ماند!

دو پرده عبرت انگيز تاريخي

پرده اول: 1143 م. شرق فرانسه، كليساي كلوني

     در سال 1143 ميلادي، قرآن كريم براي نخستين بار از سوي شخصي انگليسي تبار موسوم به روبرت به زبان لاتين ترجمه شد.

     ترجمه اي كه گذشته از دخل و تصرفات دلخواهانه بسيار در مضمون آيات، انواع حمله، انتقاد و القاي شبهه نسبت به اسلام و قرآن و پيامبر (ص) را نيز به همراه داشت.

     جرج سيل1 ، مترجم مشهور قرآن به زبان انگليسي در 1734، با اشاره به ترجمه روبرت (كه در سال 1543، از سوي بيبلياندر آلماني چاپ و با مقدمه مارتين لوتر پيشواي مسيحيان پروتستان انتشار يافت)2 مي نويسد: “آنچه كه بيبلياندر به زبان لاتيني به عنوان ترجمه قرآن منتشر كرد، شايسته نيست كه ترجمه ناميده شود. زيرا اشتباهات فراوان، حذف و اضافه و دخل و تصرف كاملا آزادانه در موارد بسيار و بي شمار، باعث شد كه اين ترجمه هيچ شباهتي با متن اصلي خود نداشته باشد.”!

     كلوني خود نيز اعتراف مي كند كه در ترجمه قرآن به ربان لاتين با مشكلات زيادي مواجه بوده و آزادانه در متن آن دخل و تصرف كرده تا كار را به پايان رساند. مثلا سوره بقره را به سه بخش يا سوره تقسيم كرده و با انجام دادن اين كار در موارد ديگر، 9 سوره به مجموع سوره هاي قرآن كريم افزوده است.

     ترجمه قرآن توسط روبرت، به توصيه و تشويق و حمايت پطرس مقدس كلوني، رئيس كليساي كلوني انجام گرفت. كليساي كلوني در سال 910 ميلادي در شرق فرانسه تاسيس شد و داراي نفوذي گسترده تا اسپانيا و واتيكان بود و رهبران اين كليسا، با تقرب خاصي كه نزد پاپ رم داشتند از اين امتياز بهره مند بودند كه به طور مستقل با كليساهاي ديگر ارتباط برقرار سازند و اين خود سبب شده بود كه قدرت و ثروت زيادي بدست آورده و بر 600 كليسا و دير در فرانسه و اسپانيا و دهها هزار راهب و كشيش پراكنده در بخش عظيمي از جهان، اعمال نفوذ كنند.

     كليساي كلوني ابتكار جنگ اعتقادي ضد اسلام را ـ به روزگار جنگهاي صليبي ـ به عهده داشت و رهبر مشهور و متعصب آن، پطرس كلوني كه رياست كليساي مزبور را در سالهاي 1122 تا 1156  م به عهده داشت، تلاش مي كرد توجه روحانيون و سلاطين مسيحي وقت را به يك جنگ دو جانبه نظامي ـ فكري با مسلمانان جلب كند. پطرس در نامه هايش به پادشاهان صليبي خاطر نشان مي ساخت كه يك كشيش بايد در فضايل و اخلاق، يك مسيحي باشد و در اعمال و رفتار، يك فرد نظامي و تلاش براي مسيحي كردن مسلمانان به مراتب از كشتن آنها، براي مسيحيت سودمندتر است.

     وي اعتقاد داشت كه شعار جنگهاي صليبي: “به خاطر عشق به خدا و رضايت او، مسلمانان را به قتل مي رسانيم.” بايد به اين شعار تبديل شود: “شمشير كلمه به جاي شمشير” و اگر پاپ اوربانوس دوم، فارغ التحصيل همين كليساي كلوني، با سخنراني مشهورش در مجمع كلرمونت ( 1095 م) آغازگر جنگهاي مشهور صليبي گرديد‌؛ پطرس كلوني را نيز بايستي بنيانگذار جنگ فكري عليه مسلمانان در خلال همان جنگها دانست كه آثار و نتايج سوء و مخرب آن تا امروز ـ به شيوه هاي گوناگون ـ ادامه دارد.

     ترجمه تحريف آميز قرآن توسط روبرت، جزيي از “مجموعه تولدويي” بود كه به انگيزه پيشبرد همين جنگ فكري صورت گرفت و بد نيست بدانيم كه “تولدو”   (طليطله) از اولين بخشهاي اندلس (اسپانياي اسلامي) بود كه به اشغال مجدد صليبي ها در آمد و مركز فعاليت هاي ضد اسلامي آنان گرديد. 

     روبرت، خود، درباره انگيزه شيطاني خويش از ترجمه قرآن كريم به لاتين، خطاب به پطرس نوشت: من در ترجمه خود آشكار كردم كه آبشخور مسلمانان كدام بركه آلوده است و اين كار من، مانند كار سربازان پياده است كه راه را براي غير خود مي گشايند و من دودي را كه حاصل آتش افروخته محمد (ص) بود، پراكنده ساختم تا تو {پطرس كلوني} اين نور و آتش را خاموش كني.

     ترجمه محرّف روبرت بتدريج به 12 زبان اروپايي بر گردانده شد و زمينه پخش تصويري كاملا وارونه و مغرضانه از حقايق قرآن و اسلام را در ذهن غربيها فراهم ساخت و پايه و مايه چند قرن جنگ صليبي فرهنگي عليه مسلمانان گرديد.3

 

پرده دوم: 5ـ 1963، ميلادي، رم

شوراي دوم واتيكان

     در سالهاي 1963 ـ 1965، از سوي واتيكان ـ كه بر كاتوليك هاي جهان، بزرگترين گروه مسيحيان در دنياي معاصر حكم مي راند ـ يك سلسله اعلاميه “درباره ارتباط كليسا با اديان غير مسيحي”  منتشر شد كه به اعلاميه هاي دومين شوراي اين اعلاميه ها، نظر رسمي كليساي كاتوليك و پاپ رم درباره اسلام و مسلمانان چنين خاطر نشان شده است:

     “كليسا، همچنين مسلمانان را كه معبودشان خداي يكتا، حيّ قيّوم، بخشنده، قادر متعال خالق آسمان و زمين است، خدايي كه با انسان سخن گفته است، به ديده احترام  مي نگرد. اسلام با اشتياق، نسبت خود را به ابراهيم مي رساند و همان گونه كه ابراهيم خود را تسليم خداوند كرد، مسلمانان مي كوشند خود را تسليم احكام پر رمز و راز او كنند. آنان عيسي مسيح را در مقام پيامبر احترام مي كنند و البته او را خدا نمي دانند؛ آنان براي مريم عذرا احترام قائلند و گاه از روي اخلاص و ايمان، او را مي خوانند. بعلاوه، آنان در انتظار روز حساب هستند، روزي كه خداوند همه انسانها را بر خواهد انگيخت و جزاي اعمالشان را خواهد داد. از اين رو براي زندگي بر طبق موازين اخلاقي اهميت قائلند و با اقامه نماز، دادن زكات و روزه، خدا را عبادت مي كنند. اگر در طي قرون، ميان مسلمانان و مسيحيان بارها خصومت و اختلاف بروز كرده است، اين شوراي مقدس اكنون همگان را دعوت مي كند كه گذشته را فراموش كنند، صادقانه براي تفاهم تلاش نمايند و براي حفظ و ترويج منافع كليه افراد بشر، عدالت اجتماعي، اخلاق حسنه و نيز صلح و آزادي با يكديگر همكاري كنند.”

     آبا اين همان كاتوليسيسم اروپاست كه پاپ اوربانوس دومش در سال 1095 م. فتواي جنگ صليبي را ضد مسلمانان صادر كرد و پطرس مقدسش نيز 50 سال بعد از آن تاريخ، طرح يك تهاجم همه جانبه فرهنگي ضد اسلام را ريخت و اكنون چنين مي گويد؟!

     البته بديهي است كه (با توجه به سوء عملكرد گذشته كاتوليسيسم نسبت به مسلمانان و نيز مغازلات آن در دوران معاصر با امريكا و صهيونيسم) نبايد جانب احتياط را از دست داد؛ بلكه بايستي با چشم باز، اقوال و به خصوص اعمال واتيكان نشينان را در ارتباط با مصالح و منافع عمومي شرق اسلامي تعقيب و بررسي كرد كه اولياي واتيكان تا چه حد عملا به لوازم و اقتضائات گوناگون اين بخش از بيانيه پايبند بوده و هستند؛4  اما در عين حال، در تبيين علل صدور اين بيانيه، نبايستي اين عامل اساسي را از نظر دور داشت كه مغرب زمين، از آن روز كه به فتواي اوربانوس دوم و پطرس مقدس، ضد اسلام شمشير كشيد (و در حقيقت، به خدمت فئوداليسم فرسوده و سپس سرمايه داري پر تحرك غرب كمر بست) تا امروز، از حديث آشنايي با اسلام، راه نسبتا درازي را پيموده است و خورشيد حقيقت، بسياري از ابرهاي ظلمت را آب كرده و بر افق مغرب زمين درخشيدن گرفته است؛ هر چند كه تا مقصد نهايي هنوز راه طولاني اي در پيش است.

 

تصوير اسلام در “آينه شكسته” تبليغات صليبي

     بررسي نوشته هاي گوناگون غربيان پيرامون اسلام از قرون وسطي تا كنون5 ، به روشني نشان مي دهد كه طرز تفكر و قضاوت نويسندگان غربي درباره اسلام و قرآن طي قرون متمادي بر اثر توسعه اطلاعات و مطالعات انجام شده (بويژه ترجمه قرآن به زبانهاي مختلف اروپايي) بتدريج تحول قابل ملاحظه اي يافته و روي هم رفته در يك سير تكاملي از تهمت و تجاهل به سمت توجه و تحقيق و تكريم رفته است.6  

     تحول تدريجي ديدگاه غربيان نسبت به اسلام، هر چند روالي صد در صد يكنواخت نداشته و احيانا خالي از برخي نشيب و فرازها و پيشرفت و پسرفت ها نبوده است؛ اما در كل، به چهار دوران تاريخي قابل تقسيم است:

  1. دوران تجاهل و تنفر يا دوران دشمني شديد توام با بي اطلاعي و اتهامهاي ناشيانه؛

  2. دوران توجه و ترديد؛

  3. دوران تحقيق و تكريم؛

      4. دوران تفهيم و تقريب.

     دست كم مي توان از نقاط عطف اين تحول تدريجي با عنوان 4 مكتب ياد كرد كه تقريبا بدنبال هم رواج يافته اند.

 

دوران تهمت و تجاهل

     نخستين دوران (دوران تهمت و تجاهل) از زمان اولين برخورد نظامي امپراتوري بيزانس در قرن 7 ميلادي با موج رو به گسترش اسلام آغاز مي شود و تا سالها پس از جنگهاي مشهور صليبي ادامه مي يابد.

     در اين فاصله تاريخي در خلال اظهارات و نوشته هاي غربيان (و عمدتا پاپها و كشيشان) به نظريات و نسبتهاي بسيار عجيبي درباره حضرت محمد (ص) برمي خوريم كه فوق العاده مضحك بوده و نقل آنها، مايه شرمساري دستگاه تبليغاتي مسيحيت و نويسندگان اروپايي وقت است.

     در قرون وسطي، جهالت و افترا را بدانجا رسانده بودند كه موسس اسلام را به عنوان يك اسقف رومي مي شناختند كه چون به مقام پاپي نايل نشده به عربستان گريخته است! يا او را فردي مدعي الوهيت! معرفي مي كردند كه عربها مجسمه اش را از طلا          مي ساختند و خود را قرباني او مي كردند! از نام محمد اسم بتي به اسم ماهوم مشتق كرده و در قصص رايج آورده بودند! در سرودهاي مشهور رولان اشعاري است كه      مي گويد وقتي سواران شارلماني بر اعراب پيروز شدند، بتهاي مسلمانان را شكستند و زير پا ريختند! پاپ اينوسان سوم، پيامبر اسلام را {نعوذ بالله} دجال ناميده ونويسنده نسبتا جدي، ژيبر دونژان، حكايت مي كند كه فوت پيامبر از شدت مستي بود! و بعد جسد او را خوكها خوردند! و به همين دليل شراب و گوشت خوك در اسلام حرام شده است ..!7

     ذكر اين تهمتهاي فجيع ودر عين حال بچگانه و مضحك كه قلم از بازگويي آن شرم دارد، براي آن بود كه با نمونه اي از اظهارات و تبليغات غرب صليبي (كه با هدف توجيه قتل و غارت شرق اسلامي در جنگهاي صليبي انجام مي گرفت) آشنا شويم از اين بابت از ساحت قدس نبي اكرم اسلام (ص)، پوزش مي طلبيم.

     پروفسور مونتگمري وات، استاد عربي و مطالعات اسلامي دانشگاه ادينبورگ انگليس، تصويري را كه در اروپاي قرون وسطي از اسلام ترسيم مي شد، مبتني بر “4 نكته اساسي” زير مي داند:

     1.دين اسلام دروغ است (چون، در نحوه تبيين حقايق مربوط به طبيعت، انسان و خدا با تفكر و تعليمات رايج مسيحيت و تفسير ارباب كليسا از تورات و انجيل تعارض دارد و في المثل، مدعي است “فارقليطا” يي كه انجيل وعده ظهور او را  مي دهد همان پيامبر اسلام است)؛

     2.دين اسلام، دين شمشير و خشونت است؛

     3.دين اسلام، دين تن آسايي و عيش و عشرت است (چون رهبانيت مسيحي را قبول ندارد!)؛

     4.حضرت محمد (ص) يكي از پيامبران ضد مسيح است.8

     وات تصريح دارد كه “اينها چهار جنبه عمده تصوير تحريف شده اي از اسلام بود كه در اروپا بين قرون 12 و 14 ميلادي شكل گرفته بود”9  و “دست كم تا قرن هيجدهم بر تفكر اروپايي تاثير عظيمي داشت و با وجود تلاش پژوهشگران براي تصحيح خطاهاي خود هنوز هم در برخي محافل، تاثيري ناچيز دارد.”10  در حالي كه اين گونه تصوير از اسلام، تصويري “بسيار دور از واقعيت”11  بوده و تحقيقات جديد اروپايي، از اسلام و بنيانگذار آن چهره اي مغاير با اين تصوير بدست مي دهد.12  وات از اين كه مي بيند صليبيون جنگ افروز و مهاجم به ديار مسلمانان، اسلام و مسلمانان را متهم به خشونت مي كرده اند، اظهار شگفتي و تعجب مي كند.13  

     نكته اي كه در نوع اظهارات و داوري هاي غربيان در قرون وسطي نسبت به مسلمانان به شكل شاخصي خودنمايي مي كند، گذشته از تعصب خشك مفرط، جهل يا تجاهل عجيب گويندگان آنها نسبت به حقايق روشن تاريخ اسلام و احكام مسلم اين آيين (نظير دعوت به توحيد و مبارزه پيگير و قاطع با شرك و بت پرستي) است. بي جهت نيست كه برخي از نويسندگان مانند ساثرن، برآنند كه بيم و تنفر جهان مسيحي، زاييده ناداني مسيحيان بوده است. وي مي گويد كه چهار سده نخستين تاريخ اسلام را بايد “عصر ناداني” جهان مسيحي نسبت به اسلام دانست. زيرا در اين مدت كوشش    مي كردند كه در فروغ گفته هاي انجيل، آن را مورد تفسير و بررسي قرار دهند. ساثرن، انديشمندان غربي آن روزگار را به مردي نادان تشبيه مي كند كه در زنداني به سر مي برد و شايعاتي از بيرون زندان مي شنود و سعي مي كند كه با كمك باورهاي پيش ساخته بدانچه مي شنود، شكل دهد.14  

     پايك، مستشرق ديگر اروپايي در كتابي كه پيرامون زندگاني پيامبر اسلام نوشته، اعتراف مي كند كه محمد (ص) يكي از مردان بزرگي است كه بيش از هر مرد پر آوازه ديگر جهان، آماج تهمت و دروغ زني قرار گرفته است.15  

     همانگونه كه ساثرن نشان داده است، دست كم تا اوايل قرن 18، دانش اروپا درباره شعبه اي از فرهنگ شرقي كه فرهنگ اسلامي باشد. بسيار ناچيز، اما پيچيده بود.16  نگارش كتابهايي كه بعدها، بويژه در قرن 20، نسبتا با مراجعه مستقيم به متون اسلامي و اظهارات دانشمندان مسلمان، تحت عناويني چون “فهم اسلام”17 نوشته فريتيوف شووان، دين شناس مشهور فرانسوي معاصر، يا “كشف اسلام”18 به قلم روژه دوپاسكيه، خاورشناس سوئيسي، تهيه و طبع گرديد، با انتخاب اينگونه عناوين، در بردارنده اين حكم ضمني بود كه اسلام تا آن زمان در اروپا به درستي شناخته و فهميده نشده و تصور رايج از اسلام در غرب، تصوري وارونه و تحريف شده از واقعيت اين دين است.19  

     جالب است بدانيم كه پروفسور مونتگمري وات، اين تصوير وارونه را ناشي از “احساس خود كم بيني و تحقير” ي مي داند كه “اروپاي غربي در مقابل تمدن اسلام داشت”.

     او خاطر نشان مي سازد كه: “به طور كلي احساسات اروپاييان غربي نسبت به مسلمانان مثل احساسات طبقات پايين جامعه نسبت به طبقات بالاي آن بود. آنها همانند طبقات نازل جامعه براي تاييد خود در برابر طبقات ممتاز، رو به سوي دين خود، مسيحي يعني زيارتگاه سن جيمز در كومپوستلا و احساس عميق نسبت به جنگهاي صليبي براي گرفتن بيت المقدس به شمار مي رفت، مي آوردند.

     تصوير تحريف شده اي از اسلام در ميان اروپاييان، مساله جبران احساس حقارتشان را در مقابل مسلمانان پيش كشيد. يكي از اساسي ترين كمكها را براي اين احساس جديد، پطرس مقدس با تهيه مجموعه تولدويي و نيز تاليف خلاصه اي از دين اسلام و نوشتن رديه اي بر آن انجام داد

     تصوير تحريف شده اي از اسلام كه در اين زمان توسط دانشمندان مسيحي ترسيم شده، احتمالا به منظور توانا گردانيدن مسيحيان ديگر براي اين مساله بوده كه حال كه عليه مسلمانان مبارزه مي كنند، بدانند كه براي روشنايي در برابر تاريكي مي جنگند 20

     برداشت خود وات اين است كه، “اسلام ديني است كه در طلوع قرون براي     ميليون ها نفر از مردم امكان زيستن در يك زندگي پر معنا را در شرايطي بسيار دشوار فراهم آورده است”21 و امروزه بر ما اروپاييان فرض است كه برداشت غلط خودمان را اصلاح كرده و بر دين خويش نسبت به جهان اسلام و عرب اعتراف كنيم.22

     كتابهاي سرويليام موير (1819 ـ 1905) به نامهاي “زندگاني محمد”23 و خلافت؛ ظهور، اصول و سقوط آن”24 جزو شاهكارهاي تحقيقي به حساب مي آيد. در حالي كه موضع وي در اين كتابها را مي توان از خلال اين جمله وي بدست آورد كه مي گويد: شمشير محمد و قرآن، سرسخت ترين دشمنان تمدن، آزادي و حقيقت است كه بشر تاكنون شناخته است!25 كتاب زندگاني محمد كه يكي از نامبردارترين سيره هايي است كه در تاريخ نوشته شده، حتي نزد خود محققان فرنگي به “غير همدلانه و گاه علنا خصمانه” بودن مشهور است.

     ويليام سنت كلرتيسدال (1928 ـ 1859) و جان دروبيت (1923 ـ 1836)، دو اسلام شناس انگليسي معاصر ويليام موير نيز همچون خود وي، آرا و نظريات خصمانه اي نسبت به اسلام و مسلمانان ابراز كردند.26  در همين راستا، همچنين بايد از نويسنده اي چون اليوس اسپرنجر (1813 تا 1893) ياد كرد كه در كتاب خود “زندگي و مكتب محمد”27 همچون ويليام موير، خلوص و صداقت پيامبر را تكذيب مي كند. تصويري كه ولهوزن (1918 يا 1944) در كتاب خود به نام “امپراتوري عرب و سقوط آن”28 از حكومت خلفاي عربي تا سال 132ق/750م. بدست داد و نيز كتاب نولدكه (1836 تا 1930) به نام “مقالاتي درباره تاريخ ايران”29 و “گوشه هايي از تاريخ شرق”30 جنبه هاي نامطبوع تمدن اسلامي را به نمايش در آوردند. ارنست رنان (1823 تا 1892) در آثار خود به نام “ابن رشد و مكتب او”31 و “اسلام و علم”32 اعراب را ناتوان در فلسفه خواند و اظهار عقيده كرد كه در كشورهاي اسلامي از سده سيزدهم ميلادي به بعد انديشه مستقل وجود نداشته است (كه سيد جمال الدين اسد آبادي، در همان روزگاران به برخي از اظهارات او پاسخ داد).

     تاريخ نگاران عمومي اروپا نظير لئوپلدفون رانك (1795 ـ 1886) در كتاب خويش “تاريخ جهان” و نيز ژاكوب بوركهارت در قطعات تاريخي يادداشت هاي چاپ نشده 1893، با اسلام به منزله دشمن بزرگ اروپاي مسيحي برخورد كرده و بوركهارت در كتاب مزبور از اسلام به عنوان يك امر نكبت بار، خشك و خالي و ناقابل ياد كرد.33  

     كتاب اگناز گلدزيهر (1921 تا 1950) خاورشناس يهودي تبار و ضد اسلام مجاري، كه “مطالعات در آيين محمّدي”34 پايه مطالعه “حديث” در غرب است با استقبال مسلمانان روبه رو نشد، زيرا سعي در مخدوش ساختن اعتبار احاديثي داشت كه مسلمانان نزديك به هزار سال صحت آنها را پذيرفته بودند.35

     بر اين سياهه مي توان اسامي ديگري نيز افزود: دانته ايتاليايي در كمدي الهي، نيكمردان تاريخ اسلام را در دوزخ سراغ مي گيرد! و هنري لامنس، كشيش متعصب بلژيكي، عقده هاي خويش را در قالب كلمات و تحقيقات ريخته است كه اتيان دنيه، دانشمند فرانسوي، در رد اظهارات وي كتابي نوشته است.36

     آبراهام گايگر خاورشناس مشهور اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20، در كتاب خويش سعي كرده است به اصطلاح ثابت كند كه قرآن چيزي جز يكسري مطالب اخذ شده از تورات و انجيل نيست!37

 

ورق بر مي گردد!

     يك ضرب المثل فارسي مي گويد: ماه يا خورشيد، هميشه پشت ابر نمي ماند. ماه و خورشيد، در اين تمثيل، نمادي از حقيقتند. بدين معني كه خورشيد حقيقت را براي هميشه نمي توان (ولو با هزار زور و تزوير) در پس ابرهاي دروغ و بهتان، مخفي ساخت و چشمه تابش آن را به گل و لاي تحريف اندود، زيرا بالاخره يك روز از پشت ابرها بيرون آمده و جهان را روشن خواهد ساخت.

     حكايت “اسلام” و “تبليغات دروغين” استعمار صليبي ضد آن نيز، به عين، حكايت “ماه” و “ابر” بود و بر اهل نظر از همان آغاز پيدا بود كه آن همه پرده بر چهره حقيقت اسلام افكندن ها، تلاشي مذبوحانه و در خاموش ساختن نور جاودان هدايت، بيش نيست و اين بار كج، به مقصد نخواهد رسيد؛ بلكه با افشاي آن همه دروغ، دروغبازان بي آزرم، رسواي تاريخ و منفور و مسخره حقجويان آزاده خواهند شد.

     با گسترش تدريجي اطلاعات اسلامي در غرب و بويژه ترجمه برخي از متون اصلي اين دين ـ نظير قرآن ـ به زبانهاي غربي، خورشيد اسلام اندك اندك افق مغرب زمين را روشن ساخت و در پي آن، اينجا و آنجا شخصيت هايي چون هيگينز انگليسي به دفاع از اسلام پرداختند و كار به جايي رسيد كه توماس كارلايل، نويسنده شهير اسكاتلندي در قرن 19 اتهاماتي را كه به محمد (ص) زده مي شود، بازتاب دنائت و معايب خود غربيان دانست و گوته انديشمند بزرگ آلماني، در آغاز همان قرن، نيز گفت: ما در بادي امر، در تبليغات كليسا، از قرآن رويگردان بوديم ولي طولي نكشيد كه اين كتاب مقدس توجه ما را به خود جلب كرد و سرانجام مجبور شديم اصول و قواعدش را به ديده تعظيم بنگريم

     و بدين گونه دوران نازه اي آغاز شد كه مشخصه آن، به جاي تهمت و تجاهل، توجه و ترديد بلكه تكريم و تقريب به اسلام بود و اين سير، به طور فزاينده ادامه دارد.

 

پي نوشتها : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     1) وي يكي از مولفان تاريخ عمومي (universal History) و نويسنده مقالات مربوط به مشرق در كتاب فرهنگ عام (   ( General Dictionaryاست كه در سال 1680 متولد شده و در سال 1736 در لندن درگذشته است.

     2) مشخصات كتاب بيبلياندر كه با مقدمه لوتر در سه جلد نازك به قطع بزرگ چاپ شده چنين است: 

Machumetis Ejusque Successorum Vitae, ac Doctrina, Ipseque Al-coranus, etc., Basel, 1543

     3) در باب ترجمه قرآن روبرت و مجموعه تولد و نقشي كه اين ترجمه و مجموعه در ايجاد تصوير وارونه از اسلام در اروپا داشته اند، گذشته از كتاب “پطرس مقدس و اسلام”، گردآوري جيمز كريتزك:

Jarnes Kritzek (ed.): Peter the Venerable and lslam, Prinston University, New Jersey, 1964.

     و نيز آثاري چون كتاب “تاثير اسلام در اروپا” نوشته مونتگمري وات، ترجمه يعقوب آژند، انتشارات مولي، تهران 1361 ش، صص 132 و 133 و مقاله “اسلام از دريچه چشم مسيحيان”، نوشته مجتبي مينوي، مندرج در: محمد (ص) خاتم پيامبران، از انتشارات حسينيه ارشاد با همكاري شركت سهامي انتشار، تهران 1348 ش، 2/218 تا 220، مطالعه مقاله تحقيقي و مبسوط زير مفيد و مغتنم است:

     حسن معايرجي: “نخستين ترجمه هاي لاتيني قرآن كريم و تاثير آن بر ترجمه هاي قرآن به زبانهاي اروپايي، ترجمه بنياد بعثت، مندرج در: مجله آينه پژوهش، قم، سال سوم، شماره 1و2، خرداد ـ شهريور 1371 ش (صص 63 تا 76) و شماره 15، مهر ـ آبان 71 (صص 30 تا 38 ).

     4) در اين زمينه، مطالعه متن سخنراني خانم دكتر زينب عبدالعزيز مصري در كنفرانس “تسامح اسلامي” (كه در دارالبيضا برگزار شد) ضروري و لازم است. اين سخنراني ـ كه عنوان اصلي آن “از اوربانوس دوم تا يوحنا پولس ثاني” است ـ با عنوان “نظريه تسامح در برابر سوداي توطئه” در مجله كلمه، تهران، شماره 11، آبان ماه 1373، صص 46 تا 49، به فارسي ترجمه و نشر شده است.

     5) براي آشنايي با تاريخچه و سير مطالعت اسلامي در مغرب زمين از قرون وسطي تا كنون، مراجعه به مآخذ زير سودمند است:

     اسلام و غرب؛ شكل گيري يك تصوير، نوشته نورمن دانيل:

Norman Daniel: Islam and west, The Making of an Image, Edinburgh, 1960.

     و نيز: اعراب و اروپاي قرون وسطي، لندن 1975، نوشته هم او.

     نظريات مغرب زمين درباره اسلام در قرون وسطي، نوشته ساثرن:

R.W. Southern: Western news of Islam in the Middle Ages, Cambridge, Mass,1962.

     محمد در چشم غرب، نوشته پروفسور مونتگمري وات، مندرج در: ژورنال دانشگاه بوستون، شماره 3، دوره 22، پاييز 1974 و نيز تاثير اسلام در اروپا، نوشته هم او، (با مشخصات سابق الذكر) صص 132 به بعد كه راجع به تصوير رو به بهبود پيامبر اسلام در آينه تصور غربيان سخن گفته است.

     6) رك، مهدي بازرگان، شناخت وحي، ص17 به بعد / مونتگمري وات، تاثير اسلام در اروپا، همان، ص132 به بعد.

     7) بازرگان، همان، صص 18 تا 20 (به نقل از آثار تور آندرائه، بلاشر و اميل درمنگام). مونتگمري وات، نسبت جواز! زنا و همجنس بازي به قرآن! را نيز از جمله اتهامات نويسندگان غربي آن روزگار به اسلام شمرده است! (مونتگمري وات، همان، ص 136).

     8) مونتگمري وات، همان، صص 133 تا 138.

     9) همان، صص 138 و 139.

     10) مونتگمري وات، مطالعه دين در مغرب زمين، مندرج در: مجله نامه فرهنگ، تهران، شماره 16، زمستان 1373 ش، ص 65.

     11) مونتگمري وات، تاثير اسلام در اروپا، همان، ص 135.

     12) همان، ص 133.

     13) همان، ص136.

     14) R.W. Southern: Western Riews of Islam, op. Cit., p.14.

     15) James E. Royster, “The Study of Muhammad": A Survey of Approaches from the perspective of the History and  Phenomenology of Religion", The Muslim world, I.XII (1972), p.49.

     16) R.W. Southern: Western Riews of Islam, op.cit, p.14.

     17) Comprendre  L’Islam.

     18) Decouverte de L’Islam.

     19) كتاب فريتيوف با عنوان شناخت اسلام، به طور مغلوط از سوي ضياءالدين دهشيري (موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران 1362 ش) ترجمه و نشر شده است و كتاب روژه دوپاسيكه نيز به قلم دكتر حسن حبيبي با عنوان اسلام و بحران عصر ما (انتشارات اطلاعات، تهران 1363 ش) تلخيص و ترجمه شده است.

     20) مونتگمري وات، همان، صص 145و 146.

     21) مونتگمري وات، مطالعه دين در مغرب زمين، همان، ص 69.

     22) مونتگمري وات، تاثير اسلام در اروپا، همان، ص 148.

     23) The life of Mahomet, 1858-1861.

     24) The Caliphate, Its Rise, Decline & Fall,1891.

     25) به نقل از آلبرت حوراني، در مقاله جالب او تحت عنوان “اسلام و فلسفه تاريخ”، ص. 222.

     26) ر.ك، Clinton Bennett: Victorian lmages of lslam.  كه مشخصات آن قبلا ذكر شد.

     27) Das Leben und die Leher ers Mohammad, 1861-5.

     28) Das Arabische Reich und Sein Sturz, 1902.

     29) Aufsatze Zur persischen Geschichte, 1887.

     30) Sketches from Eastern History, 1892.

     31) Averros et L’Averroisme, 1852

     32) L’lslamisme ot La Science, 1883

     33) ر.ك، به مقاله يوهان فوك (J. Fuck ) تحت عنوان اسلام به عنوان مساله اي تاريخي در تاريخ نگاري اروپا از سال 1800 به بعد، در كتاب تاريخ نگاران خاورميانه، تاليف برنارد لوئيس و پ.م. هولت، چاپ دانشگاه آكسفورد، سال 1962، ص 307.

     34) Muhammadanische Studien, 1889.

     35) پيتر هاردي، مسلمانان هند بريتانيا، ترجمه حسن لاهوتي، انتشارات آستان قدس رضوي، مشهد، صص 237 و 238.

     36) ر.ك، حسين عبداللهي خوروش، فرهنگ اسلام شناسان خارجي، با مقدمه استاد محمد تقي جعفري، موسسه مطبوعاتي مطهر، اصفهان، محرم 1400، 1/22 و 23.

     37) دكتر ناصرالدين صاحب الزماني، سهم اسلام در تمدن جهان، انتشارات بعثت، تهران 1353 ش؛ ص 25.

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط fana  | 

بررسي معنا شناختي واژه كفر در قرآن كريم

بررسي معنا شناختي واژه كفر در قرآن كريم

مقدمه :

    يكي از مفاهيم مهم ، پيچيده و پر كار برد در قرآن كريم ، مفهوم كفر است كه در سرتا سر قرآن و همه سوره ها و آيات آن ، ‌به نحوي گسترش دارد . اين واژه با مشتقاتش با بيش از 500 بار تكرار در قرآن كريم از مفاهيم جامع و فراگيري است كه همه صفات متعلق به خصايص نكوهيده ، به نوعي با آن ارتباط دارند . مفهوم كفر به منزله قطبي است كه ديگر مفاهيم همسان و صفات منفي ديگر ، به گرد آن مي چرخند .

با وجود تلاش هاي گسترده انديشمندان در شناخت ماهيت كفر ، در باره اين مفهوم تاكنون چنانچه بايد و شايد تحقيق روشمند و محققانه اي نشده است . همچنين ، ارتباط كفر با مفاهيم همسان و متضاد آن مشخص نگرديده ، و زمينه ها و پيامد هاي كفر ورزي از بيان قرآن كريم استخراج نشده است .

پيش از پرداختن به اصل موضوع ، مطلبي رابرگرفته از انديشه هاي ايزوتسو ، به عنوان مقدمه مي آوريم ، به اعتقاد وي ، ما هنگام مراجعه به واژه هاي كليدي قرآن ، با دو امر مواجه مي شويم كه جنبه اي از آن چنان آشكار است ك شايسته اشاره نيست ، و جنبه ديگر چندان وضوحي ندارد . جنبه آشكار موضوع ، آن است كه هر كلمه منفرد كه به صورت جدا از كلمات ديگر در نظر گرفته شود ، معناي اساسي يا مفهوم تصوري خاص خود را دارد . براي نمونه ، معناي اساسي واژه “ كتاب “ نوشته و نامه است . در حالي كه در دستگاه اسلامي و نظام قرآني ، ارتباط خاصي با كلمات مهم ديگر مانند ” الله “ ، “ نبي “ ، “ وحي “ ، “ نزول “ و “ اهل “ پيدا مي كند . از اين رو ، اين واژه معناي تازه اي مي طلبد كه برخاسته از روابط آن باديگر مفاهيم و اصطلاحات است .

بنابر اين ، يك كلمه با قرار گرفتن در دستگاه اسلامي يا نظام قرآني ، در ارتباط با كلمات و اصطلاحات ديگر صبغه معنا شناختي خاصي به خود ميگيرد كه اگر بيرون از آن دستگاه بدون در نظر گرفتن در تركيبات خاصي لحاظ شود ، هرگز آن معنا را در بر نمي گيرد .

نكته قابل توجه اينكه تا زماني كه اين واژه در متن قرآني به كار رفته باشد ، جزيي از معناي آن كلمه و حتي بسيار مهمتر از خود معناي اساسي آن به شمار خواهد آمد . اين بخش از معنا در نزد ايزوتسو ، به عنوان معناي نسبي قلمداد مي شود . از ديدگاه وي ، “ معناي نسبي چيزي است كه دلالت ضمني دارد و در نتيجه پيدا شدن وضع خاصي براي آن كلمه در زمينه اي خاص ، به معناي اساسي پيوسته و افزوده ميشود ، و در نظام تازه نسبت به كلمات مهم ديگر ، نسبتها و روابط گوناگون پيدا ميكند . “ ( ايزوتسو ، خداو انسان در قرآن “ 15 )

گاهي قدرت كل دستگاه و نظام در تغيير معنايي ، چنان است كه تقريبا“ واژه معناي اساسي و تصويري خاص خود را از دست ميدهد ، و به صورت كلمه ديگر در مي آيد . آشكارترين نمونه معنا شناختي در قرآن كريم ، واژه “ كفر “ است .

معناي اساسي كفر

معناي اساسي كفر ، “ ناسپاسي كردن “ و “ ناسپاس بودن “ در مقابل خير و احساني است ، كه به شخصي از طرف شخص ديگر رسيده باشد . اين معنا در ميان همه افرادي كه به زبان عربي تكلم ميكنند ، مشترك است ، به طوري كه در همه زمانها هم اين معنا حفظ شده است . براي نمونه ، واژه “ كافرين “ در آيه : “ قال الم نربك فينا وليدا“ و لبثت فينا من عمرك سنين و فعلت فعلتك التي فعلت و انت من الكافرين “ ( شعراء /18-19 ) ( گفت : آيا تو را نزد خودمان به هنگام كودكي پرورش نداديم و تو چند سال از عمرت رادر ميان ما نگذراندي و مرتكب شدي كارت را كه از تو سرزد و تو از ناسپاساني ) كه از زبان فرعون به حضرت موسي ( ع ) گفته شد ، در يك بافت معنايي غير ديني ، مفهوم ناسپاسي را براي كفر بخوبي روشن ميسازد ( طباطبايي ، الميزان ج 15،284 )

اما در نظام قرآني بين كلمه (( كفر )) و كلمه (( الله ))‌، ارتباطي مستقيم به وجود آمد . در حوزه اين ميدان معنا شناختي ، ديگر كفر ، بيان كننده مفهوم ساده ناسپاسي نبود ، بلكه مفهوم ناسپاسي به خدا و قدرنشناسي به احسان و عنايت الهي پيدا كرد .

قرآن به انسان مي آموزد كه از وابستگي و نيازمندي بنيادي خويش به خدا غافل نباشد . اين غافل نبودن ، همان آغاز ايمان و اعتقاد واقعي انسان به خداست . از همين جا ، معلوم ميشود كه چگونه “ كفر “ بتدريج از معناي اساسي خود منحرف شده ، و به معناي بي اعتقادي و نفي تصور ايمان نزديك شده است . “ در آن آيات قرآني كه نزديك اواخر زندگي حضرت محمد ( ص) به او وحي شده ، ديگر “ كفر“ معناي ضد “ شكر “ : يعني سپاسگزار بودن ندارد ، بلكه كلمه اي ضد ‹‹آمن›› است . و اسم فاعل آن ، يعني كافر ،.. بسادگي معناي “ غير مومن “ پيدا كرد “ ( ايزوتسو ، خدا وانسان در قرآن ،19 )

البته به نظر مي آيد قبول برخي از اين سخنان ، بويژه اينكه : “ ديگر “ كفر “ معناي ضد “ شكر “ ، يعني سپاسگزار بودن ، ندارد “ به صورت مطلق پذيرفته نيست ، زيرا نمونه هايي از تقابل كفر وشكر در سوره هاي مدني مشاهده ميشود . در سوره مدني بقرة آمده است : “ فاذكروني اذكر كم واشكرو الي و لا تكفرون “ بفره / 152 ) (‌پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و مرا شكركنيد و ناسپاسي مكنيد )

تضاد ميان كفر و ايمان

 كفر به معناي ناسپاسي با ورود به نظام و جهان بيني اسلامي و باحفظ همان معنا ولي در ساختار جديد علاوه برتقابل آن با شكر ، با ايمان و مفاهيم همسان آن مانند : اسلام ، اخبات و تقوا نيز متضاد شد ، كه در اين مجال به بررسي اجمالي تضاد ميان كفرو ايمان مي پردازيم .

كفرو ايمان ، از مفاهيم عمده و كليدي قرآن كريم ميباشند كه هر كدام ، حوزه معنايي مستقلي را تشكيل داده اند . در مقايسه دو حوزه معنايي كفر وايمان ، در مي يابيم  كه آن دو به منزله دو قطب متضادند كه همه صفات مطلوب و نامطلوب بر محور آنها مي چرخند .

از طرفي ، همين دو مفهوم كفرو ايمان ، متعلقاتي نيز مختص به حوزه معنايي خود دارند كه در زمينه معنا شناسي ، علاوه بر فهم ارتباط مفاهيم متضاد ، فهم پيوند آنها با يكديگر نيز لازم است .

ايمان :

با يك نگاه اجمالي به قرآن كريم گسترش اين واژه با شكلهاي مختلف و صيغه هاي متفاوت در بيشتر آيات قرآني ، بر كسي پوشيده نخواهد ماند . در واقع ، كمتر صفحه اي از قرآن را مي يابيم كه در آن ، ايمان و مشتقات آن به كار نرفته باشد . اين واژه علاوه بر مفاهيم همسان خود ، با مشتقاتش ، بيش از 800 بار در قرآن كريم به كار رفته است . با اندكي تدبر در برخي از اين آيات ، تقابل و تضاد ايمان ، بعنوان سرچشمه و منبع همه فضايل اخلاقي ، با كفر به عنوان منشاء همه رذايل اخلاقي ، بخوبي آشكار خواهد شد .

با وجود برقراري رابطه تضاد ميان كفر و ايمان ، فهم اين دو ، چنان لازم و ملزوم يكديگرند كه درك درست هر يك از آن دو بدون ديگري امكان ندارد . به عبارت ديگر ، فهم درست ساختمان معنايي كفر و ايمان ، منوط به درك صحيح هر دوي آنهاست . در اين ميان ، مفهوم هر كدام كه روشن شود ، مفهوم ديگري نيز ، قاعدتاً مشخص خواهد شد ، بويژه در باره كفر كه دانستن مفهوم آن ، تا حدود زيادي ، لازمه دريافت صحيح بيشتر ويژگيهاي مربوط به حوزه معنايي ايمان است . راجع به تقدم بررسي معنايي كفر بر ايمان ، انديشمنداني همچون : استاد شهيد مطهري ( ره ) و آقاي ايزوتسو ، بوضوح بدان اذعان كرده اند . در اين باره ، صاحب كتاب مفاهيم اخلاقي ديني چنين مي گويد : “ به عقيده من ، حتي مفهوم ايمان را ، بعنوان بالاترين و والاترين ارزش اخلاقي و ديني در اسلام ، از طريق تجزيه و تحليل مفهوم كفر ، يعني از جنبه منفي ايمان ، و بطور غير مستقيم بهتر مي توان روشن ساخت تا از طريق مستقيم “ ( ايزوتسو ، مفاهيم اخلاقي ديني 239 )

بر اين اساس ، براي تجزيه و تحليل كفر و ايمان ، برخي از آياتي كه در آنها تضاد ميان كفرو ايمان بروشني نمايان است ، با دسته بندي ذيل ، ذكر ميشود .

1 ـ آياتي كه سيرو سلوك جداگانه اي رابراي هر كدام از اهل كفرو ايمان بيان ميكنند ، همچون آيه : “ الذين آمنو ا يقاتلون في سبيل الله و الذين كفروا يقاتلون في سبيل الطاغوت “ ( نساء / 76 ) ( كساني كه ايمان آوردند در راه خدا مي جنگند و كساني كه كافر شدند در راه طاغوت مي جنگند). اين آيه نشان مي دهد كه اهل ايمان در راه خدا، و كافران در راه شيطان جهاد مي كنند.

 در آيه ‹‹ ان الله يدخل الذين آمنو وعملوا  الصالحات جنات تجري من تحتها الانهار و الذين كفروا يتمتعون و يأكلون كما تاكل الانعام و النار مثوي لهم››{محمد/12)(بدرستي كه خداوند كساني را كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردند، به بهشتهايي كه نهرها از زير آن جاري است وارد مي كند و كساني كه كافر شدند بهره مند مي شوند و مي خورند همانگونه كه چهارپايان مي خورند و آتش جايگاه آنان است،

تقابل ميان كفر و ايمان از دو جهت باز گو شده است:

الف: اختلاف در سير و سلوك دنيوي، كه مؤمنان در پي كارهاي خير و صلاحند. در حالي كه كافران دائم به دنبال تن پروري و بهره جويي از لذتهاي مادي اند.

ب: اختلاف در پاداش اعمال، كه مومنان بدليل همان كارهاي نيكشان روانه بهشت مي شوند، ولي كافران بدليل عيش و نوش و زندگي حيواني شان، وارد دوزخ و گرفتار آتش الهي مي گردند.{فخر رازي، تفسير كبير،ج 28 ،51

2. آياتي كه بدليل اختلاف عملكرد مؤمنان و كافران، پيامدهاي گوناگوني را براي اعمال ايشان بازگو مي كنند. بيان تشابه و يكساني، يا تقابل و دو گانگي عقوبت در آيات متعدد قرآن كريم،‌يكي از بهترين شيوه ها و وجوه اشتراك يا افتراق مفاهيم عمده و مهم قرآني – از جمله دو حوزه بمعاني كفر و ايمان – است.

آيه : ‹‹الملك يومئذالله يحكم بينهم، فالذين آمنوا و عملو صالحات في جنات نعيم. والذين كفروا و كذبوا باياتنا فاولئك لهم عذاب مهين››{حج/56-57}،(فرمانروائي در آن روز براي خداست. برايشان حكم ميكند پس كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردند در بهشتهاي پر نعمتند و كساني كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ شمردند،‌پس براي آنان عذاب خوار كننده اي است). از اين گروه است كه مثل آيه 12 سوره محمد – كه در ذيل  عامل قبلي ار آن سخن گفته شد – تقابل و تضاد ميان كفر و ايمان را از دو جنبه بيان مي كنند:

الف: افتراق در سير و سلوك مؤمنان و كافران، و پيامدهاي ناشي از كفر و ايمان.

ب : افتراق و اختلاف در عقاب و ثواب، به عنوان آخرين پي آمد كفر و ايمان، به طوري كه هر كدام از مؤمنان يا كافران با انتخاب يكي از راههاي كفر و ضلالت يا ايمان و هدايت ، مسير جداگانه اي را طي مي كنند و با پيگيري رفتارهاي جداگانه اي در اين عالم ، آينده و آخرت متفاوت خويش را رسم مي كنند.

3. آياتي كه يار و معين متفاوتي را براي مؤمنان و كافران بيان مي كنند، همچون آيه : ‹‹ الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور والذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات ...››{بقره/257}(خداوند يار كساني است كه ايمان آوردند. آنان را از تاريكيها به روشنائي بيرون مي برد . و آنان كه كافر شدند، يارانشان طاغوت است ، آنان را از روشنايي به تاريكيها بيرون مي برد).

از آنجا كه ولي حقيقي و واقعي، خداوند باري تعالي است اولياي ديگر غير از او ارزش و اعتباري ندارند. به عبارت ديگر، بودن يا نبودن آنها، سودي به حال كافران نخواهد داشت. به همين خاطر، جاي هيچگونه تعجب نيست كه در مثال ذيل، كافران را مطلقا بي ياور معرفي مي كند، ‹‹افلم يسيروا في الارض فينظرواكيف كان عاقبه الذين من قبلهم دمرالله عليهم و للكافرين امثالها ذلك بان اللهمولي الذين آمنوا و ان الكافرن لامولي لهم››.{محمد/10-11}(پس، آيا در زمين سير نكردند پس بنگريد كه عاقبت كساني كه بيش از آن بودند، چگونه بود. خداون آنان را هلاك كرد و براي كافران امثال آن (عاقبت) خواهد بود.اين بدان سبب است كه بدرستي خداوند ياور كساني است كه ايمان آوردند و بدرستي كافران هيچ ياوري ندارند).

فخر رازي در ذيل اين آيات مي گويد:‌‹‹ در اين كلام، تباين عظيمي ميان كافر و مومن است ، زيرا كه مومن مورد نصرت و حمايت خداوند – كه بهترين ناصر است – مي باشد، در حالي كه كافر – با توجه به لاي نفي جنس – هيچ ياري نخواهد داشت{ فخر رازي، تفسير كبير، ج 28.50}.

4 . آياتي كه حالات دروني و قلوب كافران و مؤمنان را مختلف و صف مي كنند. يكي از آثار مهم ايمان در زندگي انسان، دست يافتن به آرامش روحي و  رواني است. اين آرامش به دو جهت است :

اولا، بدان جهت است كه خداگرايي در انسان فطري است . فطرت انسان ناخودآگاه در تب و تاب است تا به اين خواسته خود، دست يابد و تا به آن نرسد آرام و قرار نمي گيرد. حال رسيدن به هيچ خواسته اي، نمي تواند جاي آن را بگيرد. به همين خاطر، انساني كه ياد خدا را در دل خويش جاي دهد و ارتباط روحي ميان خود و خدا بر قرار كند، آرامش عميقي توام با رضايت و خشنودي به دست مي آورد.

ثانيا از آن جهت است كه فرد مؤمن با توكل و اعتماد به خدا و دل بستن به الطاف و عنايات او، هرگز ياس و نااميدي را به دل خويش راه نمي دهد. از اين رو با ايمان به مبدا و معاد و دل نبستن به زخارف دنيوي ، به هنگام از دست دادن آنها مضطرب و ناراحت نمي شود.اما كافران كه به دليل بي اعتمادي به مبدا و معاد فقط هدف و خواسته شان را در دنيا و نعمتهاي فاني آن جستجو مي كنند، طبيعتا نگران از دست دادن آنهايند و حسرت نداشته ها را مي خورند. و بدين ترتيب ، آنان هرگز روي آرامش و قرار را نمي بينند.

از اين رو، برخي از آيات، قلب مومنان را بدليل ذكر نام خداوند، مالامال از صفا و آرامش ملكوتي وصف مي كنند، در مقابل قلبهاي كافران،كه مثل سنگ و بلكه سخت تر ار آن وصف مي شوند. در اين باره قرآن مي فرمايد: ‹‹الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكرالله ، الا بذكرالله تطمئن القلوب›› {رعد/28}(آنان كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرامش مي يابد. آگاه باشيد كه دلها به ياد خدا آرامش مي يابد).

ميزان آرامش روحي هر كس، متناسب با ايمان و پيوند قلبي او با خداوند است.هرچه ايمان قوي تر باشد، آرامش روحي نيز به همان ميزان افزايش مي يابد. اما كساني كه ايمان سست و ضعيفي دارند، آرامش ايشان نيز كمتر خواهد بود. به همين خاطر ، كافران بي ايمان، هيچ بهره اي از آرامش و ثبات ندارند، و قلب و دلشان هم مثل سنگ ،‌سفت و سخت است.

در آيه : ‹‹ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره اواشد قسوه و ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار، و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشيه الله و مالله بغافل عما تعملون››{بقره/74}( پس،: دلهاي شما پس از آن چون سنگ سخت گرديد يا سختتر {از سنگ} كه بدرستي كه از سنگ گاه جويها روان شود و بدرستي كه چون شكافته شود آب از آن بيرون جهد و گاه از ترس خدا از فراز به نشيب فرو غلتد و خدا از آنچه مي كنيد غافل نيست)، قلبهاي قوم بهانه جو و كافر بني اسراييل را كه بعد از ديدن معجزات متعدد باز كافر شده بودند، ‌مثل سنگ و بلكه سخت تر از آن وصف مي كند، ‌چه آنكه سنگ با وجود سفت و سخت بودنش در مقابل عظمت پروردگار خاشع مي شود، و حال آنكه دل كافران خاشع نمي شود.

5. آياتي كه با ارائه سيماي متفاوتي از مومنان و كافران، صف آرائي جداگانه ايشان را در روز قيامت به تصوير مي كشانند، همچون : ‹‹ يوم تبيض وجوه و تسود وجوه فاما الذين اسودت و جوههم اكفرتم بهد ايمانكم فذو قوا العذاب بما كنتم تكفرون. و اما الذين ابيضت وجوههم ففي رحمه الله هم فيها خالدون››{آل عمران/106-107}(آن روزي كه گروهي سپيد روي و گروهي سيه روي شوند پس اما{به}آنان كه سيه روي شدند{گفته مي شود}، آيا شما پس از ايمانتان كافر شديد. پس به سبب كافر شدنتان عذاب را بچشيد و اما كساني كه سپيد روي شدند پس همواره در رحمت خداوندند).

نظير اين عبارات را در سوره عبس نيز مشاهده مي كنيم كه همگي ، تقابل و تضاد كفر و ايمان را بوضوح بيان مي كنند: ‹‹ وجوه يومئذ مسفره . ضاحكه مستبشره. و وجوه يومئذ عليها غبره. ترهقها قتره.اولئك هم الكفره الفجره››{عبس/38-42}(چهره هايي كه درآن روز درخشانند، خندانند و شادانند. و چهره هايي كه در آن روز غبار آلودند، در سياهي فرو رفته اند. اينان كافران و فاجرانند).

6. آياتي كه مقوله ايمان را ارزش، ولي مقوله كفر را ضد ارزش معرفي مي كنند:‌ از ديدگاه اسلام يكي از ملاكهاي اساسي در امر ازدواج ايمان و تقواست. انتخاب همسر و تشكيل زندگي مشترك ،‌بايستي بر اساس همين معيار و مواردي از اين قبيل – كه در متون ديني به آنها اشاره شده است – باشد. اسلام ضمن نفي هرگونه مقياسها ي مادي و ظاهري، ملاك اصلي براي ازدواج و تشكيل خانواده را ،ارزشهاي ديني معرفي مي كند و قوام خانواده و به تبع آن پايداري جامعه را بسته به ايمان و خلق و خوي نيك افراد مي داند. عواملي همچون : رئيس و مرئوس بودن ،‌با سواد و بي سواد بودن، فقير و غني بودن و بنده و آزاد بودن، هيچ كدام ملاك انتخاب همسر نيستند. آنچه از ديدگاه اسلام در اين باره اهميت دارد، ايمان و ارزشهاي ديني است. به همين خاطر، در آيه :‌‹‹ولا تنكحوا المشركات حتي يؤمن، ولامه مؤمنه خير من مشركه ولوا عجبتكم، ولاتنكحوا المشركين حتي يؤمنوا و لعبد مؤمن خير من مشرك و لوا عجبكم، اولئك يدعون الي النار،والله يدعو الي الجنه و المغفره باذنه و يبين آياته للناس لعلهم يتذكرون››{بقره/221}(زنان مشركه را تا ايمان نياورده اند به زندگي مگيريد و كنيز مومنه بهتر از آزاد زن مشركه است، هرچند شما را از او خوش آيد. و به مردان مشرك تا ايمان نياورده اند، زن مومنه ندهيد. و بنده مومن بهتر از مشرك است، هرچند شما را از او خوش آيد. اينان به سوي آتش دعوت مي كنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آيات خود را براي مردم آشكار بيان مي كند، باشد كه به ياد آورند). ضمن بي ارزش قلمداد كردن شرك كه نمود بارزي از كفر است، ايمان را صراحتا به عنوان مهمترين ملاك همسر گزيني بيان مي كند{بغوي، معالم التنزيل،ج1،290،هاشمي رفسنجاني، تفسير راهنما،ج2، 94}.

آياتي كه از تبديل ايمان به كفر، و كفر به ايمان سخن مي گويند. برخي از آيات قرآن كريم ضمن هشدار به مومنان در باره خطر ارتداد، ‌كفر و ايمان را به عنوان دو خصلت متضاد معرفي ميكنندكه با وجود قابل جمع نبودن درآن واحد در شخصي، ممكن است به مرور زمان ، انساني به صورت متبادل متصف به يكي از آنها بشود. در واقع، خطر كفر و ارتداد همواره براي انسان وجود دارد. در اين باره به دو آيه اشاره مي شود:

الف : ‹‹من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم››{نحل / 106}(كسي كه پس از ايمانش به خدا كافر شود،‌مگر كسي را كه به زور واداشته اند و حال آنكه قلبش به ايمان مطمئن است، بل آنان كه در دل را به روي كفر مي گشايند،‌ مورد خشم خدايند و عذابي بزرگ برايشان است).

ب: ‹‹ يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا الذين كفروا يردوكم علي اعقابكم فتنقلبوا خاسرين››{ آل عمران/149}( اي كساني كه ايمان آورديد اگر از كساني كه كافر شدند پيروي كنيد،‌شما را به آيين پيشين بر مي گردانند پس زيانديده باز مي گرديد).

آيات فراواني با تعبيرهاي مختلف و متنوعي ؤ تقابل كفر و ايمان را از جهات متعدد ديگري بيان مي كنند،كه از ذكر همه آنها پر هيز مي شود، و صرفا يادآوري مي گردد كه با توجه به تضاد كفر با ايمان ،‌مفاهيم مربوط به حوزه همديگر نيز با اين دو در تضادند.

منابع:

1.            ايزو تسو، توشيهيكو،‌خداوند و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام،‌تهران ، موسسه تحقيقاتي و فرهنگي و زبانشناسي

2.            همو، مفاهيم اخلاقي – ديني در قرآن ، ترجمه فريدون بدره اي،‌تهران،‌فروزان،1378

3.            بغوي ابو محمد حسين  ابن مسعود، معالم التنزيل في  التفسير و التاويل،بيروت، دارالفكر، 1405 ه. ق.

4.            طباطبائي،‌سيد محمد حسين ، الميزان في تفسير القرآن ، تهران ، دارلكتب الاسلاميه،‌1397 ه.ق

5.            فخر رازي ، محمد ابن عمر ، التفسير الكبير ،‌بيروت ، داراحياء التراث العربي

6.            هاشمي رفسنجاني، اكبر و جمعي از محققان ،‌تفسير راهنما ، دفتر تبليغات اسلامي ، حوزه علميه قم، 1371

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط fana  | 

نگارش قرآن در مراحل تكاملى خود

نگارش قرآن در مراحل تكاملى خود

قرآن از صدر اول،به خصوص از ناحيه كتابت و زيبايى خط،با گذشت زمان سيرتكاملى داشته است.خطاطان بزرگ،در زيبايى قرآن و تكميل خط آن،سهم‏به سزايى داشته‏اند.نخستين كسى كه در راه تكميل كتابت مصحف و زيبايى خط آن‏قدم برداشت،خالد بن ابى الهياج از اصحاب امير المؤمنين عليه السلام بود كه در حدودسال صدم هجرى در گذشته است.او به خوشنويسى و داشتن خط زيبا معروف بود.

گفته‏اند كه سعد،مولا و حاجب وليد،وى را براى كتابت مصحف و شعر و اخبار دردربار وليد بن عبد الملك(96-86)استخدام كرد. او كسى است كه پس از تجديد بناو توسعه مسجد نبوى در مدينه،به دست عمر بن عبد العزيز،سوره شمس را باطلا برمحراب آن مسجد نوشت.اين تجديد بنا به سال 90 هجرى پايان يافت (1) .

عمر بن عبد العزيز از خالد خواست كه مصحفى با همين خط براى او بنويسد واو مصحفى را با زيبايى تمام نوشت.عمر بن عبد العزيز آن را پذيرفت و بر او آفرين‏گفت.اما خالد مبلغ زيادى را براى انجام اين كار مى‏خواست،كه عمر از پرداخت آن‏خود دارى كرده و مصحف را به او پس داد.

محمد بن اسحاق(ابن النديم)مى‏گويد:«مصحفى را به خط خالد بن ابى الهياج ازاصحاب على عليه السلام ديدم.اين مصحف در مجموعه خطوط تاريخى محمد بن الحسين‏معروف به ابن ابى بعره بود كه پس از او به عبد الله بن حانى رسيد» (2) .

خطاطان تا اواخر قرن سوم هجرى مصحف‏ها را با خط كوفى مى‏نوشتند.از اين‏پس،در اوايل قرن چهارم،خط زيباى نسخ جاى خط كوفى را گرفت.اولين مصحف به خط نسخ،به دست‏خطاط معروف محمد بن على بن الحسين بن‏مقله(328-272)نوشته شد.گفته شده است:وى اولين كسى است كه به خط ثلث‏و نسخ نوشت.او كه در علم هندسه تخصص داشت،با رسم حروف هندسى و بنانهادن قواعد و اصول آن،خط عربى اسلامى را تغيير داد و بدان زيبايى بخشيد.

اين كار منحصر به اوست و تا كنون در ميان امت اسلامى خطاطى با اين مهارت‏يافت نشده است.تعدادى از مخطوطات تاريخى، مانند مصحف موجود در موزه‏هرات در افغانستان منسوب به اوست و گفته‏اند كه او دو بار قرآن را نوشت (3) .

خط نسخ عربى در قرن هفتم هجرى،به دست‏ياقوت بن عبد الله‏موصلى(متوفاى 689)به حد اعلاى كمال خود رسيد.او با خط زيباى خود هفت‏مصحف نوشت.اين مصحف‏ها با انواع خطوط نوشته شده بود و پيش واى ديگرنويسندگان قرار گرفت (4) . كليه مصحف‏ها تا قرن يازدهم هجرى بر شيوه خط ياقوت‏نوشته مى‏شد.در اول قرن دوازدهم ترك‏هاى عثمانى،به خصوص پس از فتح مصربه دست‏سلطان سليم،خط عربى اسلامى را مورد توجه قرار دادند و به دست‏خطاطان فارسى كه در امپراتورى عثمانى خدمت مى‏كردند در پيش برد و تكميل‏اين خط كوشيدند.سلطان سليم تمام خطاطان،نقاشان و هنرمندان را در پايتخت‏خود گرد آورد. اينان انواع جديدى از خطوط عربى،مانند خط رقعى،خط ديوانى،خط طغرايى و خط اسلامبولى را پديد آوردند،كه هم چنان در نوشته‏ها متداول‏است.

برخى از خطاطان عثمانى كه شهرت بسيار يافتند عبارتند از:حافظ‏عثمان(متوفاى 1110)و سيد عبد الله افندى(متوفاى 1144)و استادراسم(متوفاى 1169)و ابوبكر ممتاز بك مصطفى افندى،كه خط رقعى را اختراع‏كرد.اين خط از سهل‏ترين و ساده‏ترين خطوط عربى است.او قواعد اين خط راوضع نمود و اولين بار با اين خط كتابت كرد.ابو بكر ممتاز بك در زمان سلطان‏عبد المجيد خان و به سال 1280 هجرى اين خط را عرضه كرد.

چاپ مصحف‏ها نيز مانند كتابت آن،در دوره‏هاى مختلف رو به كمال داشته‏است.نخستين بار در حدود سال 950 هجرى مطابق 1543 ميلادى،قرآن دربندقيه به چاپ رسيد.ولى پس از چاپ،مقامات كليسا به معدوم كردن آن دستوردادند.پس از آن در سال 1104 هجرى مطابق با 1692 ميلادى هنكلمان در شهرهامبورگ به چاپ قرآن همت گماشت.پس از وى در سال 1108 هجرى مطابق با1696 ميلادى ماراكى در«پادو» به چاپ قرآن دست زد.

به سال 1200 هجرى مطابق با 1785 ميلادى،مولا عثمان در«پطرزبورگ‏»

روسيه،قرآن را چاپ كرد و اين اولين چاپ اسلامى قرآن بود.نظير آن در«قازان‏»نيزبه چاپ رسيد.

فلوگل نيز در سال 1252 هجرى مطابق با 1836 ميلادى در شهر«ليپزيك‏» به‏چاپى مخصوص از قرآن دست زد.اين چاپ از قرآن به علت املاى ساده آن بااستقبال بى‏نظير اروپاييان رو به رو شد.اما مانند ديگر چاپ‏هاى اورپايى در جهان‏اسلام توفيقى به دست نياورد.

اولين دولت اسلامى كه به چاپ قرآن اقدام كرد و اقدام آن با موفقيت رو به روشد،«ايران‏»بود.اين دولت اسلامى دو چاپ سنگى زيبا و منقح از قرآن تهيه كرد.

اين چاپ‏ها كه در حجمى بزرگ ارائه شده و داراى ترجمه در ذيل هر سطر بود وبرخوردار از فهرست‏هاى متعدد بود.اولين نسخه به سال 1243 هجرى مطابق با1827 ميلادى در تهران و دومين نسخه در سال 1248 هجرى مطابق با 1832ميلادى در تبريز به چاپ رسيد.در اين زمان در هند نيز قرآن چاپ و منتشر شد.

به دنبال آن،از سال 1294 هجرى مطابق با 1877 ميلادى،تركيه عثمانى‏به چاپ‏هاى مختلفى از قرآن دست زد كه در نهايت زيبايى و استوارى قرار داشت.

در سال 1323 هجرى مطابق با 1905 ميلادى،روسيه تزارى به چاپ قرآنى به‏خط كوفى و به حجمى بزرگ همت گماشت،كه تصور مى‏رفت‏يكى از مصحف‏هاى اوليه عثمانى است. اين قرآن خالى از نقطه و علايم فتحه و كسره بود.چند ورق ازاول آن افتاده و آخر آن نيز ناقص بود.اين قرآن از آيه هشتم سوره بقره: و من الناس‏من يقول امنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين آغاز و به آيه چهارم از سوره زخرف:

و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم پايان مى‏يافت.اين قرآن در سمرقند پيداشده بود و در اختيار كتاب خانه سلطنتى در پطرزبورگ بود و انستيتوى آثار در«تاشكند»آن را با همان حجم اصلى و خصوصيات ديگر در پنجاه نسخه فتوگرافى‏كرده،به مهم‏ترين دانش‏گاه‏هاى كشورهاى اسلامى هديه نمود.نسخه‏اى از اين قرآن‏در كتاب خانه دانش‏گاه تهران(با شماره 14403 ثثا) موجود است.

در سال 1342 هجرى مطابق با 1923 ميلادى،كشور مصر به چاپ قرآن اقدام‏نمود.چاپ اين قرآن به وسيله كميته‏اى با تعيين وزارت اوقاف آن كشور و به‏سرپرستى مشايخ الازهر انجام شد.اين نسخه از قرآن با پذيرش جهان اسلام‏رو به رو شد و چاپ‏هاى بسيارى بر اساس آن انجام گرفت.

در سال 1370 هجرى مطابق با 1950،عراق نيز به چاپ نفيسى از قرآن دست‏زد.هم چنين سراسر جهان اسلام به چاپ و نشر قرآن به بهترين صور و زيباترين انواع‏چاپ همت گماشتند.اين روش هم چنان در جهان اسلام ادامه دارد.

هم چنين قرآن ديگرى از خطاطى سورى به نام‏«عثمان طه‏»رواج يافت.اين قرآن‏در كشورهاى سوريه،عربستان،ايران،لبنان و ديگر كشورهاى اسلامى چاپ شد.

ويژگى اين چاپ تنظيم آيات در صفحه و تقسيم منظم حزب‏ها و جزءهاى سى‏گانه‏قرآن است (5) .

پى‏نوشتها:

1- تاريخ يعقوبى،ج 3،ص 30 و 36.

2- الفهرست،ص 9 فن اول از مقاله اول و ص 46 فن اول از مقاله دوم.

3- الخط العربي الاسلامي،ص 155.الخطاط البغدادي،ص 16.

4- الخط العربي الاسلامي،ص 171.مصور الخط العربي،ص 92.

5- براى اطلاع بيش‏تر از خط عثمان طه و ويژگى‏هاى آن رجوع كنيد به:خرمشاهى،بهاء الدين،قرآن پژوهشى،ص 657.

 

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط fana  | 

فصاحت و بلاغت قرآن كريم

فصاحت و بلاغت قرآن كريم

نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى

اعجاز قرآن

مى‏دانيم پيغمبر ما خاتم است و دين او دين خاتم و جاودانه است و بلكه پيغمبران گذشته همه مقدمه بوده‏اند; يعنى در واقع مراحل ابتدايى را مى‏گذرانده‏اند و بشر هم در مكتب آنها مراحل ابتدائى را پشت‏سر مى‏گذاشته تا آماده بشود براى مرحله نهائى و با آمدن دين خاتم ديگر پيامبر جديدى در عالم نخواهد آمد و اين دين به صورت پايدار در عالم باقى خواهد ماند.

حال بايد ببينيم راز خاتميت چيست؟

ما نمى‏خواهيم وارد اين مطلب بشويم و در يك رساله كوچك بنام «ختم نبوت‏» درباره راز خاتميت مفصلا بحث كرده‏ايم. فقط اينجا يك مطلب را متذكر مى‏گردم و آن اين است كه:

دين خاتم در بسيارى از خصوصيات با اديان ديگر تفاوت دارد.

يكى از آن آن خصوصيات، معجزه دين خاتم است; البته معجزه اصلى آن.

معجزات پيامبران ديگر از نوع يك حادثه طبيعى بوده است مثل زنده كردن مرده يا اژدهاشدن عصا، و يا شكافته شدن دريا و امثال آنها.

اينها هر كدام حادثه‏اى موقت است. يعنى حوادثى است كه در يك لحظه و در يك زمام معين صورت مى‏گيرد و باقى ماندنى نيست.

اگر مرده‏اى زنده شود زنده شدن او در يك لحظه انجام مى‏گيرد و چند صباحى هم ممكن است زنده بماند ولى بالاخره مى‏ميرد و تمام مى‏شود.

اگر عصايى اژدها مى‏گردد يك امرى است كه در يك ساعت معين رخ مدهد بعد هم بر مى‏گردد بحالت اوليه‏اش.

معجزاتى كه انبياء گذشته داشته‏اند همه از اين قبيلند. حتى بعضى ازمعجزات خود پيغمبر; مثل آنها كه قبلا اشاره كرديم. نيز از جمله اين گونه معجزات است. رفتن پيغمبر از مسجد الحرام به مسجدالاقصى يا شق القمر در شبى يا روزى انجام مى‏گيرد و تمام مى‏شود.

ولى براى دين جاودان كه مى‏خواهد قرنها در ميان مردم باقى باشد، چنين معجزه‏ايكه مدتى كوتاه عمر دارد; كافى نيست. چنين دينى معجزه‏اى جاودان لازم دارد.

و لهذا معجزه اصلى خاتم الانبياء از نوع كتاب است.پيغمبران ديگر كتاب داشته‏اند و معجزه هم داشته‏اند ولى كتابشان معجزه نبود و معجزه‏شان هم كتاب نبود.

موسى تورات داشت و خودش هم مى‏گفت تورات من معجزه نيست معجزه من غير از تورات است.

ولى پيغمبر اسلام اختصاصا كتابش معجزه‏اش نيز هست البته نه به معناى اينكه او معجزه ديگرى نداشته است; بلكهبه اين معنى كه كتابش هم معجزه است و اين لازمه دين خاتم و دين جاوندان است.

مطلب ديگرى در مورد دين خاتم هست كه باز يكى از رازهاى خاتميت‏بشمار مى‏آيد و آن اين است كه دوره خاتميت نسبت‏به دوره‏هاى گذشته نظير دوره نهائى و تخصصى است نسبت‏به دوره‏هاى ابتدائى يعنى دوره صاحب نظر شدن بشر است.

دانش‏آموز در دوره دبستان و دبيرستان فقط بهاو مى‏گويند و او ياد مى‏گيرد ولى وقتى كه به دوره دانشگاه رسيد و به طى كردن دوره تخصصى يعنى دوره فوق ليسانس و دكترى پرداخت; اينجا ديگر دوره صاحب نظر شدن است دوره اجتهاد در نف مربوطه است.

دوره دين خاتم براى بشر از نظر كلى نه ملاحظه يك فرد بخصوص نسبت‏به فرد ديگر دوره صاحب نظر شدن است.

در دوره صاحب نظر شدن بشر است كه در مسائل دينى; اجتهاد و مجتهد شان پيدا مى‏كند. آيا در ادوار گذشته ما مجتهد داشته‏ايم؟ در اديان ابراهيم و موسى و عيسى مجتهدى وجود داشته‏است؟ خير; آنچه قرآن از آن تعبير به فقاهت و تفقه در دين مى‏كند به هيچ وجه در آن اديان به چشم نمى‏خورد.

آن كارى كه امروز مجتهد با نيروى علم و استدلال و اجتهاد مى‏كند. پيغمبران گذشته مى‏كردند ولى نه با قوه اجتهاد بلكه با نيروى وحى و نبوت.

اصولا در آن اديان زمينه اجتهاد وجود نداشت; چون خود دين بايد زمينه اجتهاد در آن وجود داشته باشد يعنى در يك دين ضوابط و اصول كلى بايد بيان شده باشد تا يك عده متخصص بر اساس آن كليات و ضوابط روى فكرى و نظر مسائل جزئى را اكتشاف نمايند.

اديان گذشته به دليل اينكه درس دوره ابتدائى بود، نمى‏توانست اصول و كليات را بيان نمايد، زيرا بشر استعداد فراگيرى آنها را نداشت.

اصطلاح رائجى است كه مى‏گويد: پيغمبران مرسل و غير مرسل، پيغمبران مرسل يعنى پيغمبرانى كه صاحب شريعت و قانون هستند مثل ابراهيم، موسى، عيسى و پيغمبران غير مرسل يعنى پيغمبرانى كه تابع پيغمبران ديگر و مبلغ شريقت آنانند و از خودشان قانونى نداشته‏اند.

كارى كه هم اكنون مجتهدان مى‏كنند همان كارى است كه پيغمبران دسته دوم مى‏كرده‏اند. البته مجتهد كارش منحصر به اين نيست و علاوه بر اجتهاد حاكل شرعى ورهبر مردم است آمر به معروف و ناهى از منكر در ميان مردم است او مصلح ميان امت‏بوده و موظف است كه مفاسد را اصلاح نمايد.

همين كار را نيز در گذشته پيغمبران انجام مى‏دادند ولى در دين خاتم ديگر پيغمبرى بخاطر اين جهات مبعوث نمى‏گردد بلكه مجتهدان از عهده چنين وظايفى بر مى‏آيند.

اين است معناى حديثى كه پيغمبر فرمود: علماء امتى كانبياء بنى اسرائيل. علماء امت من مانند انبياء بنى‏اسرائيل مى‏باشد التبه مقصود آن عده از انبياء بنى اسرائيل است كه كارشان فقط تبليغ و تفهيم و تعليم و ترويج‏شريعت موسى بوده است.

اين است كه مى‏گوييم دوره انبياء گذشته دوره وحى است. به اين معنى كه حتى تبليغ و ترويج را هم مى‏بايست انبياء انجام بدهند. ولى در دوره دين خاتم، يك سلسله كارها يعنى كارهايى كه مربوط به عالم تبليغ و ترويج است و يا مربوط به استنباط كليات از جزئيات است آن را ديگر علماء انجام ميدهند نه پيغمبران.

پى علماء از اين نظر و در اين حدود و نه بيشتر، جانشين پيغمبرانند، نه همه پيغمبران، بلكه جانشين پيغمبرانى كه صاحب شريعت نيستند.

وجوه اعجاز قرآن

از نظر كلى اعجاز قرآن از دو جنبه است جنبه لفظى و جنبه معنوى لفظى يعنى از جنبه هنر و زيبائى و معنوى يعنى از جنبه علمى و فكرى.

چون مقوله هنر و زيبائى غير از مقوله علم و تفكر است. زيبائى مربوط به فن است و علم مربوط به كشف. علم يعنى آنچه كه حقيقتى را براى انسان كشف مى‏كند ولى زيبائى و جمال يعنى آن چيزى كه يك موضوع جميل و زيبائى را بوجود مى‏آورد.

البته خود هنر و زيبائى هم موضوعات و مقولات مختلفى دارد يكى از آنها مقوله سخن است و اتفاقا انسان در ميان همه زيبائى‏ها آن چنان در مورد هيچ مقوله‏اى از مقوله‏هاى زيبائى نشان ندهد.

ما مى‏توانيم زيبايى را بدو نوع تقسيم كنيم. 1- زيبائى حسى 2- زيبايى ذهنى. زيبائى حسى هم به سمعى و بصرى تقسيم مى‏شود.

زيبائى گل و باغچه از نوع زيبائى حسى بصرى است و زيبائى يك آواز خوش از نوع حسى سمعى است.

آيا زيبائى سخن از اين نوع است؟ خير، بلكه اصولا زيبايى سخن حسى نيست فكرى است از راه حس.

يك شعر زيبا يا يك نثر زيبا چقدر انسان را جلب مى‏كند؟! آنجا كه سعدى مى‏گويد: منت‏خداى را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت، هر نفسى كه فرو مى‏رود ممد حيات است و چون كه برآيد مفرح ذات، پس در هر نفسى دو نعمت موجود و بر هر نعمتى شكرى واجب‏»

و بلافاصله شعرى اضافه مى‏كند:

از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدر آيد

و باز بلافاصله يك آيه از قرآن ضميمه مى‏كند:

اعملوا آل داود شكرا و قليل من عبادى الشكور. سپس ادامه مى‏دهد:

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردين بگستراند و دايه ابر بهارى فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپروراند...

اين جملات، شعر و نثرش آنچنان در كنار يكديگر زيبا چيده شده است كه سعدى هفتصد سال قبل مرده ولى گلستان او خودش را حفظ كرده است.

چرا خودش را حفظ كرده؟ زيرا زيباست. فصيح و بليغ است

قاآنى از شعراى معروف است و همشهرى سعدى و اهل شيراز است هميشه مى‏خواست‏با سعدى رقابت كند، كتابى هم به آهنگ گلستان گفته است ولى نتوانست‏بپاى سعدى بيايد.

نقل مى‏كنند شبى در شيراز در فصل زمستان با عده‏اى پاى بخارى نشسته بودند و به اصطلاح مجلس بزمى بود و يك نفر قوال هم در آنجا بود كه اين شعر معروف سعدى را شروع به خواندن كرد.

شبى خوش است و در آغوش شاهد شكرم...

تا آنجا رسيد كه گفت:

ببند يك نفس اى آسمان دريچه صبح بر آفتاب كه امشب خوش است‏با قمرم

قاآنى كه خودش مرد شعر شناسى است آنچنان تحت تاثير قرار گرفت كه گفت: اين مرد ديگر جائى نگذاشته كه كسى شعر بگويد!! ديوان شعرش را كه جلويش بود، پرت كرد توى بخارى و آنرا سوزانيد گفت اگر اين شعر است ديگر ما نمى‏توانيم شعر بگوييم!

پس گاهى يك شعر آنقدر زيبا از آب درمى‏آيد كه يك شاعرى مانند قاآنى كه خودش استاد سخن است‏يك جا كه از زبان يك قوال آن شعر را مى‏شنود آنچنان تحت تاثير قرار مى‏گيرد كه خودش را وقتى با او مقايسه مى‏كند مى‏بيند كه او چقدر بالاست و خودش چقدر پائين!! اين اثر سخن است.

حافظ را چه نگهداشته است؟ مولوى را چه نگهداشته است؟ زيبائى شعرشان. چون زيبائى و به تعبير علما، فصاحت، روشنى، بلاغت رسائى خلاقيت و جاذبه و ربايندگى، مسئله غير قابل انكارى است.

قرآن به اتفاق هر كس كه سخن شناس است، و اندكى با زبان قرآن آشنائى دارد، حتى فرنگيها كه با زبان عربى آشنائى پيدا كرده‏اند، تصديق كرده‏اند كه از جنبه فصاحت و بلاغت و زيبايى سخن بى‏نظير است.

اولا قرآن يك سبك خصوصى دارد، نه نثر است و نه شعر، در صورتى كه همه سخنها يا نثر است و يا شعر، اما شعر نيست‏به دليل اينكه وزن و قافيه كه در شعر كهن از پايه‏هاى اصليل شعر محسوب مى‏شد، ندارد.

و علاوه بر وزن و قافيه از ركن ديگر شعر كه تخيل است هيچ استفاده نكرده بلكه مطالب را بدون هيچگونه تخيل بيان نموده است.

مراد از تخيلات همان تشبيه‏هاى مبالغه آميزى است كه در اشعار آورده مى‏شود تا آنجا كه گفته شده است، احسن الشعرا كذبه، يعنى بهترين شعرها دروغ‏ترين آنهاست چون هرچه دروغتر باشد قشنگتر مى‏شود، مثل اين شعر فردوسى:

زسم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت

هر كس بشنود مى‏گويد به‏به اما چقدر دروغ است؟! دروغ ديرگ از اين بزرگتر نمى‏شود گفت. مگر با بهم ريختن چندتا اسب در محدوده بسيار كم و گردو خال كردن سمهاى آنان، آسمان هفت طبقه هشت تا مى‏شود و زمين هفت طبقه شش تا؟

دروغ خيلى بزرگ است ولى بخاطر دروغ بودن زيباست. و يا شاعر ديگرى مى‏گويد كه:

يا رب چه چشمه‏ايست محبت كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم طوفان نوح زنده شد از آب چشم من با آنكه در غمت‏به مدارا گريستم

بسيار جذاب است ولى بهمان دليل كه خيلى دروغ است‏خيلى شرين است و البته ايندروغ هم نيست و شرعا هم دروغ محسوب نمى‏شود بلكه هنر است و يك نوع زيباسازى سخن بشمار مى‏آيد. ولى قرآن اساسا دنبال اينگونه مطالب نرفته است.

علاوه بر اين اين گونه زيبائى‏هاى سخن، تنها در موضوعات خاصى امكان دارد عشقى و يا حماسى و يا مداحى افراد و يا هجاى آنان و هيچ يك از شعرا نمى‏توانند و نتوانسته‏اند در معنويات اظهار هنر بكنند و اگر احيانا بخواهند در معنويات وارد شوند چون نمى‏شود در خود معنا هنر نمائى نمايند، معنى را در لباس ماده تجسم مى‏دهند و با زبان كنايى آن معنا را بيان مى‏كنند.

مثلا مى‏خواهند از معرفت‏بگويند آنرا در لباس مى‏آورند و يا از جلال ذات حق مى‏خواهند سخن برانند به زلف تعبير مى‏كنند، و يا از اين كه هستى خودش را در راه او داده و به مقام فناء فى الله رسيده تعبير مى‏كنند كه: خرقه جائى گرد باده و دفتر جائى. و امثال اينها

ولى قرآن اصولا خود مسائل معنوى را طرح كرده و در نهايت روانى همچون آب زلال بيان مى‏فرمايد.

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين - الرحمن الرحيم - مالك يوم الدين - اياك نعبد و اياك نستعين.

هر مسلمانى يك عمر اين جملات را لااقل روزى ده بار در نماز تكرار مى‏كند ولى آنقدر عذوبت و گوارائى دارد كه هرگز خسته نمى‏شود و سير نمى‏گردد.

پس قرآن شعر نيست چون وزن و قافيه در آن رعايت نشده و نيز مطالب صريح بيان گرديده و تخيل در آن بكار نرفته است.

و نثر هم نيست، به جهت آن كه هيچ نثرى آهنگ بردار نيست و قرآن عجيب آهنگين است.

آيا شما تاكنون ديده‏ايد كه يك كتابى را چه دينى و چه غير دينى بتوان با آهنگ‏هاى مختلف خواند؟

تنها كتابى كه مى‏توان آنرا به آهنگ قرائت كرد قرآن است و اين مطلب الان بصورت يك رشته علمى درآمده. آيات مختلف قرآن آهنگ‏هاى مختلف مى‏پذيرد. يعنى آهنگ‏هاى مختلف متناسب با معانى آيات است، مثلا تخويف بكند آهنگى مى‏پذيرد كه دل را تكان بدهد و بترساند. و آياتيكه تشويق است آهنگى مى‏پذيرد كه آرامش ببخشد.

شما برويد به دنياى مسيحيت‏با آن عظمت و پهناورى آن و نيز ديناى يهود كه گرچه كشور منحصرشان اسرائيل است ولى به اغلب راديوها و خبرگزاريها دنيا تسلط دارند، آيا پيدا مى‏كنيد كه انجيل و تورات را با قرائت پشت راديو بخوانند؟! اگر بخوانند تمسخر آميز است و كسى نمى‏تواند تحمل كند.و يا مگر مى‏شود نثر سعدى را با صوت خواند.

اين از ويژگيهاى اسلوب قرآن است كه نه قبل از آن سابقه دارد و نه بعد از آن در زبان عربى ديده شده است.

جالب آن است كه اين همه افرادى كه حافظ قرآن شدند و به قرآن عشق مى‏ورزيدند و خودشان نيز اولين سخنوارن زمان خويش بوده‏اند نتوانستند دو سطر بگويند كه شبيه قرآن دربيايد.

على(ع) را به فصاحت و بلاغت دنيا قبول دارد. من در يكى از بحث‏هاى كتاب سيرى در نهج البلاغه اين بحث را كرده‏ام كه چطور الان كه هزار و سيصد سال از زمان على(ع) و خطابه‏هايش گذشته و در هر زمان ادبا و فصحا و نويسندگان و خطباى درجه اول عرب زبان با ذوق‏هاى مختلف آمده و رفته‏اند، ولى كلام على(ع) عظمت‏خود را خفظ كرده است.

على(ع) اولين آيه قرآن يعنى اقرء بسم ربك الذى خلق را در سن ده يا يازده سالگى قبل از آنكه ذهنش به افكار ديگرى نقش ببندد، شنيده و از استعداد بحد وفور بهره‏مند بوده و مرتبا با قرآن مانوس بوده است اگر كسى مى‏توانست مانند قرآن حرف بزند از همه شايسته‏تر على(ع) بود ولى در عين حال، اين نهج البلاغه است كه ما وقتى آنرا در كنار قرآن قرار مى‏دهيم به روشنى احساس مى‏كنيم كه دو سبك است.

خودم بياد دارم كه در اواخر ايام طلبگى خويش كه هم با قرآن آشنا شده بودم و هم با نهج البلاغه در يك لحظه بطور ناگهانى اين نكته برايم كشف شده.

نهج البلاغه را مطالعه كردم، يكى از خطبه‏هاى آن است كه بسيار تشبيه و تمثيل در آن بكار رفته و جدا از آن نوع فصاحت و بلاغت‏هاى كه بشر بكار مى‏برد بسيار فصيح و بليغ است.

اين خطبه سراسر موعظه و ياآورى مرگ و عالم آخرت است و واقعا خطبه تكان‏دهنده‏اى است، مى‏فرمايد:

...دار البلاء مخفوفة و بالغدر معروفة; لا تدوم احوالها و لا يسلم نزالها احوال مختلفه، و تارات متصرفه، العيش فيها مذموم و الامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفه ترميهم بسهامها... (1)

تا آنجا كه يك مرتبه يك آيه قرآن مى‏خواند كه:

هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت وردوا الى الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما كانو يفتروم (سوره يونس آيه 20)

با وجود آنكه سخن على(ع) آن همه اوج دارد و موج دارد در عين حال وقتى اين آيه قرآن در وسط مى‏آيد گوئى آب روى حرف ريخته مى‏شود و چنان مى‏نمايد كه در يك فضاى تاريكى ستاره‏اى پديد آيد!!

اصلا سبك، سبك ديگريست. و انسان نمى‏تواند آنچه احساس مى‏كند بيان نمايد در اين آيه چنان قيامت تجسم يافته كه كاملا روشن مى‏گردد كه چگونه انسان به مولاى حق خودش در مقابل اين همه مولاهاى باطل بازگردانده مى‏شود.

عصر قرآن عصر فصاحت و بلاغت است‏يعنى تمام هنر مردم آن زمان فصاحت و بلاغت‏بود.

اين مطلب معروف است كه بازارى داشتند بنام بازار عكاظ. در ماههاى حرام كه جنگ قدغن بود، اين بازار عرصه هنرنمائى‏هاى شعرى بود. شعراى قبائل مختلف مى‏آمدند و شعرهائى سروده بودند در آنجا مى‏خواندند. شعرهائى كه در آن بازار انتخاب مى‏شد به ديوار كعبه مى‏آويختند.

هفت قصيده‏اى كه به معلقات سبع مشهور است از اشعارى بود كه بالاتر از آنها بنظر عرب نمى‏رسيد مدتها بهمان حالت‏باقى مانده بود.

بعد از آمدن قرآن خودشان آمدند و آنها را جمع كردند و بردند.

لبيد ابن زياد از شعراى درجه اول عرب است، پس از نزول قرآ، وقتى مسلمان شد، بكلى ديگر شعر نگفت و دائما كارش قرآن خواند بود.

باو گفتند چرا ديگر حالا كه مسلمان شدى از هنرت در دنياى اسلام استفاده نمى‏كنى و شعر نمى‏گويى؟

گفت ديگر نمى‏توانم شعر بگويم اگر سخن اين است ديگر آن حرفهاى ما همه هجو است و من آنقدر از قرآن لذت مى‏برم كه هيچ لذتى براى من بهتر از آن نيست!!

در آيه مورد بحث قرا دعوت كرده است كه هر كس مى‏تواند بيايد و يك سوره مانند قرآن بياورد ولى در يك آيه ديگر مى‏فرمايد: (فلياتوا بحديث مثله) كه حتى ششامل يك آيه هم مى‏شود يعنى مى‏گويد اگر مى‏توانيد يك جمله مانند قرآن بياوريد.

ولى اين همه دشمنانى كه براى قرآن پيدا شده‏اند چه در زمان قران و چه بعد از آن نتوانسته‏اند اين دعوت را پاسخ مثبت‏بگويند و حتى در زمان ما افرادى آمدند و يك چيزهايى به منظور معارضه با قرآن ساختند ولى وقتى در مقابل قرآن قرار دادند ديدند اصلا هيچ‏گونه شباهتى ندارد. پس يكى از وجوه اعجاز قرآن همان جنبه هنرى است كه اصطلاحا آن را فصاحت و بلاغت مى‏گويند، ولى اين تعبير نارساست زيرا فصاحت‏به معناى روشنى، و بلاغت‏به معناى رسائى است ولى اين گونه تعبيرات براى رساندن مقصود كافى نيست و بايستى به آن جذابيت را اضافه نمود كه حاكى از دلربائى قرآن باشد. زيرا قرآن بنحو خاصى در دلها نفوذ مى‏كرد و با ربايندگى ويژه‏اى كه داشت‏با سرعت عجيبى تاثير مى‏نمود و آنها را آشكار مى‏كرد!!

اينكه كفار پيامبر را جادوگر مى‏خواندند، اين خود يك اعتراف ضمنى بود كه از ما ساخته نيست كه مثلش را بياوريم و اين بخاطر همان جاذبه و دلربائى قرآن بود. وقتى مى‏ديدند شخصى كه هيچگونه اعتقادى نداشته همينكه يك بار، دوبار قرآن را مى‏شنود شيفته مى‏گردد مى‏گفتند اين جادو است.

غربائى كه به مكه مى‏آمدند چون معمولا براى طواف به مسجد الحرام مى‏رفتند، مشركين به آنان توصيه مى‏كردند اگر مى‏رويد بايستى پنبه در گوشتان محكم فرو كنيد، تا مرديكه در سخنانش جادو است و مى‏ترسيم كه شما را جادو كند، صدايش بگوش شما نرسد!! و براى اينكار پنبه در اختيار آنان قرار مى‏دادند.

اتفاقا يكى از روساى مدينه به مكه آمده بود و يكى از همين مكيها اين توصيه را به او كرد. خودش چنين نقل مى‏كند كه چنان گوشهايم را پر از پنبه كردم كه اگر دهل هم در گوشم مى‏زدند ديگر نمى‏شنيدم.

به مسجد الحرام آمدم و شروع كردم بطواف كردن. ديدم در آنجا مردى مشغول عبادت است كه قيافه و چهراش مرا جذب كرد. متوجه شدم كه لبانش حركت مى‏كند ولى من صداى او را نمى‏فهمم احساس كردم اين همان شخص است.

ناگهان به اين فكر افتادم كه اين چه حرفى است كه اينها گفتند و من چرا بايد از آنان بپذيرم بهتر اين است كه من پنبه را در آورم و ببينم اين مرد چه مى‏گويد: اگر حرف حسابى ميزند بپذيرم وگرنه زير بار او نروم.

پنبه‏ها را درآوردم و به نزد او رفتم وبه حرفهاى او گوش دادم، او آهسته آهسته آيات قرآن را مى‏خواند و من گوش مى‏كردم چنان دلم را نرم كرد، كه سر از پا نشناخته عاشق و شيفته او شدم.

اين مرد از مؤمنين پايدار در تاريخ اسلام مى‏شود و جزء افرادى است كه زمينه مهاجرت رسول الله را به مدينه فراهم مى‏سازد و اصولا نطفه اسلام مدينه و مهاجرت پيامبر در همين جلسه بسته شد. (2)

اين اثر همان دلربائى و باصطلاح هنر و زيبائى قرآن است.

تاريخ ادبيات نشان مى‏دهد كه هرچه زمان گذشته است، نفوذ معنوى قرآن در ادبيات مردم مسلمان بيشتر شده است.

مقصودم اين است كه درصدر اسلام يعنى قرن اول و دوم ادبيات عرب هست ولى آن مقدارى كه قرآن بايد جاى خود را باز كند نكرده است، هرچه زمان مى‏گذرد قرآن بيشتر آنها را تحت نفوذ قرار مى‏دهد.

مى‏آييم سراغ شعراى مسلمان فارسى زبان، رودكى كه از شعراى قرن سوم است اشعارش فارسى محض است‏يعنى نفوذ قرآن آنقدرها زياد به چشم نمى‏خورد. كم‏كم كه پيش مى‏رويم به زمان فردوسى و بعد از او كه مى‏رسيم نفوذ قرآن را بيشتر مشاهده مى‏كنيم.

وقتيكه به قرن ششم و هفتم يعنى بدوران مولوى مى‏رسيم، مى‏بينيم مولوى حرفى غير از قرآن ندارد هرچه مى‏گويد تفسيرهاى قرآن است. منتهى از ديدگاه عرفانى.

درصورتيكه بايد قاعدتا عكس قضيه باشد، يعنى يك اثر ادبى در زمان خودش بيشتر بايد اثر بگذارد تا يك قرن و دو قرن بعد.

اين يك بحث مختصر راجع به فصاحت و بلاغت قرآن; اما قسمت دوم اعجاز قرآن، از نظر معنوى و محتواى آن است.

اگر ما مباحث الهيات قرآن را ببينيم; منطق قرآن را در معاد و انبياء گذشت ملاحظه كنيم و يا منطق قرآن را در مورد فلسفه تاريخ و فلسفه اخلاق مورد مطالعه قرار دهيم بخوبى پى به عظمت آن خواهيم برد.

اينها مسائلى است كه قرآن درباره آن رسالت دارد زيرا اين نكته آشكار است كه قرآن كتاب پزشكى نيست كتاب مهندسى راه و ساختمان نيست‏بلكه كتابى است كه رسالتش هدايت مردم است.

قرآن وجوه ديگرى از نظر اعجاز دارد، مثل اخبار از غيب و يا پيش‏بينيهاى غيبى، هماهنگ بودن و اختلاف نداشتن كه هر كدام جاى بحث‏بسيار مفصلى است كه اگر عمرى باقى بود در جلسات آينده درباره آن بحث‏خواهيم كرد. (3)

پى‏نوشت‏ها:

1- نهج البلاغه خطبه 227

2- داستان مربوط به اسعد بن زراره و ذكوان خزرجى است كه از طرف قبيله خود براى جنگ با قبيله (اوس) به منظور تنظيم قرارداد نظامى به مكه آمده بودند ولى با دلى پر از ايمان بخدا به مدينه برگشتند و مقدمات مهاجرت رسول الله را آماده ساختند.

3- و با هزار افسوس اين فرصت پيش نيامد، انقلاب ايران اوج گرفت و استاد تمام وقت‏خود را براى پيشبرد انقلاب گذارد و سرانجام به آرزوى ديرين خود، «شهادت در راه خدا» نائل گشت.

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط fana  | 

جنبه‏هاى اعجاز قرآن

جنبه‏هاى اعجاز قرآن

قرآن از جنبه‏هاى مختلف معجزه است، يعنى فوق بشرى است.در اينجا به اجمال اشاره مى‏كنيم.از نظر كلى اعجاز قرآن از دو جهت است: لفظى و معنوى.

اعجاز لفظى قرآن مربوط مى‏شود به مقوله زيبايى، و اعجاز معنوى آن به مقوله علمى.پس اعجاز قرآن يكى از جنبه زيبايى و هنرى است و ديگر از جنبه فكرى و علمى.هر يك از اين دو جنبه - خصوصا جنبه علمى - به نوبه خود داراى چند جهت است (1) .

الفاظ قرآن

سبك قرآن نه شعر است و نه نثر.اما شعر نيست براى اينكه وزن و قافيه ندارد.

بعلاوه، شعر معمولا با نوعى تخيل كه تخيل شاعرانه ناميده مى‏شود همراه است.قوام شعر به مبالغه و اغراق است كه نوعى كذب است.در قرآن تخيلات شعرى و تشبيه‏هاى خيالى وجود ندارد.در عين حال نثر معمولى هم نيست، زيرا از نوعى انسجام و آهنگ و موسيقى برخوردار است كه در هيچ سخن نثرى تاكنون ديده نشده است.مسلمين همواره قرآن را با آهنگهاى مخصوص تلاوت كرده و مى‏كنند كه مخصوص قرآن است.

در دستورهاى دينى رسيده است كه قرآن را با آهنگ خوش بخوانيد.ائمه اطهار

.............................................................. 1.اخيرا بعضى از دانشمندان مصرى و ايرانى، مدعى نوعى اعجاز در قرآن از جنبه «فنى‏» ، يعنى نظام مخصوص در هندسه حروف و كلمات، و منحنى مخصوص در بالا رفتن تدريجى سطح آيات نازله[شده‏اند.]رجوع شود به كتاب سير تحول قرآن و مقاله «قرآن و كامپيوتر» در نشريه فلق، شماره اول، نشريه دانشجويان دانشكده ادبيات.

صفحه : 214

گاهى قرآن را در خانه‏هاى خود با آهنگى چنان دلربا مى‏خواندند كه مردم كوچه را متوقف مى‏كرد.هيچ سخن نثرى مانند قرآن آهنگ پذير نيست، آنهم آهنگهاى مخصوصى كه متناسب با عوالم روحانى است نه آهنگى مناسب مجالس لهو.پس از اختراع راديو هيچ سخن روحانى نتوانست با قرآن از نظر زيبايى و تحمل آهنگهاى روحانى برابرى كند.علاوه بر كشورهاى اسلامى، كشورهاى غير اسلامى نيز از نظر زيبايى و آهنگ، قرآن را در برنامه‏هاى راديويى خويش گنجانيدند.عجيب اين است كه زيبايى قرآن زمان و مكان را در نورديده و پشت‏سر گذاشته است.بسيارى از سخنان زيبا مخصوص يك عصر است و با ذائقه عصر ديگر جور در نمى‏آيد و يا حد اقل مخصوص ذوق و ذائقه يك ملت است كه از فرهنگى مخصوص برخوردار مى‏باشند، ولى زيبايى قرآن نه زمان مى‏شناسد و نه نژاد و نه فرهنگ مخصوص.

همه مردمى كه با زبان قرآن آشنا شدند آن را با ذائقه خود مناسب يافتند.هر چه زمان مى‏گذرد و به هر اندازه ملتهاى مختلف با قرآن آشنا مى‏شوند، بيش از پيش مجذوب زيبايى قرآن مى‏شوند.

يهوديان و مسيحيان متعصب و پيروان برخى از مذاهب ديگر در طول چهارده قرن اسلامى انواع معارضه‏ها براى تضعيف مقام قرآن كرده‏اند، گاهى نسبت تحريف داده‏اند و گاهى در برخى قصه‏هاى قرآن خواسته‏اند تشكيك كنند و گاهى به شكلى ديگر عليه قرآن فعاليت كرده‏اند، ولى هيچ گاه به خود نديده‏اند كه از سخنوران ورزيده خود كمك بگيرند و به فرياد مبارزه طلبى قرآن پاسخ گويند و لا اقل يك سوره كوچك مانند قرآن بياورند و به جهانيان عرضه دارند.

همچنين در تاريخ اسلام افراد زيادى پديد آمده‏اند كه به اصطلاح «زنادقه‏» يا «ملاحده‏» خوانده شده‏اند و برخى از آنها برجستگى فوق العاده داشته‏اند.اين گروه به اشكال و اقسام مختلف عليه «دين‏» به طور كلى و قرآن خصوصا سخنانى گفته‏اند و برخى از آنها خداوند سخن در زبان عربى شمرده مى‏شوند و احيانا به منازعه با قرآن برخاسته‏اند، ولى تنها كارى كه كرده‏اند آن بوده كه كوچكى خود و عظمت قرآن را روشن‏تر كرده‏اند.تاريخ از «ابن راوندى‏» ، «ابوالعلاء معرى‏» ، يا «ابوالطيب متنبى‏» شاعر نامدار عرب، داستانها در اين زمينه آورده است.اينها كسانى بوده‏اند كه خواسته‏اند قرآن را «كارى بشرى‏» جلوه دهند.

افراد زيادى به ادعاى پيغمبرى برخاستند و سخنانى آوردند به خيال خود شبيه

صفحه : 215

قرآن، و ادعا كردند كه اين سخنان نيز مانند قرآن از جانب خداست. «طليحه‏» ، «مسيلمه‏» و «سجاح‏» از اين گروه هستند.اين گروه نيز به نوعى ديگر كوچكى خود و عظمت قرآن را روشن نمودند.

عجيب اين است كه كلام خود پيغمبر كه قرآن بر زبان او جارى شده است، با قرآن متفاوت است.از رسول اكرم سخنان زيادى به صورت خطبه، دعا، كلمات قصار و حديث باقى مانده است و در اوج فصاحت است، اما به هيچ وجه رنگ و بوى قرآن ندارد. اين خود مى‏رساند كه قرآن و سخنان فكرى پيغمبر از دو منبع جداگانه است.

على(عليه السلام)از حدود ده سالگى با قرآن آشناست، يعنى سن على در اين حدود بود كه اولين آيات قرآن بر پيغمبر اكرم نازل شد و على مانند تشنه‏اى كه به آب زلال برسد آنها را فرا مى‏گرفت و تا آخر عمر پيغمبر در راس كاتبان وحى قرار داشت.

على حافظ قرآن بود و هميشه قرآن را تلاوت مى‏كرد، شبها كه به عبادت مى‏ايستاد با آيات قرآن خوش بود.با اين وضع اگر سبك قرآن قابل تقليد مى‏بود، على با آن استعداد بى‏نظير در سخنورى و فصاحت و بلاغت كه بعد از قرآن نظيرى براى سخنش نمى‏توان يافت، مى‏بايست تحت تاثير سبك قرآن از سبك قرآن پيروى كند و خود به خود خطابه‏هايش به شكل آيات قرآن باشد، اما مى‏بينيم سبك قرآن با سبك على كاملا متفاوت است.

آنگاه كه على در ضمن خطابه‏هاى غرا و فصيح و بليغش آيه‏اى از قرآن مى‏آورد كاملا متمايز است و ستاره‏اى را ماند كه در مقابل ستارگان ديگر درخشش فوق العاده دارد.

قرآن موضوعاتى را كه معمولا زمينه هنر نمايى بشر در سخن سرايى است و افراد بشر اگر بخواهند هنر سخنورى خويش را بنمايانند آن زمينه‏ها را انتخاب مى‏كنند و سخن خويش را با پيش كشيدن آنها زيبا مى‏سازند، از فخر، مدح، هجو، مرثيه، غزل و توصيف زيباييهاى طبيعت، مطرح نكرده و درباره آنها داد سخن نداده است، موضوعاتى كه قرآن طرح كرده همه معنوى است، توحيد است، معاد است، نبوت است، اخلاق است، احكام است، مواعظ است، قصص است، و در عين حال در حد اعلاى زيبايى است.

هندسه كلمات در قرآن بى‏نظير است، نه كسى توانسته يك كلمه قرآن را پس و پيش كند بدون آنكه به زيباييهاى آن لطمه وارد سازد و نه كسى توانسته است

صفحه : 216

مانند آن بسازد.قرآن از اين جهت مانند يك ساختمان زيباست كه نه كسى بتواند با جابجا كردن و تغيير دادن، آن را زيباتر كند و نه بتواند بهتر از آن و يا مانند آن را بسازد.

سبك و اسلوب قرآن نه سابقه دارد و نه لاحقه، يعنى نه قبلا كسى با اين سبك سخن گفته است و نه بعدا كسى - با همه دعوتها و مبارزه طلبيهاى قرآن - توانسته است با آن رقابت كند و يا از آن تقليد نمايد.

تحدى قرآن و مبارزه طلبى او هنوز هم همچنان مانند كوه پا برجاست و براى هميشه باقى خواهد بود.امروز هم همه مسلمانان با ايمان مردم جهان را دعوت مى‏كنند كه در اين مسابقه شركت كنند و اگر مثل و مانندى براى قرآن پيدا شد آنها از دعوى و ايمان خود صرف نظر مى‏كنند و اطمينان دارند كه چنين چيزى ميسر نيست.

معانى قرآن

اعجاز قرآن از نظر معانى نيازمند به بحث وسيع‏ترى است و لااقل نيازمند به يك كتاب است، ولى مى‏توان به طور مختصر زمينه‏اى به دست داد.مقدمتا بايد بدانيم قرآن چه نوع كتابى است؟آيا كتاب فلسفى است؟آيا كتاب علمى است؟آيا كتاب ادبى است؟آيا كتاب تاريخى است؟و يا صرفا يك اثر هنرى است؟ پاسخ اين است كه قرآن هيچكدام از اينها نيست.همچنانكه پيامبر اكرم، بلكه عموم پيغمبران، تيپ جدايى هستند، نه فيلسوف‏اند، نه عالم، نه اديب، نه مورخ و نه هنرمند و يا صنعتگر و در عين حال مزاياى همه آنها را - با چيزهايى اضافه - دارند، قرآن نيز كه كتاب آسمانى است، نه فلسفه است و نه علم و نه تاريخ و نه ادبيات و اثر هنرى، در عين حال مزاياى همه آنها را دارد بعلاوه يك سلسله مزاياى ديگر.

قرآن كتاب راهنمايى بشر است و در واقع كتاب «انسان‏» است اما انسان آن‏سان كه خداى انسان او را آفريده و پيامبران آمده‏اند او را به خودش بشناسانند و راه سعادتش را به او بازگو كنند، و چون كتاب انسان است پس كتاب «خدا» هم هست، زيرا انسان همان موجودى است كه خلقتش از ما قبل اين جهان آغاز مى‏شود و به ما بعد اين جهان منتهى مى‏گردد، يعنى انسان از نظر قرآن نفخه روح الهى است و خواه ناخواه به سوى خداى خودش بازگشت مى‏كند.اين است كه شناسايى خدا و شناسايى انسان از يكديگر جدا نيست.انسان تا خود را نشناسد خداى خود را به

صفحه : 217

درستى نمى‏تواند بشناسد.از طرف ديگر، تنها توام با شناختن خداست كه انسان به واقعيت‏حقيقى خود پى مى‏برد.

انسان در مكتب پيامبران - كه قرآن كامل‏ترين بيان آن است - با انسانى كه بشر از راه علوم مى‏شناسد بسى متفاوت است، يعنى اين انسان بسى گسترده‏تر است.

انسانى كه بشر از راه علوم مى‏شناسد، در ميان دو پرانتز(تولد - مرگ)قرار دارد و قبل و بعد اين پرانتزها را تاريكى گرفته است و از نظر علوم بشرى مجهول است، ولى انسان قرآن اين پرانتزها را ندارد، از جهان ديگر آمده است و در مدرسه دنيا بايد خود را تكميل كند و آينده‏اش در جهان ديگر بستگى دارد به نوع فعاليت و تلاش و يا تنبلى و سستى‏اى كه در مدرسه اين جهان انجام مى‏دهد.تازه انسان ميان تولد و مرگ - آنچنانكه بشر مى‏شناسد - بسى سطحى‏تر است از آنچه پيامبران مى‏شناسانند.

انسان قرآن بايد بداند: از كجا آمده است؟ به كجا مى‏رود؟ در كجا هست؟ چگونه بايد باشد؟ چه بايد بكند؟ انسان قرآن آنگاه كه به اين پنج‏سؤال عملا درست پاسخ گفت‏سعادت واقعى‏اش در اين جهان كه هست و در جهانى كه بايد برود تامين مى‏گردد.

اين انسان براى اينكه بداند از كجا آمده و از چه منبعى آغاز شده است بايد خداى خود را بشناسد، و براى اينكه خداى خود را بشناسد بايد در جهان و انسان به عنوان آيات آفاقى و انفسى مطالعه كند و در عمق وجود و هستى تعمق نمايد.

و براى اينكه بداند به كجا مى‏رود، بايد درباره آنچه قرآن آن را «بازگشت به خدا» مى‏نامد، يعنى معاد و حشر اموات، هراسهاى قيامت و نعمتهاى جاويدان و عذابهاى سخت و احيانا جاويدان آن و بالاخره مراحل و منازلى كه در پيش دارد تامل كند و از آنها آگاهى يابد و بدانها اعتقاد پيدا كند و ايمان آورد و خدا را همچنانكه اول و نقطه آغاز موجودات مى‏شناسد، آخر و نقطه بازگشت موجودات نيز بشناسد.

و براى اينكه بداند در كجا هست، بايد نظامات و سنن جهان را بشناسد و مقام و موقع انسان را در ميان ساير موجودات درك كند و خود را در ميان موجودات بازيابد.

صفحه : 218

و براى اينكه بداند چگونه بايد باشد، بايد خلقها و خويهاى انسانى را بشناسد و خودش را بر اساس آن خلقها و خويها بسازد.

و براى آنكه بداند چه بايد بكند، بايد يك سلسله مقررات و احكام فردى و اجتماعى را گردن نهد.

انسان قرآن علاوه بر همه اينها بايد به يك سلسله موجودات نامحسوس و غير مرئى، و به تعبير خود قرآن «غيب‏» ، به عنوان مظاهر و مجارى اراده الهى در نظام هستى ايمان بياورد، و هم بايد بداند كه خداوند متعال در هيچ زمانى بشر را كه به هدايت آسمانى نياز داشته است، مهمل نگذاشته و يك عدخ افراد نخبه كه پيامبران خدا و راهنمايان بشر بوده‏اند، از طرف خداوند مبعوث شده و پيام الهى را رسانده‏اند.

انسان قرآن به طبيعت به عنوان «آيت‏» و به تاريخ به عنوان يك «آزمايشگاه‏» واقعى كه درستى تعليمات پيامبران را مى‏رساند، نظر مى‏افكند.

آرى، انسان قرآن چنين است و مسائلى كه در قرآن براى انسان طرح شده اينها بعلاوه برخى مسائل ديگر است.

موضوعات قرآنى

موضوعاتى كه در قرآن طرح شده زياد است و نمى‏توان به طور جزئى بر شمرد، ولى در يك نگاه اجمالى اين مسائل به چشم مى‏خورد: 1.خدا، ذات، صفات و يگانگى او و آنچه بايد خدا را از آنها منزه بدانيم و آنچه بايد خدا را به آنها متصف بدانيم(صفات سلبيه و ثبوتيه).

2.معاد، رستاخيز و حشر اموات، مراحل بين مرگ تا قيامت(برزخ).

3.ملائكه، وسائط فيض و نيروهاى آگاه به خود و به آفريننده خود و مجرى اوامر الهى.

4.پيامبران، يا انسانهايى كه وحى الهى را در ضمير خود دريافت كرده و به انسانهاى ديگر ابلاغ كرده‏اند.

5.ترغيب و تحريض براى ايمان به خدا، به معاد، به ملائكه و پيامبران و كتب آسمانى.

6.خلقت آسمانها، زمين، كوهها، درياها، گياهان، حيوانات، ابر، باد، باران،

صفحه : 219

تگرگ، شهابها و غيره.

7.دعوت به پرستش خداى يگانه و اخلاص ورزيدن در پرستش، كسى و چيزى را در عبادت شريك خدا قرار ندادن، منع شديد از پرستش غير خدا، اعم از انسان يا فرشته يا خورشيد يا ستاره يا بت.

8.يادآورى نعمتهاى خدا در اين جهان.

9.نعمتهاى جاويدان آن جهان براى صالحان و نيكوكاران، عذابهاى سخت و احيانا جاويدان آن جهان براى بدكاران.

10.احتجاجات و استدلالات در مورد خدا، قيامت، پيامبران و غيره، و پاره‏اى خبرهاى غيبى ضمن اين احتجاجات.

11.تاريخ و قصص به عنوان آزمايشگاهى انسانى و لابراتوارى كه صدق دعوت پيامبران را روشن مى‏كند، و عواقب نيك مردمى كه بر سنن انبياء رفته‏اند و عاقبت بد تكذيب كنندگان آنها.

12.تقوا، پارسايى و تزكيه نفس.

13.توجه به نفس اماره و خطر وساوس و تسويلات نفسانى و شيطانى.

14.اخلاق خوب فردى از قبيل شجاعت، استقامت، صبر، عدالت، احسان، محبت، ذكر خدا، محبت‏خدا، شكر خدا، ترس از خدا، توكل به خدا، رضا به رضاى خدا و تسليم در مقابل فرمان خدا، تعقل و تفكر، علم و آگاهى، نورانيت قلب به واسطه تقوا، صدق، امانت.

15.اخلاق اجتماعى از قبيل اتحاد، تواصى(توصيه متقابل)بر حق، تواصى بر صبر، تعاون بربر و تقوا، ترك بغضاء، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد به مال و نفس در راه خدا.

16.احكام از قبيل نماز، روزه، زكات، خمس، حج، جهاد، نذر، يمين، بيع، رهن، اجاره، هبه، نكاح، حقوق زوجين، حقوق والدين و فرزندان، طلاق، لعان، ظهار، وصيت، ارث، قصاص، حدود، دين، قضا، شهادت، حلف(قسم، ثروت، مالكيت، حكومت، شورا، حق فقرا، حق اجتماع و غيره.

17.حوادث و وقايع دوران بيست و سه ساله بعثت رسول اكرم.

18.خصائص و احوال رسول اكرم، صفات حميده آن حضرت، عتابها نسبت به آن حضرت.

صفحه : 220

19.توصيف كلى از سه گروه در همه اعصار: مؤمنين، كافرين، منافقين.

20.اوصاف مؤمنين و كافران و منافقان دوره بعثت.

21.مخلوقات نامرئى ديگر غير از فرشتگان، جن و شيطان.

22.تسبيح و تحميد موجودات جهان و نوع آگاهى در درون همه موجودات نسبت به خالق و آفريننده‏شان.

23.توصيف خود قرآن(در حدود پنجاه وصف).

24.جهان و سنن جهان، ناپايدارى زندگانى دنيا و عدم صلاحيت آن براى اينكه ايده‏آل و كمال مطلوب انسان قرار بگيرد، و اينكه خدا و آخرت و بالاخره جهان جاويدان شايسته اين است كه مطلوب نهايى انسان قرار گيرد.

25.معجزات و خوارق عادات انبياء.

26.تاييد كتب آسمانى پيشين خصوصا تورات و انجيل و تصحيح اغلاط و تحريفهاى اين دو كتاب.

گستردگى معانى

اينها كه گفته شد اجمالى بود از آنچه در قرآن آمده است و البته حتى نمى‏توان ادعا كرد كه از لحاظ اجمالى نيز كافى است.

اگر تنها همين موضوعات متنوع را درباره انسان و خدا و جهان، و وظايف انسان در نظر بگيريم و آن را با هر كتاب بشرى درباره انسان بسنجيم، مى‏بينيم هيچ كتابى طرف قياس با قرآن نيست، خصوصا با توجه به اينكه قرآن به وسيله فردى نازل شده كه «امى‏» و درس ناخوانده بوده و با افكار هيچ دانشمندى آشنا نبوده است، و بالاخص اگر در نظر بگيريم كه محيط ظهور چنين فردى از بدوى‏ترين و جاهلى‏ترين محيطهاى بشرى بوده است و مردم آن محيط عموما با تمدن و فرهنگ بيگانه بوده‏اند.

قرآن مطالب و معانى گسترده‏اى آورد و به طورى طرح كرد كه بعدها منبع الهام شد، هم براى فلاسفه و هم براى علماى حقوق و فقه و اخلاق و تاريخ و غيرهم.

محال و ممتنع است كه يك فرد بشر هر اندازه نابغه باشد بتواند از پيش خود اينهمه معانى در سطحى كه افكار انديشمندان بزرگ جهان را جلب كند، بياورد.اين در صورتى است كه آنچه را قرآن آورده است همسطح با آورده‏هاى علماى بشر

صفحه : 221

فرض كنيم، ولى عمده اين است كه قرآن در اغلب اين مسائل افقهاى جديدى گشوده است.

خدا در قرآن

در اينجا فقط به يك موضوع از موضوعات بالا اشاره مى‏كنيم و آن موضوع خدا و رابطه او با جهان و با انسان است.

ما اگر تنها كيفيت طرح همين يك مساله را در نظر بگيريم و آن را با انديشه‏هاى بشرى مقايسه كنيم، فوق العادگى و معجزه بودن قرآن روشن مى‏شود.

قرآن، خدا را توصيف كرده است و در توصيف خود از طرفى او را تنزيه كرده است، يعنى صفاتى را كه شايسته او نيست از او سلب كرده و او را منزه از آن صفات دانسته، و از طرف ديگر صفات كمال و اسماء حسنى را براى ذات حق اثبات كرده است.در حدود پانزده آيه در تنزيه خداوند آمده است و در حدود بيش از پنجاه آيه در توصيف خداوند به صفات عليا و اسماء حسنى آمده است.

قرآن در اين توصيفات خود آنچنان دقيق است كه ژرف انديش‏ترين علماى الهى را به حيرت انداخته است، و اين خود روشن‏ترين معجزه از يك فرد «امى‏» درس نخوانده است.

قرآن در ارائه راههاى خداشناسى از همه راههاى موجود استفاده كرده است: راه مطالعه آيات آفاقى و انفسى، راه تزكيه و تصفيه نفس، راه تعمق و تفكر در هستى و وجود به طور كلى.زبده‏ترين فيلسوفان اسلامى محكم‏ترين برهانهاى خويش را به اقرار و اعتراف خود از قرآن مجيد الهام گرفته‏اند.

قرآن رابطه خدا را با جهان و مخلوقات، بر توحيد صرف قرار داده است، يعنى خداوند در فاعليت و نفوذ مشيت و اراده‏اش رقيب و معارض ندارد، همه فاعليتها و همه اراده‏ها و اختيارها به حكم خدا و قضا و قدر خداست.

پيوند انسان با خدا

قرآن در پيوند انسان با خدا زيباترين بيانها را آورده است.خداى قرآن

صفحه : 222

بر خلاف خداى فلاسفه يك موجود خشك و بى‏روح و بيگانه با بشر نيست.خداى قرآن از رگ گردن انسان به انسان نزديكتر است، با انسان در داد و ستد است، با او خشنودى متقابل دارد، او را به خود جذب مى‏كند و مايه آرامش دل اوست: «الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» (1) .بشر با او انس و الفت دارد، بلكه همه اشياء او را مى‏خواهند و او را مى‏خوانند.تمام موجودات از عمق و ژرفاى وجود خود با او سر و سر دارند، او را ثنا مى‏گويند و تسبيح مى‏كنند: «ان من شى‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم‏» (2) .

خداى فلاسفه كه او را صرفا به نام محرك اول يا واجب الوجود مى‏شناسند و بس، موجودى است بيگانه با بشر و فقط او را آفريده است و به اين جهان آورده است، اما خداى قرآن يك «مطلوب‏» است، مايه دلبستگى بشر است، بشر را مشتعل و آماده فداكارى مى‏كند، احيانا خواب شب و آرامش روز او را مى‏گيرد زيرا به صورت يك «ايده‏» فوق العاده مقدس در مى‏آيد.

فلاسفه اسلامى در اثر آشنايى با قرآن و وارد كردن مفاهيم قرآنى، الهيات را به اوج عالى خود رساندند.

آيا ممكن است‏يك فرد «امى‏» درس ناخوانده، معلم ناديده، مكتب نارفته، از پيش خود تا اين حد در الهيات پيش برود كه هزارها سال از افكار فلاسفه‏اى مانند افلاطون و ارسطو پيشتر باشد؟!

قرآن، تورات، انجيل

قرآن، تورات و انجيل را تصديق كرد ولى گفت در اين كتابها تحريف صورت گرفته و دست‏خيانتكار بشر در آن وارد شده است. قرآن اغلاط اين دو كتاب را در الهيات، در قصص پيامبران و در پاره‏اى مقررات تصحيح كرد.يك نمونه‏اش همان بود كه قبلا در مورد شجره ممنوعه و خطيئه آدم ذكر كرديم.

قرآن، خدا را از چيزهايى نظير كشتى گرفتن، و پيامبران را از نسبتهاى ناروايى كه در كتب پيشين آمده بود تنزيه كرد و اين خود دليل ديگرى است بر حقانيت اين كتاب.

.............................................................. 1.رعد/28. 2.اسراء/44.

صفحه : 223

تواريخ و قصص

قرآن، تواريخ و قصصى آورد كه مردم آن عصر چيزى از آنها نمى‏دانستند و خود پيامبر نيز از آنها بى‏خبر بودما كنت تعلمها انت و لا قومكو در همه مردم عرب يك نفر مدعى نشد كه اين داستانها را ما مى‏دانسته‏ايم.قرآن در اين داستانها از تورات و انجيل پيروى نكرد و بلكه آنها را اصلاح كرد.تحقيقات مورخين عصر جديد درباره قوم سبا، قوم ثمود و غيرهم نظر قرآن را تاييد كردند.

قرآن و خبر از آينده

قرآن هنگامى كه ايران، روم را در سال 615 ميلادى شكست داد و موجب خوشحالى قريش شد، با قاطعيت كامل گفت در كمتر از ده سال ديگر روم ايران را شكست‏خواهد داد.بر روى اين قضيه ميان بعضى مسلمين و بعضى از كفار شرط بندى شد و بعد همان طور شد كه قرآن خبر داده بود.قرآن همچنين با قاطعيتى كامل خبر داد كه آن كس كه پيامبر را «ابتر» و بى‏دنباله(مقطوع النسل)مى‏خواند خودش «ابتر» است، و آن شخص كه در آن روز فرزندانى داشت تدريجا در طول دو سه نسل منقرض شدند.

همه اينها اعجاز اين كتاب را مى‏رساند.قرآن معجزات علمى و معنوى ديگر هم دارد كه به علوم فلسفى و طبيعى و تاريخى مربوط است.

مجموعه آثار جلد دوم صفحه 213

استاد شهيد مرتضى مطهرى

جنبه‏هاى اعجاز قرآن

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط fana  | 

اعجاز علمى قرآن كريم

اعجاز علمى قرآن كريم

«اعجاز علمى قرآن‏»مربوط به اشاراتى است كه ازگوشه‏هاى سخن حق تعالى نمودار گشته و هدف اصلى نبوده است،زيرا قرآن كتاب‏هدايت است و هدف اصلى آن جهت‏بخشيدن به زندگى انسان و آموختن راه‏سعادت به او است.از اين‏رو اگر گاه در قرآن به برخى اشارات علمى بر مى‏خوريم،از آن جهت است كه اين سخن از منبع سرشار علم و حكمت الهى نشات گرفته و ازسرچشمه علم بى‏پايان حكايت دارد. قل انزله الذي يعلم السر في السماوات والارض (1) ،بگو:آن را كسى نازل ساخته است كه راز نهان‏ها را در آسمان‏ها و زمين‏مى‏داند»و اين يك امر طبيعى است كه هر دانش‏مندى هر چند در غير رشته‏تخصصى خود سخن گويد،از لا به لاى گفته‏هايش گاه تعابيرى ادا مى‏شود كه حاكى‏از دانش و رشته تخصص وى مى‏باشد.همانند آن كه فقيهى درباره يك موضوع‏معمولى سخن گويد،كسانى كه با فقاهت آشنايى دارند از تعابير وى در مى‏يابند كه‏صاحب سخن،فقيه مى‏باشد،گرچه آن فقيه نخواسته تا فقاهت‏خود را در سخنان‏خود بنماياند.هم چنين است اشارات علمى قرآن كه تراوش گونه است و هدف‏اصلى كلام را تشكيل نمى‏دهد.

چند تذكر:پيش از آن كه نمونه‏هايى از اين اشارات علمى ارائه گردد،ضرورت‏است كه چند نكته تذكر داده شود:

1- برخى را گمان بر آن است كه قرآن مشتمل بر تمامى اصول و مبانى علوم‏طبيعى و رياضى و فلكى و حتى رشته‏هاى صنعتى و اكتشافات علمى و غيره‏مى‏باشد و چيزى از علوم و دانستنى‏ها را فرو گذار نكرده است.خلاصه قرآن علاوه‏بر يك كتاب تشريعى كتاب علمى نيز به شمار مى‏رود.براى اثبات اين پندارافسانه‏وار،خواسته‏اند دلايلى از خود قرآن ارائه دهند،از جمله آيه و نزلنا عليك‏الكتاب تبيانا لكل شي‏ء (2) ،قرآن را بر تو فرستاديم تا بيان‏گر همه چيز باشد». ما فرطنا في‏الكتاب من شي‏ء (3) ،در كتاب-قرآن-چيزى فرو گذار نكرديم‏». و لا رطب و لا يابس الافي كتاب مبين (4) ،هيچ خشك و ترى نيست مگر آن كه در كتابى آشكار[ثبت]است‏».

در حديثى از عبد الله بن مسعود آمده:«من اراد علم الاولين و الآخرين فليتدبرالقرآن (5) ،هر كه علوم گذشتگان و آيندگان را خواهان باشد،همانا در قرآن تعمق‏نمايد».

اگر اين گمان از جانب برخى سرشناسان (6) مطرح نگرديده يا به آنان نسبت داده‏نشده بود،متعرض آن نگرديده در صدد نقد آن بر نمى‏آمديم،زيرا سستى دلايل آن‏آشكار است.

اولين سؤال كه متوجه صاحبان اين پندار مى‏شود آن است كه از كجا و چگونه‏اين همه علوم و صنايع و اكتشافات روز افزون از قرآن استنباط شده،چرا پيشينيان به‏آن پى نبرده و متاخرين نيز به آن توجهى ندارند؟!

ديگر آن كه آيات مورد استناد با مطلب مورد ادعا بى گانه است.زيرا آيه سوره‏نحل در رابطه با بيان فراگير احكام شريعت است.آيه در صدد اتمام حجت‏بركافران است كه روز رستاخيز هر پيامبرى با عنوان شاهد بر رفتار امت‏هاى خودبر انگيخته مى‏شود و پيامبر اسلام نيز شاهد بر اين امت مى‏باشد،زيرا كتاب وشريعتى كه بر دست او فرستاده شده كامل بوده و همه چيز در آن بيان شده است وجئنا بك شهيدا على هؤلاء.و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء و هدى و رحمة و بشرى‏للمسلمين (7) .يعنى جاى نقص و كاستى در بيان وظايف و تكاليف شرعى باقى‏نگذارديم،تا هدايت و رحمت و بشارتى باشد براى مسلمانان.لذا با ملاحظه شان‏نزول و مخاطبين مورد نظر آيه و نيز صدر و ذيل آيه،به خوبى روشن است كه‏مقصود از«تبيانا لكل شى‏ء»همان فراگيرى و جامعيت احكام شرع است.

اصولا شعاع دائره مفهوم هر كلام،با ملاحظه جاى گاهى كه گوينده در آن قرارگرفته،مشخص مى‏گردد.مثلا محمد بن زكريا كه كتاب‏«من لا يحضره الطبيب‏»رانگاشت و ياد آور شد كه تمامى آن چه مورد نياز است در اين كتاب فراهم ساخته‏است،از جاى گاه يك پزشك عالى مقام سخن گفته است،لذا مقصود وى از تمامى‏نيازها،در چار چوب نيازهاى پزشكى است.بر همين شيوه مرحوم صدوق كتاب‏«من لا يحضره الفقيه‏»را تاليف نمود،تا مجموع نيازهاى در محدوده فقاهت راعرضه كند.هم چنين است آن گاه كه خداوند بر كرسى تشريع نشسته،در رابطه باكتب و شرايع نازل شده بر پيامبران،چنين تعبيرى ايفا كند كه صرفا به جامعيت‏جنبه‏هاى تشريعى نظر دارد!

همين گونه است آيه ما فرطنا في الكتاب من شي‏ء (8) اگر مقصود از«كتاب‏»قرآن‏باشد.در صورتى كه ظاهر آيه چيز ديگر است و مقصود از كتاب،كتاب تكوين و دررابطه با علم ازلى الهى است.آيه چنين است: و ما من دابة في الارض و لا طائر يطيربجناحيه الا امم امثالكم.ما فرطنا في الكتاب من شي‏ء ثم الى ربهم يحشرون (9) .يعنى ماهمه موجودات و آفريده‏ها را زير نظر داريم و هيچ چيز بيرون از علم ازلى ما نيست‏و سرانجام همه موجودات به سوى خدا است.

آيه و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و يعلم ما في البر و البحر و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة في ظلمات الارض و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين (10) ،در اين‏جهت روشن‏تر است،كه همه موجودات و رفتار و كردارشان در علم ازلى الهى ثبت‏و ضبط است و حضور بالفعل دارد.

و اما حديث ابن مسعود،صرفا در رابطه با علومى است كه وى با آن آشنايى‏داشته و آن،علوم و معارف دينى است و مقصود از اولين و آخرين،سابقين ولا حقين انبيا و شرايع آنان مى‏باشد،كه تمام آن چه در آن‏ها آمده در قرآن فراهم‏است.

2- دومين نكته آن كه به كارگيرى ابزار علمى براى فهم معانى قرآنى،كارى بس‏دشوار و ظريف است،زيرا علم حالت ثبات ندارد و با پيش رفت زمان گسترش ودگرگونى پيدا مى‏كند و چه بسا يك نظريه علمى-چه رسد به فرضيه-كه روزگارى‏حالت قطعيت‏به خود گرفته باشد،روز ديگر هم چون سرابى نقش بر آب،محو ونابود گردد.لذا اگر مفاهيم قرآنى را با ابزار ناپايدار علمى تفسير و توجيه كنيم،به‏معانى قرآن كه حالت ثبات و واقعيتى استوار دارند،تزلزل بخشيده و آن را نااستوارمى‏سازيم.خلاصه،گره زدن فرآورده‏هاى دانش با قرآن،كار صحيحى به نظرنمى‏رسد.

آرى اگر دانش مندى با ابزار علمى كه در اختيار دارد و قطعيت آن برايش روشن‏است،توانست از برخى ابهامات قرآنى-كه در همين اشاره‏ها نمودار است-پرده‏بردارد،كارى پسنديده است.مشروط بر آن كه با كلمه‏«شايد»نظر خود را آغاز كند وبگويد:شايد-يا به احتمال قوى-مقصود آيه چنين باشد،تا اگر در آن نظريه علمى‏تحولى ايجاد گردد،به قرآن صدمه‏اى وارد نشود،صرفا گفته شود كه تفسير او اشتباه‏بوده است.

ما در اين بخش از اعجاز قرآنى،با استفاده از برخى نظريه‏هاى قطعى علم منقول‏از دانش‏مندان مورد اعتماد،سعى در تفسير برخى اشارات علمى قرآن نموده‏ايم.

اما به اين نكته بايد توجه داشت كه هرگز نبايد ميان ديدگاه‏هاى استوار دين وفراورده‏هاى ناپايدار علم،پيوند ناگسستنى ايجاد نمود.

3- نكته سوم،آيا تحدى-كه نمايان‏گر اعجاز قرآن است-جنبه علمى قرآن را نيزشامل مى‏شود؟بدين معنا كه قرآن آن گاه كه تحدى نموده و هم آورد طلبيده،آيا به‏اين گونه اشارات علمى نيز نظر داشته است؟يا آن كه بر اثر پيش رفت علم و پى بردن‏به برخى از اسرار علمى كه قرآن به آنها اشارتى دارد،گوشه‏اى از اعجاز اين كتاب‏آسمانى روشن شده است.به عبارتى ديگر پس از آن كه دانش مندان با ابزار علمى كه‏در اختيار داشتند توانستند از اين گونه اشارات علمى كه تا كنون حالت ابهام داشته،پرده بردارند و در نتيجه به گوشه‏اى از احاطه صاحب سخن(پروردگار)پى ببرند ودريابند كه چنين سخنى يا اشارتى در آن روزگار،جز از پروردگار جهان امكان صدورنداشته و بدين جهت مساله اعجاز علمى قرآن مطرح گرديده است!

برخى برهمين عقيده‏اند،كه اين گونه اشارات علمى دليل اعجاز مى‏تواند باشد.

ولى تحدى به آن صورت نگرفته است،چون روى سخن در آيات تحدى با كسانى‏است كه هرگز با اين گونه علوم آشنايى نداشته‏اند. بر اين مبنا قرآن در جهت علمى‏همانند ديگر كتب آسمانى است،كه صورت تحدى به خود نگرفته‏اند،گرچه‏اشارات علمى دليل اعجاز مى‏توانند باشند (11) .

ولى اين طرز تفكر از آن جا نشات گرفته كه گمان برده‏اند روى سخن در آيات‏تحدى تنها با عرب معاصر نزول قرآن بوده است،در حالى كه قرآن مرحله به مرحله‏از محدوده زمانى عصر خويش فراتر رفته و دامنه تحدى را گسترش داده است،نه‏تنها عرب بلكه تمامى بشريت را براى ابديت‏به هم آوردى فرا خوانده است.

يكى از آيات تحدى كه در سوره بقره است و پس از ظهور و گسترش اسلام درمدينه نازل گشته،تمامى مردم را مورد خطاب قرار داده است،پس از خطاب يا ايهاالناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون -با فاصله يك آيه‏مى‏فرمايد: و ان كنتم في ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم‏من دون الله ان كنتم صادقين.فان لم تفعلوا و لن تفعلوا... (12) همه مردم مخاطب قرارگرفته‏اند،تا چنان چه ترديدى در رابطه با صحت وحى قرآنى در دل‏هاى شان راه‏يافته،آزمايش كنند آيا مى‏توانند حتى يك سوره همانند قرآن بياورند؟هرگزنتوانسته و نخواهند توانست.

آيه قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان‏بعضهم لبعض ظهيرا (13) آب پاكى را بر دست همه ريخته،تمامى انس و جن را به نحوجمعى-كه عموم افرادى و ازمانى هر دو را شامل مى‏شود (14) -مورد تحدى قرارداده است و اعلام كرده كه اگر همه انسان‏ها و پريان پشت در پشت هم بكوشند تاهم چون قرآنى بياورند نخواهند توانست.

اكنون مى‏پرسيم كه اين گونه گسترش در دامنه تحدى-كه همه انسان‏ها را در همه‏سطوح و در طول زمان شامل گرديده است-آيا نمى‏تواند دليل آن باشد كه همه‏جوانب اعجاز قرآنى،هر كدام به فراخور حال مخاطب خاص خود،مورد تحدى‏قرار گرفته باشند؟به سادگى نمى‏توان از كنار اين احتمال گذشت‏يا آن راناديده گرفت!

نمونه‏هايى از اشارات علمى

در قرآن از اين گونه اشارات علمى و گذرا بسيار است.برخى از اين اشارات از ديرزمان و برخى در ساليان اخير با ابزار علم روشن شده و شايد بسيارى ديگر را گذشت‏زمان آشكار سازد.دانش مندان-به ويژه در عصر حاضر-در اين باره بسياركوشيده‏اند،گرچه افرادى به خطا رفته ولى بسيارى نيز موفق گرديده‏اند.نمونه‏هايى‏از اين گونه اشارات در بخش اعجاز علمى قرآن در كتاب‏«التمهيد»ج 6 آمده است،در اين جا به جهت اختصار به چند نمونه بسنده مى‏كنيم:

رتق و فتق آسمان‏ها و زمين

او لم ير الذين كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما (15) «رتق‏»به معناى‏«به‏هم پيوسته‏»و«فتق‏»به معناى‏«از هم گسسته‏»است.در اين آيه آمده است كه‏آسمان‏ها و زمين به هم پيوسته بوده‏اند و سپس از هم گسسته شدند.

مفسران در اين پيوسته بودن و گسسته شدن زمين و آسمان‏ها اختلاف نظرداشته‏اند.بيش‏تر بر اين نظر بوده‏اند كه مقصود از به هم پيوستگى و گسسته شدن،همان گشوده شدن درهاى آسمان و ريزش باران است، ففتحنا ابواب السماء بماءمنهمر (16) ،پس درهاى آسمان را با آبى ريزان گشوديم‏».و نيز شكافتن زمين و روييدن‏گياه،چنان چه مى‏فرمايد: ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فيها حبا (17) ،زمين را شكافتيم وپس در آن،دانه رويانيديم‏».علامه طبرسى گويد:«و اين معنا از دو امام(ابو جعفرباقر و ابو عبد الله صادق عليهما السلام روايت‏شده است (18) ،در«روضه كافى‏»روايتى ضعيف‏السند از امام باقر عليه السلام است (19) و در تفسير قمى روايتى كه اتصال سندى ندارد ازامام صادق عليه السلام روايت‏شده است (20) .

تفسير ديگرى در اين باره شده كه آسمان‏ها و زمين ابتدا به هم پيوسته بودندسپس از هم جدا گشته و به اين صورت در آمده‏اند. چنان چه در سوره‏«فصلت‏»

مى‏خوانيم: ثم استوى الى السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتااتينا طائعين.فقضاهن سبع سماوات (21) ، [خداوند]هنگامى كه به آفرينش آسمان روى‏آورد،آسمان‏ها به صورت دودى-توده گازى-بودند.آن گاه به زمين و آسمان فرمان‏داد كه به صورت جدا از هم حضور يابند-چه بخواهند و چه بخواهند-(يعنى يك‏فرمان تكوينى بود)،آن‏ها[به زبان حال]گفتند:فرمان پذير آمديم.سپس هفت‏آسمان را اين چنين استوار ساخت‏».

مطلب مذكور در آيه فوق مبين يك حقيقت علمى است كه دانش روز،كم و بيش‏به آن پى برده است و آن اين است كه منشا جهان مادى به صورت يك توده گازى‏بوده است.بدين ترتيب واژه‏«دخان‏»در كلمات عرب،دقيق‏ترين تعبير از ماده‏نخستين ساختار جهان است.

مولا امير مؤمنان-مكررا-در نهج البلاغه به همين حقيقت علمى كه آيه كريمه به‏آن اشارت دارد،تصريح فرموده است.در اولين خطبه نهج البلاغه-كه درباره‏آفرينش جهان است-مى‏خوانيم:«ثم انشا سبحانه فتق الاجواء و شق الارجاء وسكائك الهواء...ثم فتق ما بين السماوات العلى فملاهن اطوارا من ملائكته،سپس‏خداوند فضاهاى شكافته و كرانه‏هاى كافته و هواى به آسمان و زمين راه يافته راپديد آورد...آن گاه ميان آسمان‏هاى زبرين را بگشود و از گونه گون فرشتگان پرنمود».در خطبه 211 مى‏فرمايد:«ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها،آن‏ها را از هم‏شكافت پس از آن كه به هم پيوسته بودند».

علامه مجلسى-در شرح روضه كافى-پس از نقل دو روايت‏سابق الذكرمى‏فرمايد:«اين دو روايت،بر خلاف آن چيزى است كه از مولا امير مؤمنان عليه السلام‏رسيده است‏» (22) .در اين باره تفصيلا سخن گفته‏ايم (23) .

نقش كوه‏ها در استوارى زمين

در نه جاى قرآن از كوه‏ها با تعبير«رواسى‏»ياد شده است (24) و جعلنا في الارض‏رواسي ان تميد بهم (25) ،و كوه‏ها را در زمين پا بر جا و استوار نهاديم تا مبادا[زمين]آنان[مردم]را تكان دهد و بلرزاند».

اساسا تعبير از كوه‏ها به‏«رواسى‏»بدان جهت است كه‏«ثابت‏هايى‏»هستند كه برريشه‏هاى مستحكم استوار مى‏باشند و از ماده‏«رست السفينة‏»گرفته شده،به معناى‏لنگر انداختن كشتى است كه به وسيله اين لنگرها در تلاطم آب‏هاى دريا استوار وپا بر جا مى‏ماند.از اين رو،كوه‏ها هم چون لنگرهايى هستند كه زمين را در گردش‏ها وچرخش‏هاى خود،از لرزش و تكان باز مى‏دارد.

هم چنين از كوه‏ها به‏«اوتاد»تعبير شده،به معناى ميخ‏ها،كه زمين را از هم پاشى‏و فرو ريزى نگاه مى‏دارد و الجبال اوتادا (26) .

مولا امير مؤمنان در اين زمينه گفتارى دارد،كه به خوبى تعابير اعجاز گونه قرآن راروشن مى‏سازد.مى‏فرمايد:

«و جبل جلا ميدها،و نشوز متونها و اطوادها،فارساها في مراسيها،و الزمهامقراراتها.فمضت رؤوسها في الهواء،و رست اصولها في الماء.فانهد جبالها عن‏سهولها،و اساخ قواعدها في متون اقطارها و مواضع انصابها.فاشهق قلالها،و اطال‏انشازها،و جعلها للارض عمادا، و ارزها فيها اوتادا.فسكنت على حركتها من ان‏تميد باهلها،او تسيخ بحملها،او تزول عن مواضعها.فسبحان من امسكها بعدموجان مياهها (27) ،هم راه با سرشتن صخره‏هاى بزرگ زمين و بر آمدن دل اين صخره‏هاو قله‏هاى بلند سر به فلك كشيده،در جاى گاه‏هاى خود استواريشان بخشيد.پس‏قله‏ها را در هوا به بلندا برد و ريشه‏هاى شان را در آب فرو كشيد.بدين سان خداوندكوه‏ها را با بلنداشان از دشت‏ها جدا ساخت و پايه‏هاى شان را چونان ريشه درختان‏در زمين‏هاى پيرامون و مواضع نصبشان،در اعماق زمين نفوذشان داد.كوه‏ها را باقله‏هايى بس بلند و سلسله‏هايى به هم پيوسته و دراز،تكيه‏گاه زمين ساخت وچونان ميخ‏ها بر آن بكوفت. چنين است كه زمين به رغم حركات گوناگونى كه دارد،براى ساكنانش از لرزش و تكان نگاه داشته شد و از فرو در كشيدن بار خود، بازداشته شد و از لغزش از جاى گاه خود در امان ماند.پس بزرگ است‏خداوندى كه‏زمين را به رغم تلاطم امواج خروشان آب‏هاى آن،چنين استوار نگاه داشت‏».

در بخشى از اين گفتار درربار آمده:«زمين به رغم حركت‏هاى خود از لغزش ولرزش و فرو پاشيدگى نگاه داشته شد.»از اين گفتار سه نكته به دست مى‏آيد:

1- زمين داراى حركت‏هاى گوناگون است،ولى به رغم اين حركت‏ها آرامش وتعادل خود را حفظ كرده است.

2- پوسته زمين مستحكم است و از هم نمى‏گسلد و لايه‏هايش گسسته نمى‏شود،تا ساكنان و بارهايش را در درون خود فرو نكشد.

3- زمين در حركت وضعى و انتقالى و برخى حركت‏هاى ديگر،آرام و استواراست و از مدارهايى كه به طور منظم در آن مى‏گردد، بيرون نمى‏افتد.

اين گونه نكته‏ها امروزه مورد تاييد اكتشافات و پژوهش‏هاى علمى قرارگرفته است.اين اثر بزرگ كوه‏ها-كه حيات را بر پهناى زمين ميسر ساخته است‏به دليل آن است كه سلسله كوه‏هاى پراكنده در پوسته سخت زمين،همانند كمربندزنجيره‏اى اطراف زمين را در بر گرفته‏اند.

اكنون بهتر مى‏توانيم به ظرافت و دقت فرموده امام عليه السلام در خطبه يكم نهج البلاغه‏پى ببريم،كه به جاى كلمه جبال(كوه‏ها) واژه صخور(صخره‏ها)را به كار برده‏«و وتدبالصخور ميدان ارضه،و به كوه‏هاى گران،زمين را ميخ كوب نموده به آن استوارى‏بخشيده است‏».اين گفتار،تفسير آيه فوق الذكر است و جعلنا في الارض رواسى ان‏تميد بهم (28) .امام عليه السلام جنبه‏«صخره‏اى‏»بودن كوه‏ها را در جهت استحكام و استوارى‏مرتبط مى‏داند.

سلسله كوه‏هاى سنگى-با پستى و بلندى‏هايى كه دارند-نقش بزرگى در تعادل‏زمين و ثبات اجزا و استوارى پوسته آن دارند تا اين كوه‏ها با وجود شعله‏ور بودن‏درون و التهاب گداخته‏هاى آن،درهم شكسته و لرزان نشوند.

آشنايان با علوم طبيعى مى‏دانند كه زمين با حلقه‏هايى از سلسله كوه‏ها،محاصره‏شده است و اين امر عامل حفظ بيش‏تر ثبات زمين مى‏باشد.حكمت و چگونگى‏ارتباط اين سلسله كوه‏ها با يك ديگر و جهت امتداد آن‏ها نيز بر طبيعى دانان پوشيده‏نيست.اين سلسله كوه‏ها بر اساس نظمى بديع و محكم و توجه بر انگيز،زمين را به‏شكل حلقه‏هايى كوهستانى در آورده است كه از چهار طرف آن را در بر گرفته‏اند.

وقتى به نقشه طبيعى زمين نظر مى‏افكنيم،ناهم وارى‏هاى زمين را به روشنى‏مشاهده مى‏كنيم و مى‏بينيم سلسله كوه‏ها به طور عموم در طول هر قاره امتدادمى‏يابد.گويا اين كوه‏ها ستون فقرات قاره‏ها هستند.

هنگامى كه به شبه جزيره‏هاى هر قاره مى‏نگريم سلسله كوه‏ها را در طولانى‏ترين‏شكل ممكن امتداد يافته مى‏يابيم.در طول جزاير كوهستانى-بزرگ يا كوچك-نيزسلسله كوه‏هايى يافت مى‏شود.

امروزه با سير و مطالعه در بستر درياها و اقيانوس‏ها به طور يقين ثابت‏شده است‏كه بيش‏تر جزيره‏ها و ارتفاعات آن‏ها در حقيقت دامنه و امتداد سلسله كوه‏ها وجزئى از آن‏ها هستند،به اين صورت كه قسمتى از آن كوه‏ها در آب درياها فرو رفته وپوشيده شده و بخشى ديگر همانند جزيره‏ها،بر سطح آب آشكار است.

بنابر اين تمام قاره‏ها به وسيله سلسله كوه‏ها و از طريق خشكى يا دريا به يك ديگرمتصل‏اند.جالب توجه است‏بدانيم،حلقه‏اى از سلسله كوه‏ها در زير دريا و درنزديكى ساحل شمالى قاره‏هاى سه گانه شمالى قرار دارد كه كاملا اقيانوس منجمدشمالى را در بر گرفته است و بسيارى از جزيره‏هاى حاشيه اين ساحل‏برجستگى‏هاى آن سلسله كوه‏ها هستند.

يعنى در قطب جنوب نيز حلقه ديگرى از سلسله كوه‏ها قرار دارد كه قطب‏منجمد جنوب را در بر گرفته است.بين دو حلقه ياد شده حلقه‏هاى ديگر سلسله‏كوه‏ها كه در طول قاره‏ها و اقيانوس‏ها از شمال تا جنوب امتداد دارد پيوندى محكم‏ايجاد كرده است.گويى اين سلسله كوه‏ها،چار چوب‏هايى مشبك هستند كه پنجه‏در دست آويز زمين زده‏اند و از متلاشى شدن و تجزيه و پراكندگى ذرات زمين درفضا جلوگيرى مى‏كنند.

از جهت ديگر،درون زمين شعله‏ور است.آتش بر افروخته و زبانه‏دار وخشمگينى در درون زمين شعله‏ور است،گويى نزديك است از خشم به جوش وخروش آيد و اگر ضخامت و سختى پوسته زمين نبود،اين آتش بر افروخته زمين رادرهم مى‏ريخت.زمين لرزه‏ها و آتش فشان‏هايى كه گه گاه مشاهده مى‏شود بخشى‏ناچيز از التهاب و فوران آتش درونى زمين است.

سختى و ضخامت پوسته روى زمين-كه از دير باز سرد مانده است-از فوران‏درون بر افروخته زمين مانع مى‏شود و اگر سختى و صلابت پوسته زمين نبود،لرزش‏هاى شديد و مستمر تمام زمين را فرا مى‏گرفت.اگر خداوند زمين را نگه‏نمى‏داشت و آرامش نمى‏بخشيد،زمين ساكنانش را در خود فرو مى‏كشيد واطرافش شكافته مى‏شد و همه چيز در هم فرو مى‏ريخت.اما خداوند آسمان وزمين را نگاه مى‏دارد تا از استوارى كه دارند نلغزند ان الله يمسك السماوات و الارض ان تزولا (29) .

ملاحظه مى‏شود كه كوه‏ها صخره‏هاى كوهستانى سلسله وارى هستند كه زمين رااحاطه كرده اثر مستقيمى بر توازن زمين دارد و جلوى لرزش آن را مى‏گيرد،به علاوه‏سختى اين پوسته در بر گيرنده زمين جلوى اشتعال درونى زمين را نيز مى‏گيرد،كه دركلام مولا امير مؤمنان عليه السلام به اين حقايق آشكار(از ديدگاه علم روز)اشارت فرموده‏است (30) .

دشوارى تنفس با افزايش ارتفاع

و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد في السماء (31) .

در اين آيه از سختى و دشوارى زندگى گم راهان سخن مى‏گويد و آنان را به كسى‏تشبيه مى‏كند كه در حال صعود به لايه‏هاى بالايى جو است و در اثر اين صعوددچار تنگى نفس و فشار سخت‏بر سينه خود مى‏گردد.

مفسران پيشين در وجه تشبيه،در آيه فوق اختلاف نظر دارند.برخى بر اين باوربوده‏اند كه مقصود تشبيه به كسى است كه بيهوده مى‏كوشد تا پرواز كند و مانندپرندگان در آسمان به پرواز در آيد،چون اين كار برايش مقدور نيست ناراحت‏مى‏شود و از شدت ناراحتى نفس كشيدن بر او دشوار مى‏گردد.

برخى گفته‏اند كه اين تشبيه همانند حالتى است كه درختان نو نهال بخواهند درجنگل‏هاى انبوه رشد يابند،اما درختان كهن سر درهم كرده راه سر بر افراشتن رامسدود مى‏كنند و اين درختان تازه رشد به سختى و دشوارى راه خود را به فضاى‏آزاد باز مى‏كنند. مطالبى از اين قبيل گفته شده كه هيچ كدام مفهوم آيه را به خوبى‏روشن نمى‏سازد.

ولى امروزه با پى بردن به پديده فشار هوا در سطح زمين و تناسب آن با فشاردرجه خون از داخل بدن،كه موجب تعادل فشار بيرونى و درونى است،وجه تشبيه‏در آيه بهتر روشن شده و تا حدودى از ابهامات تفاسير پيشين كاسته شده است.

اشتباه مفسران پيشين در اين بوده كه از تعبير«يصعد في السماء»با تشديد صاد وعين و به كار بردن‏«فى‏»-كوشش براى صعود به آسمان فهميده‏اند.در صورتى كه اگراين معنا مقصود بود،بايستى واژه‏«الى‏»را به جاى‏«فى‏»به كار مى‏برد.ديگر آن كه‏«يصعد»-از نظر لغت-مفهوم‏«صعود»و بالا رفتن را نمى‏دهد،بلكه كاربرد اين لفظ‏از باب تفعل‏«تصعد»-براى افاده معناى به دشوارى افتادن مى‏باشد به گونه‏اى كه ازشدت احساس سختى،نفس در سينه تنگ شود.در لغت‏«تصعد نفسه‏»به معناى به‏دشوارى نفس كشيدن و تنگى سينه و احساس درد و رنج است.واژه‏هاى‏«صعود»و«صعد»بر دامنه‏هاى صعب العبور اطلاق مى‏شود و براى هر امر دشوار بسيارسختى به كار مى‏رود.در سوره جن آمده: و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذاباصعدا (32) ،و هر كه از ياد پروردگار خود روى گرداند،او را در عقوبت دشوارى درمى‏آورد».در سوره مدثر نيز آمده: سارهقه صعودا (33) ،او را به سخت‏ترين عقوبتى‏دچار مى‏سازم‏».

از اين رو معناى‏«كانما يصعد في السماء»چنين مى‏شود:او مانند كسى است كه درلايه‏هاى مرتفع جو،دچار تنگى نفس و سختى و دشوارى فراوان گشته است.درواقع كسى كه خدا را از ياد برده-در زندگى-مانند كسى است كه در لايه‏هاى بالايى‏جو قرار دارد و دست‏خوش درد و رنج و سختى تنفس است.لذا از اين تعبير(اعجازگونه)به خوبى به دست مى‏آيد كه اگر كسى در لايه‏هاى فوقانى جو فاقد وسيله‏حفاظتى باشد،دچار چنين دشوارى و تنگى نفس مى‏گردد.اين جز با اكتشافات‏علمى روز قابل فهم نيست،كه در آن روزگار براى بشريت پوشيده بوده است.

پيشينيان بر اين عقيده بوده‏اند كه هوا فاقد وزن است،تا سال 1643 م كه وسيله‏هوا سنجى بر دست‏«توريچلى‏»(1608-1647)اتراع گرديد (34) و بدين وسيله پى‏بردند كه هوا داراى وزن است.هم چنين پى بردند كه هوا تركيبى از گازهاى‏مخصوصى است كه هر يك وزن مشخصى دارد و مى‏توان وزن هوا را در هر كجا بامقدار فشارى كه وارد مى‏آورد،سنجيد و هر چه از سطح دريا بالا رويم از اين فشاركاسته مى‏شود.اكنون به دست آمده كه فشار هوا در سطح دريا،معادل ثقل لوله‏عمودى جيوه به ارتفاع 76 سانتى‏متر است. همين فشار در سطح دريا بر بدن انسان‏وارد مى‏شود.ولى در ارتفاع 5 كيلومتر از سطح دريا،اين فشار به نصف كاهش‏مى‏يابد.پس هر چه بالاتر رود،اين فشار به طور معكوس پايين مى‏آيد،به ويژه درلايه‏هاى بالاى هوا كه تراكم هوا به گونه فاحشى پايين مى‏آيد و رقيق مى‏گردد.

در واقع نيمى از گازهاى هوايى،يعنى تراكم پوشش هوايى چه از لحاظ وزن وچه از لحاظ فشار،در ميان از سطح دريا تا ارتفاع 5 كيلومتر واقع گرديده و سه چهارم‏آن تا ارتفاع 12 كيلومتر مى‏باشد.ولى موقعهى كه به ارتفاع 80 كيلومتر برسيم،وزن‏هوا تقريبا به 20000/1 پايين مى‏آيد.به وسيله شهاب‏هاى آسمانى به دست آمده كه‏تراكم هوا تقريبا تا حدود ارتفاع 350 كيلومتر است،زيرا از فاصله 350 كيلومترى‏سنگ‏هاى آسمانى بر اثر اصطكاك و بر خورد با ذرات هوا ملتهب و شعله‏ورمى‏گردند (35) .

هوا سنگينى و فشار خود را از تمامى جوانب بر بدن ما وارد مى‏سازد،ولى مافشار و سنگينى آن را احساس نمى‏كنيم،زيرا فشار خون عروق بدن ما معادل فشارهوا است و هر دو فشار خارج و داخل بدن متعادل مى‏باشند.ليكن موقعى كه انسان‏بر كوه‏هاى بلند بالا مى‏رود و فشار هوا كم مى‏شود،اين تعادل بر هم خورده،فشارداخلى از فشار خارجى بيش‏تر مى‏شود.اگر رفته رفته فشار هوا كاهش يابد،گاه خون‏از منافذ بدن بيرون مى‏زند.اولين احساسى كه به انسان در آن هنگام رخ مى‏دهد،سنگينى بر دستگاه تنفسى است كه بر اثر فشار خون بر عروق تنفسى تحميل‏مى‏شود و مجراى تنفس را تنگ كرده و موجب دشوارى تنفس مى‏گردد (36) .

آب منشا حيات

و جعلنا من الماء كل شي‏ء حي (37) .پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده:«كل شي‏ء خلق من‏الماء» (38) .

طبق آيه فوق و فرموده پيامبر،همه موجودات منشا هستى خود را از آب‏گرفته‏اند.مرحوم صدوق از جابر بن يزيد جعفى-كه از بزرگان تابعين (39) به شمارمى‏رود-از امام باقر عليه السلام پرسش‏هايى دارد،از جمله در رابطه با آغاز آفرينش جهان‏مى‏پرسد.امام در جواب مى‏فرمايد:«اول شي‏ء خلقه من خلقه،الشي‏ء الذي جميع‏الاشياء منه،و هو الماء (40) ،نخستين آفريده‏اى كه خدا خلق كرد،چيزى است كه‏تمامى اشيا از آن است و آن آب است‏».

مرحوم كلينى در روضه كافى روايتى از امام باقر عليه السلام آورده كه در جواب مرد شامى‏فرموده:«نخست آن چيزى را آفريد كه همه چيزها از آن است و آن چيز كه همه اشيااز آن آفريده شده،آب است.در نتيجه خدا نسب هر چيزى را به آب مى‏رساند،ولى‏براى آب نسبى كه بدان منسوب شود قرار نداد» (41) .

هم چنين محمد بن مسلم-كه شخصيتى عالى قدر به شمار مى‏رود-ازامام صادق عليه السلام چنين روايت كرده است:«كان كل شي‏ء ماء،و كان عرشه على‏الماء» (42) .

آيه شريفه: و هو الذي خلق السماوات و الارض في ستة ايام و كان عرشه على الماء (43) ،و او است كه آسمان‏ها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش[تدبير]او[پيش ازآن]بر آب بود»،دلالت دارد كه پيش از پيدايش جهان هستى،از آسمان‏ها گرفته تازمين،آب پديد آمده است،زيرا در تعبير«و كان عرشه على الماء»واژه‏«عرش‏»كنايه ازعرش تدبير و منظور،علم خداى متعال است‏به همه مصالح و شايستگى‏ها وبايستگى‏هاى هستى،در برهه‏اى كه جز آب چيزى نبوده است.در نتيجه آيه كنايه ازآن است كه خداى تعالى بود و هيچ چيز با او نبود،و خداوند پيش از آفرينش جهان‏ابتدا آب،سپس همه مخلوقات را از آب آفريد.

قرآن كريم در چند جا اشاره دارد كه ريشه زندگى،هم در منشا و پيدايش و هم درصحنه هستى و تداوم حيات،همه از آب است. مى‏فرمايد:

و جعلنا من الماء كل شي‏ء حي (44) ،هر چيز زنده‏اى را از آب پديد آورديم‏».

و الله خلق كل دابة من ماء (45) ،خدا هر جنبنده‏اى را از آب آفريد».

درباره انسان مى‏گويد:

و هو الذي خلق من الماء بشرا (46) ،و او است كه از آب بشرى آفريد».

مقصود از اين آب همان آبى است كه سر منشا همه موجودات است چنان چه درآيات فوق آمده،يا منظور از آب،نطفه است چنان چه در آيه خلق من ماء دافق (47) ،[آدمى]از آبى جهنده آفريده شد». الم نخلقكم من ماء مهين (48) ،مگر شما را از آبى‏پست نيافريديم؟». مقصود از«پست‏»بد بو و نفرت آور،بر حسب ظاهر است.ولى‏بيش‏تر مفسرين بر اين عقيده‏اند كه منظور از«ماء»همان پديده نخستين است‏«اول‏ما خلق الله الماء (49) ،نخستين چيزى كه خدا آفريد آب بود»،كه تمامى پديده‏ها از آن‏ريشه گرفته‏اند،زيرا بذر نخستين موجود زنده تنها از آب پاشيده شد،همان بذراوليه‏اى كه به صورت حيوان ساده تك سلولى(آميپ)شكل گرفت و به سوى‏جان دارانى كه اعضاى پيچيده با بيش از يك ميليون سلول پيش رفت كرد.

اما چگونگى پيدايش حيات-در آب اقيانوس‏ها،درياها و باتلاق‏ها-از نكات‏مبهمى است كه هنوز علم تجربى بدان دست نيافته است. از اين رو است كه تئورى‏تكامل جان داران-به هر شكل و فرضيه‏اى كه تا كنون مطرح شده-به بررسى مرحله‏پس از پيدايش نخستين سلول زنده پرداخته است،اما برهه پيش از آن هنوز مجهول‏مانده است.همين اندازه معلوم گشته كه حيات به اراده الهى-كه بر تمامى مقدرات‏هستى چيره است-به وجود آمده است و اين امر مسلمى است كه از پذيرش آن‏گريزى نيست،زيرا كه هم تسلسل باطل است و هم خود آفرينى محال.دانش تجربى‏روز هم خود آفرينى را باطل مى‏شناسد (50) .

پوشش هوايى حافظ زمين

و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آياتها معرضون (51) ،و آسمان را سقفى محفوظ[بر فراز زمين]قرار داديم،كه اينان از نشانه‏هاى آن روى گردانند».

گرد زمين را پوشش هوايى ضخيمى فرا گرفته،كه عمق آن به 350 كيلومترمى‏رسد.هوا از گازهاى‏«نيتروژن‏»-به نسبت 03/78 درصد و«اكسيژن‏»به نسبت‏99/20 درصد و اكسيد كربن به نسبت 04/0 درصد و بخار آب و گازهاى ديگر به‏نسبت 94/0 درصد تركيب يافته است.اين پوشش هوايى با اين حجم ضخيم و بااين نسبت‏هاى گازى فراهم شده در آن،هم چون سپرى آسيب ناپذير،زمين را دربر گرفته و آن را از گزند سنگ‏هاى آسمانى كه به حد وفور (52) به سوى زمين مى‏آيند و ازهمه اطراف،تهديدى هول ناك براى ساكنان زمين به شمار مى‏روند،حفظ كرده‏زندگى را بر ايشان امكان پذير مى‏سازد.

فضا انباشته از سنگ‏هاى پراكنده‏اى است كه بر اثر از هم پاشيدگى ستاره‏هاى‏متلاشى شده به وجود آمده‏اند.از اين سنگ‏ها به صورت مجموعه‏هاى بزرگ وفراوانى پيرامون خورشيد در گردشند و روزانه تعداد زيادى از اين سنگ‏ها موقع‏نزديك شدن به كره زمين به وسيله نيروى جاذبه به سمت زمين كشيده مى‏شوند.اين‏سنگ‏ها برخى بزرگ و برخى كوچك و با سرعتى حدود(60-50) كيلومتر در ثانيه‏به سوى زمين فرود مى‏آيند،كه سرعتى فوق العاده است.ولى هنگامى كه وارد لايه‏هوايى مى‏شوند در اثر سرعت زياد و اصطكاك فوق العاده با ذرات هوا،داغ شده شعله‏ور مى‏شوند و در حال سوختن يك خط نورى ممتد به دنبال خود ترسيم‏مى‏كنند و به سرعت محو و نابود مى‏شوند كه به نام شهاب سنگ شناخته شده‏اند.

برخى از اين سنگ پرتاب‏ها آن اندازه بزرگ‏اند،كه از لايه هوايى گذشته،مقدارى ازآن به صورت سنگ‏هاى سوخته با صداى هول ناكى به زمين اصابت مى‏كند.

اين خود از آثار رحمت الهى است كه ساكنان زمين را از آسيب پرتاب‏هاى‏آسمانى فراوان در امان داشته و پوششى بس ضخيم آنان را از گزند آفات‏گرداگردشان محفوظ داشته است كه اگر چنين نبود،امكان حيات بر روى كره زمين‏ميسر نبود.علاوه در مورد پوشش اطراف زمين وجود لايه ازن از اهميت‏بالايى‏برخوردار است.اين لايه كه در اثر رعد و برق به وجود مى‏آيد،زمين را در برابرپرتوهاى مضر كيهانى محافظت مى‏كند.اگر اين لايه نبود حيات روى زمين ممكن‏نمى‏شد.كه تفصيل آن در جاى خود آورده شده است.پس هم واره بايد گفت:

سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين (53) .

پى‏نوشتها:

1- نحل 16:89.

2- انعام 6:38.

3- انعام 6:59.

4- غزالى،احياء العلوم باب 4،آداب تلاوة قرآن،ج 1،ص 296.

5- مانند ابو الفضل مرسمى(متوفاى 655).و ابو بكر معروف به ابن العربى معافرى(متوفاى 544).و شايدظاهر كلام ابو حامد غزالى و زركشى و سيوطى نيز همين باشد،البته قابل تاويل نيز مى‏باشد.كه در مقدمه ج 6 التمهيد آورده‏ايم.

6- نحل 16:89.

7- انعام 6:38.

8- همان.

9- انعام 6:59.

10- ر.ك:دكتر احمد ابو حجر،التفسير العلمي للقرآن في الميزان،ص 131.

11- آيات شماره 21 و 23 و 25.

12- اسراء 17:88.

13- اين يك اصطلاح اصولى است و مقصود همه افراد در طول زمان مى‏باشد.

14- انبيا 21:30.

15- قمر 54:11.

16- عبس 80:27-26.

17- مجمع البيان،ج 7،ص 45.

18- كافى شريف،ج 8،ص 95،شماره 67 و ص 120،شماره 93.

19- تفسير قمى،ج 2،ص 70.

20- فصلت 41:12-11.

21- مرآة العقول،ج 25،ص 232.در نتيجه دو روايت‏سابق الذكر به جهت ضعف سند،قابل استناد نيستند.تنهافرموده مولا امير مؤمنان كه سند قطعى است مى‏تواند تفسير آيه باشد.

22- ر.ك:التمهيد،ج 6،ص 139-129.

23- سوره‏هاى رعد:3.نمل:61.حجر:19.ق:7.نحل:15.لقمان:10.انبيا:31.فصلت:10.مرسلات:27.

24- انبيا 21:31.

25- نبا 78:7.

26- خطبه شماره 211(صبحى صالح)ص 328.

27- انبيا 21:31.

28- فاطر 35:41.

29- براى توضيح بيش‏تر ر.ك:التمهيد،ج 6،ص 161-151.

30- انعام 6:125.

31- جن 72:17.

32- مدثر 74:17.

33- ر.ك:تاريخ علوم‏«پى ير روسو»ترجمه حسن صفارى،ص 256.

34- انبيا 21:30.

35- بحار الانوار،ج 54،ص 208،شماره 170.الدر المنثور،ج 4،ص 317.

36- تابعين به كسانى گفته مى‏شود كه پس از اصحاب آمده از ايشان كسب فيض نمودند و خود به ديدار مبارك پيامبر نايل نگرديده‏اند.

37- كتاب توحيد صدوق،ص 67،شماره 20،باب التوحيد.

38- كافى شريف،ج 8،ص 94،شماره 67.

39- همان،ص 95،شماره 68.

40- هود 11:7.

41- ر.ك:بصائر جغرافية،نوشته استاد رشيد رشدى بغدادى،ص 208-205.

42- ر.ك:مبادى‏ء العلوم العامة.ص 57 و نيز كتاب‏«مع الطب في القرآن الكريم‏»،ص 21.

43- فرقان 25:6.

44- انبيا 21:30.

45- نور 24:45.

46- فرقان 25:54.

47- طارق 86:6.

48- مرسلات 77:20.

49- تفسير فخر رازى،ج 24،ص 16.

50- براى تفصيل بيش‏تر ر.ك:التمهيد،ج 6،ص 61-31.

51- انبيا 21:32.

52- روزانه ميليون‏ها سنگ پرتاب آسمانى به سوى زمين هدف گيرى مى‏شود.

53- زخرف 34:13.

علوم قرآنى صفحه 414 محمد هادى معرفت

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط fana  | 

فصاحت و زيبايى قرآن و سخنان معصومين(ع)

فصاحت و زيبايى قرآن و سخنان معصومين(ع)

كتاب: مجموعه آثار، ج 17، 336

نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى

قرآن داراى دو خصوصيت است:

يكى خصوصيت محتواى مطالب كه از آن تعبير به حقانيت مى‏كند،و ديگر زيبايى.قرآن نيمى از موفقيت‏خودش را از اين راه دارد كه از مقوله زيبايى و هنر است.قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر،و نفوذ خود را مرهون زيبايى‏اش است.(فصاحت و زيبايى سخن،خودش بهترين وسيله است‏براى اينكه سخن بتواند محتواى خودش را به ديگران برساند.)و خود قرآن كريم به اين زيبايى و فصاحت‏خودش چقدر مى‏نازد و چقدر در اين زمينه‏ها بحث مى‏كند،و اصلا راجع به تاثير آيات قرآن در خود قرآن چقدر بحث‏شده است! اين تاثير،مربوط به اسلوب قرآن يعنى فصاحت و زيبايى آن است.

الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ذلك هدى الله يهدى به من يشاء (1) .

اين حقيقتى را كه وجود داشته و دارد،قرآن بيان مى‏كند:نيكوترين و زيباترين سخنان،كتابى است مثانى(كه مقصود از«مثانى‏»هر چه مى‏خواهد باشد)، تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم آنهايى كه يك عاطفه از خشيت پروردگار در دلشان هست،وقتى كه قرآن را مى‏شنوند به لرزه در مى‏آيند،پوست‏بدنشان مرتعش مى‏شود، ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله .

و در آيه ديگرى مى‏فرمايد:

! انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم اياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون (2) .

يا در آياتى،از افرادى ياد مى‏كند كه هنگام شنيدن قرآن بر روى زمين مى‏افتند: يخرون للاذقان سجدا (3) و يا در باره بعضى مسيحيان مى‏گويد: اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع (4) وقتى كه آيات قرآن را مى‏شنوند اشكهايشان جارى مى‏شود.

اصلا انقلاب حبشه چگونه رخ داد؟انقلاب حبشه را چه چيز آغاز كرد؟حبشه چرا مسلمان شد و منشا اسلام حبشه چه بود؟آيا غير از قرآن و زيبايى قرآن بود؟آن داستان مفصل كه جعفر بن ابيطالب در حبشه وارد آن مجلس مى‏شود-كه با يك يبت‏خيلى به اصطلاح سلطنتى به وجود آورده بودند-و بعد شروع مى‏كند آيات قرآن(سوره طه) را خواندن و جلسه را يكجا منقلب مى‏كند،چه بود؟!قرآن از نظر بيان و فصاحت،روانى و جاذبه و قدرت تاثير به گونه‏اى ساخته شده است كه روى دلها اينچنين اثر مى‏گذارد.

فصاحت امير المؤمنين عليه السلام

موفقيت امير المؤمنين در ميان مردم،يكى مرهون فصاحت اوست.نهج البلاغه كه از تاليف آن هزار سال مى‏گذرد،يعنى از هنگام به صورت كتاب در آمدنش هزار سال مى‏گذارد و از انشاء خطبه‏ها حدود هزار و سيصد و پنجاه سال قمرى مى‏گذرد،چه در قديم و چه در زمان معاصر مقام عالى خود را حفظ كرده است.يك وقت استقصا كردم از قديم و جديد،از همان زمان امير المؤمنين تا عصر جديد و امروز،ديدم همه ادبا و فصحاى عرب در مقابل كلمات امير المؤمنين از نظر فصاحت و بلاغت‏خضوع دارند.

گفته‏اند در مصر در سالهاى اخير براى شكيل ارسلان-كه به او«امير البيان‏»يعنى امير سخن مى‏گفتند-جلسه‏اى تشكيل داده بودند،جلسه‏اى افتخارى به نام او،به عنوان تقدير و قدردانى از او.كسى كه رفته بود براى شكيل ارسلان سخن بگويد،مقايسه‏اى كرده بود ميان او و امير المؤمنين،گفته بود كه اين شكيل،امير بيان و سخن درعصر ماست آنچنان كه على بن ابيطالب در زمان خودش امير سخن بود.وقتى خود شكيل رفت پشت تريبون،در حالى كه ناراحت‏شده بود گفت:اين مزخرفات چيست كه مى‏گوييد؟!من را با على مقايسه مى‏كنيد؟!من بند كفش على هم نمى‏توانم باشم.بيان من كجا و بيان على كجا؟!

ما در عصر خودمان مى‏بينيم افرادى با دلهاى خيلى صاف و پاك هستند كه وقتى سخنان على را مى‏شنوند،بى اختيار اشكشان جارى مى‏شود.اين از چيست؟از زيبايى سخن است. در زمان خود امير المؤمنين از اين نمونه‏ها زياد داريم.راجع به خطبه الغراى ايشان كه ظاهرا در صحرا انشاء كرده‏اند،نوشته‏اند وقتى سخنان على تمام شد،تمام مردم همين طور داشتند اشك مى‏ريختند.

مردى است‏به نام همام،از امير المؤمنين در خواست كرد كه سيماى پرهيزكاران را براى من توضيح بده،رسم كن.اول حضرت امتناع كردند،دو سه جمله گفتند.گفت:كافى نيست،من مى‏خواهم شما سيماى پرهيزكاران را به طور كامل براى من بيان كنيد.على عليه السلام فى المجلس شروع مى‏كند سيماى متقيان را بيان كردن:متقيان شبشان اين جور است،روزشان اين جور است،لباس پوشيدنشان اين جور است،معاشرتشان اين جور است،قرآن خواندنشان اين جور است.(من يك وقت‏شمردم،يكصد و سى وصف در چهل جمله فى المجلس براى متقيان بيان كرده است.)اين مرد همين طور كه مى‏شنيد التهابش بيشتر مى‏شد،يكمرتبه فرياد كشيد و مرد،اصلا قالب تهى كرد.امير المؤمنين فرمود: «هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها» (5) سخن اگر رسا و دل اگر قابل باشد،چنين مى‏كند.

فصاحت و زيبايى دعاها

برويم سراغ دعاها.در دعا انسان با خدا حرف مى‏زند.از اين جهت‏سخن و لفظ تاثيرى ندارد.ولى دعاهاى ما در عاليترين حد فصاحت و زيبايى است،چرا؟براى اينكه آن زيبايى دعا بايد كمكى باشد براى اينكه محتواى دعا را به قلب انسان برساند.چرا مستحب است مؤذن صيت‏يعنى خوش صدا باشد؟اين در متن فقه اسلامى آمده است.«الله اكبر»كه معنايش فرق نمى‏كند كه خوش صدا بگويد يا بد صدا،«اشهد ان لا اله الا الله‏»كه معنايش فرق نمى‏كند كه يك خوش صدا بگويد يا يك بد صدا.ولى انسان وقتى‏«الله اكبر»را از يك خوش صدا مى‏شنود،جور ديگرى بر قلبش اثر مى‏گذارد تا از يك بد صدا.

در يكى از مجالس ديدم پيرمردى شعار مى‏دهد،كه نمى‏دانم بيچاره فلج‏بود،زبان نداشت،چطور بود كه يك كلمه كه مى‏خواست‏بگويد،مثلا مى‏خواست صلوات بفرستد،خودش هم تكان مى‏خورد با يك وضع مسخره و خنده آورى.پيش خودم گفتم:سبحان الله!ديگر جز اين، كس ديگرى نمى‏شود شعار صلوات را بدهد؟آيا ما بايد بد صداترين افراد را در اين موارد انتخاب كنيم؟!

سعدى داستانى ذكر مى‏كند،مى‏گويد:مؤذن بد صدايى بود در فلان شهر،داشت‏با صداى بدى اذان مى‏گفت.يك وقت ديد يك يهودى برايش هديه‏اى آورد.گفت:اين هديه ناقابل را قبول مى‏كنى؟گفت:چرا؟گفت:يك خدمت‏بزرگى به من كردى.چه خدمتى؟من كه خدمتى به شما نكرده‏ام.گفت:من دخترى دارم كه مدتى بود تمايل به اسلام داشت،از وقتى كه تو اذان مى‏گويى و«الله اكبر»را از تو مى‏شنود،ديگر از اسلام بيزار شده،حال،اين هديه را آورده‏ام براى اينكه تو خدمتى به من كردى و نگذاشتى اين دختر مسلمان بشود.اين خودش مساله‏اى است.

بوعلى در مقامات العارفين (6) سخن بسيار عالى و لطيفى دارد راجع به اينكه تجمع روحى به چه وسيله براى انسان پيدا مى‏شود.عواملى را ذكر مى‏كند،از آن جمله مى‏گويد: «الكلام المواعظ من قائل زكى‏»سخن واعظى كه در درجه اول پاك باشد.اينها را كه مى‏گوييم آن وقت‏شما خواهيد فهميد كه ما خيلى از اين شرايط را واجد نيستيم.اولا خود واعظ بايد پاكدل باشد.بعد مى‏گويد:«بعبارة بليغة و نغمة رخيمة‏»آهنگ صداى آن واعظ بايد آهنگ خوبى باشد تا بهتر بر دل مستمع اثر بگذارد.سخن واعظ بايد بليغ باشد تا بر روح مستمع اثر بگذارد.خود قيافه واعظ در ميزان تاثير سخن او مؤثر است. اينها را عرض مى‏كنم براى اينكه بدانيد كه معنى رساندن،خودش نقش مهمى است.اينها وسيله است،خصوصيات است،كيفيات است،وسايلى است كه مى‏خواهد پيام را به اطراف و اكناف،به افراد و اشخاص برساند.

زيبا خواندن قرآن

باز مساله ديگرى عرض بكنم:خود قرآن خواندن چطور؟البته قرآن مثل اذان نيست. براى اذان يك نفر بالاى ماذنه مى‏رود و اذان مى‏گويد،و گفته‏اند مؤذن بايد يت‏باشد.ولى قرآن را همه مى‏خوانند،همه كسانى كه مى‏خوانند،موظفند آن را هر چه مى‏توانند زيبا بخوانند.اين،هم در روح قارى بهتر اثر مى‏گذارد و هم در روح شنونده. اين مساله ترتيل در قرآن و رتل القرآن ترتيلا (7) يعنى چه؟يعنى وقتى كه كلمات را مى‏خوانى آنقدر تند نخوان كه چسبيده به يكديگر باشد،آنقدر هم بين آنها فاصله نينداز كه اين كلمه از آن كلمه بى خبر باشد،طورى اين كلمات را بخوان كه حالت القائى داشته باشد،طورى بخوان كه گويى خودت دارى با خودت حرف مى‏زنى.به قول عرفا انسان هميشه بايد قرآن را طورى بخواند كه فرض كند گوينده خداست و مخاطب خودش،و خودش مستقيما دارد اين سخن را از خدا مى‏شنود و تلقى مى‏كند.

اقبال لاهورى مى‏گويد پدرم سخنى به من گفت كه در سر نوشت من فوق العاده اثر بخشيد. مى‏گويد:روزى در اتاق خود نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم.پدرم آمد از جلوى اطاق من بگذرد،رو كرد به من و گفت:محمد!قرآن را آنچنان بخوان كه گويى بر خودت نازل شده است.از آن وقت،من هر گاه به آيات قرآن مراجعه مى‏كنم و آنها را مطالعه مى‏كنم، چنين فرض مى‏كنم كه اين خداى من است كه با من كه محمد اقبال هستم دارد حرف مى‏زند.

در حديث داريم:«تغنوا بالقرآن‏» (8) كه چندين حديث ديگر بدين مضمون داريم.قدر مسلم، مقصود اين است كه قرآن را با آهنگهاى بسيار زيبا بخوانيد.البته آن آهنگهايى كه مناسب لهو و لعب و شهوت آميز و شهوت آلود است،بالضرورة حرام و نا مشروع است، ولى هر آهنگى متناسب با حالتى براى انسان است.

اوايلى كه ما طلبه بوديم،در مشهد،پيرمردى بود كه به او آقا سيد محمد عرب مى‏گفتند و قارى قرآن بود.اين مرحوم آقا سيد محمد عرب مرد بسيار متدينى بود و مورد احترام همه علماى مشهد.شاگردان زيادى در قرائت قرآن تربيت كرد و قرائت رابه دو گونه تعليم مى‏داد:يكى اينكه قواعد علم قرائت را مى‏آموخت-كه متاسفانه در ايران نيست و در كشورهاى عربى بالخصوص مصر رايج است-و ديگر اينكه چندين آهنگ داشت(رسما به نام آهنگ)كه اينها را در مسجد گوهر شاد تعليم مى‏داد.آن روزها آهنگهايى بود كه اسم آنها شبيه اسم آهنگهاى موسيقى بود،ولى آهنگهاى قرآنى بود.شاگردان او اين آهنگهاى لطيف قرآنى را مى‏آموختند.

اين خودش يك مطلبى است و بايد هم چنين باشد.يكى از معجزات قرآن،آهنگ پذيرى آن است،آنهم آهنگهاى معنوى و روحى نه آهنگهاى شهوانى،كه در اين مورد يك متخصص بايد اظهار نظر كند.

قرآن عبد الباسط چرا اين قدر در تمام كشورهاى اسلامى توسعه پيدا كرده است؟ براى اينكه عبد الباسط با صدا و آهنگ عالى و با دانستن انواع قرائتها و آهنگها و شناختن اينكه هر سوره‏اى را با چه آهنگى بايد خواند،مى‏خواند،فرض كنيد خواندن سوره‏«شمس‏»يا«و الضحى‏»با چه آهنگى مناسب است.

در حديث،در باره بسيارى از ائمه اطهار از جمله راجع به حضرت سجاد عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام داريم كه اينها وقتى قرآن مى‏خواندند آن را با صدا و آهنگ بلند و دلپذير مى‏خواندند به طورى كه صدايشان به درون كوچه مى‏رسيد و هر كسى كه از آن كوچه مى‏گذشت،همان جا مى‏ايستاد به طورى كه در مدتى كه امام در خانه خودش قرآن را با آهنگ لطيف و زيبا قرائت مى‏كرد،پشت در خانه جمعيت جمع مى‏شد و راه بند مى‏آمد.حتى نوشته‏اند آبكشها (9) كه زياد هم بودند در حالى كه مشك به دوششان بود،وقتى مى‏آمدند از جلوى منزل امام عبور كنند،با شنيدن صداى امام پاهايشان قدرت رفتن را از دست مى‏داد و با همان بار سنگين مشك پر از آب بر دوش مى‏ايستادند كه صداى قرآن را بشنوند تا وقتى كه قرآن امام تمام مى‏شد.همه اينها چه را مى‏رساند؟ استفاده كردن از وسايل مشروع براى رساندن پيام الهى.چرا امام قرآن را با آهنگ بسيار زيبا و لطيف مى‏خواند؟او مى‏خواست‏به همين وسيله تبليغ كرده باشد، مى‏خواست قرآن را به اين وسيله به مردم رسانده باشد.

شعر و سرود

مساله شعر را وقتى انسان در مورد اسلام مطالعه مى‏كند،مسائل عجيبى را مى‏بيند. پيغمبر اكرم،هم با شعر مبارزه كرد و هم شعر را ترويج كرد،با شعرهايى مبارزه كرد كه به اصطلاح امروز متعهد نيست‏يعنى شعرى نيست كه هدفى داشته باشد،صرفا تخيل است،سرگرم كننده است،اكاذيب است.مثلا كسى شعر مى‏گفت در وصف اينكه نيزه فلان كس اين طور بود يا اسبش آن طور بود،يا در وصف معشوق و زلف او،يا كسى را هجو و شخصيتى را مدح مى‏كرد براى اينكه پول بگيرد.پيغمبر شديدا با اين نوع شعر مبارزه مى‏كرد،فرمود:«لان يمتلى جوف رجل قيحا خير له من ان يمتلى شعرا» (10) اگر درون انسان پر از چرك باشد بهتر از آن است كه پر از شعرهاى مزخرف باشد.ولى همچنين فرمود:«ان من الشعر لحكمة‏» (11) اما هر شعرى را نمى‏گويم،بعضى از شعرها حكمت است،حقيقت است.

پيغمبر در دستگاه خودش چندين شاعر داشت.يكى از آنها حسان بن ثابت است.تفكيك بين دو نوع شعر نه تنها در حديث پيغمبر آمده،بلكه خود قرآن نيز آن را بيان كرده است: و الشعراء يتبعهم الغاون الم تر انهم فى كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات (12) .شعرايى بودند كه پيغمبر اكرم يا ائمه اطهار آنها را تشويق مى‏كردند،اما چه شعرايى؟شعرايى كه پيام اسلام را، حقايق اسلام را در لباس زيباى شعر به مردم مى‏رساندند.و بدون شك كارى كه شعر مى‏كند، يك نثر نمى‏تواند انجام بدهد،چون شعر زيباتر از نثر است.شعر وزن و قافيه دارد، آهنگ پذير است،اذهان براى حفظ كردن شعر آماده است.پيغمبر اكرم به حسان بن ثابت كه شاعر دستگاه حضرت بود،فرمود:«لا تزال مؤيدا بروح القدس ما ذببت عنا اهل البيت‏» (13) از طرف روح القدس تاييد مى‏شوى مادامى كه اين راهى را كه دارى، بروى و از اين راه منحرف نشوى،مادامى كه مدافع حقيقت‏باشى،مادامى كه مدافع خاندان ما باشى،مؤيد به روح القدس هستى.در باره يك شاعر،پيغمبر اكرم اين سخنان را مى‏گويد.

شعراى زمان ائمه چه خدمتها كردند!ما در تاريخ اسلام شعرهاى حماسى و توحيدى داريم در عربى و فارسى.(البته به زبانهاى ديگر مثل تركى و اردو هم داريم.) شعرهاى فوق العاده‏اى داريم در وعظ و اندرز در عربى و فارسى.همه اينها از نتايج فرهنگ اسلامى است.اثرى كه شعر دارد نثر ندارد.اعجاب نهج البلاغه اين است كه نثر است و اينهمه فصيح و زيباست‏به طورى كه در حد شعر و بلكه والاتر از شعر است.در زبان فارسى،شما نمى‏توانيد يك صفحه نثر پيدا كنيد كه برابر باشد با يك صفحه شعر سعدى،با توجه به اينكه نثر عالى زياد داريم مثل كلمات قصار خواجه عبد الله انصارى يا نثر سعدى.

ملاى رومى با آنهمه قدرت و توانايى،وقتى كه سراغ مجالس وعظش مى‏روى مى‏بينى چيزى نيست،يعنى آنها كه به نثر گفته چيزى نيست.ما در عربى هم نداريم نثرى كه قدرت خارق العاده نهج البلاغه در آن باشد.شعر در قالب خودش خيلى كار كرده و خيلى مى‏تواند كار كند.شعر بد مى‏تواند خيلى بد باشد و شعر خوب هم مى‏تواند خيلى خوب باشد. شعرهاى حكمت،شعرهاى توحيد،شعرهاى توحيد،شعرهاى معاد،شعرهاى نبوت،شعرهاى در مدح پيغمبر،در مدح ائمه اطهار،در باره قرآن،شعرهاى به صورت رثا و مرثيه به شرط اينكه خوب باشند،مثل اشعار شعراى زمان ائمه،مى‏توانند بسيار مؤثر باشند.

من يك وقتى در سخنرانيهايى گفتم بسيار تفاوت است ميان مرثيه‏هايى كه كميت‏يا خزاعى مى‏گفت و مرثيه‏هايى كه در زمانهاى اخير امثال جوهرى و حتى محتشم مى‏گويند.مضامين،از زمين تا آسمان تفاوت دارند.آنها خيلى آموزنده است و اينها آموزنده نيست،و بعضى از اينها اصلا مضرند.

اقبال لاهورى يا اقبال پاكستانى واقعا يك دانشمند ذى قيمت است.كسى است كه رسالتى در زمينه اسلام براى خودش احساس مى‏كرده و از هر وسيله خوب و مشروعى براى هدف خودش استفاده كرده است.يكى از وسايلى كه از آن استفاده كرده،شعر است.در شعراى فارسى زبان،بخصوص در عصرهاى متاخر،از نظر داشتن هدف بدون شك ما شاعرى مثل اقبال نداريم.اگر شعر براى شاعر وسيله باشد براى هدفش،ديگر نظير ندارد.اقبال آنجا كه مى‏بايست‏سرود بگويد،سرود مى‏گفت.سرود فوق العاده‏اى را كه به عربى ترجمه شده،به اردو گفته است.در سالهاى اخير آقاى سيد محمد على سفير اين سرود را به فارسى ترجمه كرد كه در حسينيه ارشاد اجرا مى‏شد. چقدر عالى بود!من خودم پاى اين سرود مكرر گريه كردم و مكرر گريه ديگران را ديدم.ما چرا نبايد از سرود استفاده كنيم؟اينها همه وسيله است.امروز از وسايل نمى‏شود غافل بود.در عصر جديد وسايلى پيدا شده كه در قديم نبوده است.ما نبايد به وسايل قديم اكتفا كنيم،ما فقط بايد ببينيم چه وسيله‏اى مشروع است و چه وسيله‏اى نامشروع.

فصاحت و زيبايى كلام امام حسين عليه السلام

خود ابا عبد الله عليه السلام در همان گرما گرم كارها از هر وسيله‏اى كه ممكن بود براى ابلاغ پيام خودش و براى رساندن پيام اسلام استفاده مى‏كرد. خطابه‏هاى ابا عبد الله از مكه تا كربلا و از ابتداى ورود به كربلا تا شهادت، خطبه‏هاى فوق العاده پر موج و مهيج و احساسى و فوق العاده زيبا و فصيح و بليغ بوده است.تنها كسى كه خطبه‏هاى او توانسته است‏با خطبه‏هاى امير المؤمنين رقابت كند،امام حسين است.حتى بعضى گفته‏اند خطبه‏هاى امام حسين در روز عاشورا برتر از خطبه‏هاى حضرت امير است.وقتى كه مى‏خواهد از مكه بيرون بيايد، ببينيد با چه تعبيرات عالى و با چه زيبايى و فصاحتى هدف و مقصود خودش را بيان مى‏كند.

انسان بايد زبان عربى را خوب بداند تا اين زيباييهايى را كه در قرآن مجيد، كلمات پيغمبر اكرم،كلمات ائمه اطهار،دعاها و خطبه‏ها وجود دارد درك كند.ترجمه فارسى آن طور كه بايد،مفهوم را نمى‏رساند.مى‏فرمايد:مرگ به گردن انسان زينت است،آنچنان مرگ براى يك انسان،زيبا و زينت و افتخار است كه يك گردنبند براى يك دختر جوان،ايها الناس!من از همه چيز گذشتم،من عاشق جانبازى هستم،من عاشق ديدار گذشتگان خودم هستم آنچنان كه يعقوب عاشق ديدار يوسفش بود.بعد براى ابراز اطمينان از اينكه آينده براى من روشن است و اينكه خيال نكنيد كه من به اميد كسب موفقيت ظاهرى دنيايى مى‏روم،بلكه آينده را مى‏دانم و گويى دارم به چشم خودم مى‏بينم كه در آن صحرا گرگهاى بيابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مى‏كنند،مى‏گويد:«رضى الله رضانا اهل البيت‏» (14) ما اهل بيت راضى هستيم به آنچه كه رضاى خدا در آن است.اين راه راهى است كه خدا تعيين كرده،راهى است كه خدا آن را پسنديده،پس ما اين راه را انتخاب مى‏كنيم.رضاى ما رضاى خداست.سه چهار خط بيشتر نيست،اما بيش از يك كتاب نيرو و اثر مى‏بخشد.در آخر،وقتى مى‏خواهد به مردم ابلاغ كند كه چه مى‏خواهم بگويم و از شما چه مى‏خواهم،مى‏فرمايد:هر كس كه آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل كند،هر كس تصميم گرفته است كه به ملاقات با خداى خويش برود،آماده باشد،فردا صبح ما كوچ مى‏كنيم.

شب عاشورا صوتهاى زيبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى‏شنويم،صداى زمزمه و همهمه‏اى را مى‏شنويم كه دل دشمن را جذب مى‏كند و به سوى خود مى‏كشد.ديشب عرض كردم اصحابى كه از مدينه با حضرت آمدند خيلى كم بودند،شايد به بيست نفر نمى‏رسيدند،چون يك عده در بين راه جدا شدند و رفتند.بسيارى از آن هفتاد و دو نفر در كربلا ملحق شدند و باز بسيارى از آنها از لشكر عمر سعد جدا شده و به سپاه ابا عبد الله ملحق شدند از جمله،بعضى از آنها كسانى بودند كه وقتى از كنار اين خيمه عبور مى‏كردند صداى زمزمه عالى و زيبايى را مى‏شنيدند،صداى تلاوت قرآن،ذكر خدا،ذكر ركوع،ذكر سجود، سوره حمد،سوره‏هاى ديگر.اين صدا اينها را جذب مى‏كرد و اثر مى‏بخشيد.يعنى ابا عبد الله و اصحابش از هر گونه وسيله‏اى كه از آن بهتر مى‏شد استفاده كرد استفاده كردند،تا برسيم به ساير وسايلى كه ابا عبد الله عليه السلام در صحراى كربلا از آنها استفاده كرد.خود صحنه‏ها را ابا عبد الله طورى ترتيب داده است كه گويى براى نمايش تاريخى درست كرده كه تا قيامت‏به صورت يك نمايش تكان دهنده تاريخى باقى بماند.

پى‏نوشت‏ها:

1) زمر/23.

2) انفال/2.

3) اسراء/107.

4) مائده/83.

5) نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 184،معروف به خطبه همام(ص 618).

6) [نمط نهم الاشارات و التنبيهات]

7) مزمل/4.

8) بحار الانوار،ج 92/ص 191،جامع الاخبار،فصل 23(ص 57).

9) در قديم معمول بود كه اشخاصى مشك به دوش مى‏گرفتند و مى‏رفتند از چاهها آب مى‏كشيدند و به منازل مى‏بردند.در مدينه فقط چاه بود و نهر نبود،هنوز هم نهر نيست.

10) نهج الفصاحة،ص 470،حديث 2215.

11) الغدير،ج 2/ص‏9.

12) شعراء/224-227.

13) الغدير،ج 2/ص 34[در عبارت الغدير بعد از«روح القدس‏»جمله‏«ما نصرتنا بلسانك‏»را دارد.]

14) بحار الانوار،ج 44/ص 367.

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط fana  | 

جاذبيت قرآن

جاذبيت قرآن 

در حديث آمده ‹‹ اقروا القرآن بالحان العرب و اصواتها وا باكم و لحون اهل الفسوق و اهل اكبائر ››

قرآن را با آهنگهاي عربي ،‌ و با صوت عربي تلاوت كنيد ، فقط از آهنگهاي مبتذل و رذل گونه بپرهيزيد . ( م 14 1 : ص 614 )

عامل مهم جاذبيت ‹‹‌ سبك ،‌ نظم و آهنگ آنست ›› اين سه عامل بنيادين ساختار سحرانگيز قرآن را تشكيل مي دهند و اين سه عامل چنان به هم آميخته و در هم ريخته اند كه نمي توان نقش هر يك را در جاذبيت قرآن جداگانه نشانه رفت .

1-سبك :‌به معناي ‹‹ ريخته ›› شكل گيري ( هندسه ) سخن را عهده دار است كه قرآن را در اين زمينه نوآوري كرده و سبك نويني ارائه داده ، از وزن شعر و نواي سجع هر دو بهره گرفته و سبكي آفريده كه نه آن است و نه اين بلكه از هر دو بهتر است و والاتر .

2-نظم :‌پيوند سخن ، همچون دانه هاي بهم پيوسته ، واژه ها رديف يكديگر و متناسب همديگر مي باشند بطوريكه آواي حرئف و زير و بم كلمات ،‌ همراه و همساز باشند .

3-آهنگ :‌آواي ( موسيقي ) سخن كه از دو عامل پيشين : به وجود آمده چنان ساختار و اندامي و چنين پيوند استواري ، اين گونه آهنگي را خواستار است بويژه آنكه از حرف مد و لين در اين زمينه كمال استفاده را نمودهو و جوش و خروش به آهنگ تلاوت بخشيده در شنوندگان بوجود مي آورد .

 از اين رو ضرورت دارد تلاوت كننده آهنگ تنظيمي قرآن را بداند و بر اسرار و رموز آن واقف آهنگ نتظيمي قرآن را بداند و بر اسرار و رموز آن واقف باشد و كاملا آن را رعايت كند تا نقش اعجاز بيان را به خوبي و با دقت ايفا نمايد .

قرآن كريم بياني رسا ،‌ سبكي شيوا ،‌ آهنگي دلربا دارد ،‌ بايد با اين ويژگي به عرصة ظهور برسد و شنوندگان را از هر قبيل كه باشد تحت تأثير قرار داده جان و هستي آنان را تسخير كرده و در قبضة تعريف خويش در آمده ،‌ آنگاه است كه ‹‹ ان البيان لسحرا ›› آشكارا مشاهده مي گردد .   1

و ما هم برآنيم تا از همين ويژگي قرآن در جهت تسكين آلام جسمي و دردمندان كمك بگيريم .

دكتر محمد الا نما از قول عبدالرحمان العيوي نويسنده كتاب ‹‹ الاسلام و العلاج النفسي ›› مطلبي بشرح زير آورده است :‌

فشفاء النفوس هو في كتاب الله سبحانه و تعالي و علاج امراض النفوس يكون بشفين :‌ شق و قائي و آخر علاجي ،‌ و القرآن الكريم هو الذي يحافظ علي صحه المؤمن البدنيه و العقليه و النفسيه و قايتها من الاصابه بالامراض و في السلام بجانيه النظري و العملي ما يشفي النفوس المريضه و يحذر من عللها و علي ذالك فان العوده لخيطره الدين السلامي و الي مظله الايمان لهي خير وسيله للوقايه و العلاج من الامراض النفيسه و العقليه ›› .

ترجمه شفاء نفوس در كتاب خداوند سبحان نهفته است و علاج اين امراض دو گونه است يكي جنبة پيشگيري دارد و ديگري جنبة درمان و قرآن كريم محافظ سلامتي بدني ، عقلي و نفسي مؤمنان است و

آنها را از اصابت به امراض حفظ مي نمايد و بنابراين برگشت به دين وبه سرچشمه هاي ايمان بهترين وسيله براي پيشگيري و درمان امراض نفساني و عقلاني مي باشد . ( م 16 1 : ص12 )

هماهنگي آيات قرآن يا بعبارت ديگر هارمونيك آيات بگونه اي است هيجان انگيز كه مي توان سبك قرآني را در اين زمينه نسبت به سبكهاي ديگر تشخيص و تميز داد . اين هماهنگي دقيق و جذاب ناشي از انتخاب يك سلسله الفاظ شيرين است كه به هنگام تلاوت طنين پرشكوه آيات الهي احساس مي شود و به روح انبساط و تسعي پر شور مي بخشد و روح را در عالمي هيجان افزا سير مي دهد و انسان با نردبان آيات الهي گام به گام پيش مي رود و روانش به معراجي شكوهمند نايل مي شود . طنين هارمونيك آيات الهي در نظامي بس دقيق و سيستم خاص است كه قرآن را از نظر فصاحت در اوج زيبائي و برتري مي رساند اين هماهنگي و خوش نوائي و صوت الفاظ گاهي اوقات چنان اوج مي گيرد كه آيه را بسوي انطباق با وزني عربي از بحور شعري مي كشاند .

( اوزان شعري معيارهايي هستند براي سنجش اشعار سروده شده اين اوزان بنام بحر خوانده مي شوند . ) البته قرآن يك آزادي كامل در تعبير و عبارت پردازي دارد و خارج از حد و مرز قيودات كلي شعر و نثر است ،‌ ولي با توجه به اينكه قرآن مستثني از حدود قوانين و بحور شعر نيست مشاهده مي شود كه جذابيت آيات بقدري است كه آن را در سطح تشابه با يك آهنگ شور افزاي شعري قرار مي دهد و فواصل متقارب يا به زبان شعر و ادب قافيه هاي نزديك به هم آن از لحاظ وزن چندان است كه آهنگ تفاعيل و قوافي مشابه و نزديك بهم شعري را در گوش زمزمه مي كند و فواصل آيات معيني همان چيزي كه در شعر تحت عنوان قافيه است آن چنان پر جذبه و روح انگيز است كه انسان را بياد ترنم قافيه ها و هماهنگي آن در شعر مي اندازد . ( م11 1 : ص5 )

آيات الهي در هنگام قرائت بصورت جالب و جاذبي پي در پي تكرار مي شود و يك آهنگ عميق و يكنواخت را در گوش به صدا در مي آورد كلمات آخر آيات در يك نظام معيني و يك انسجام حيرت انگيزي در اكثر آيات به چشم مي خورد كه از نظر نيروي تعبير و قدرت نفوذ در نفوس بسيار قابل توجه است و بالاخره قرآن بصورتي است كه مي توان آنرا بسان آهنگ شيرين و دلنواز و روح افزائي دانست كه گوشها از شنيدن آيات جذابش هرگز خسته و ملول نمي شوند زيرا در عباراتش چنان عظمت و شكوه و خوش نوائي نهاده شده كه گويي نت هاي موسيقي اصيل هستند كه به گوش جان آدمي زمزمه و ترنم مي كند و چنان آيات قرآن با هارمونيك اصوات منطبق است كه صدايش آرام بخش است . م7 1 : ص75 

 

14- ثقه السلام كليني ، محمد ،. اصول كافي ،‌ ترجمه سيد هاشم رسولي ، ج 4 ، تهران

1-       معرفت ،. محمد هادي ،‌ نظم آهنگ در قرآن (2) ميراث جاويدان شماره 2- 1372

16- محمد الانما ، علي ، تشكين ، الشخصيه الاسلاميه المعاصره من جلال القرآن الكريم البيروت ، مؤسسه رساله ، 1990

11- علامه طباطبائي ، سيد محمد حسين ، اعجاز قرآن ، تهران ، بنياد علمي و فكري ، علامه طباطبائي 1362

7- طباره ، عبد الفتاح ، پايه هاي اساسي شناخت قرآن ، ترجمه محمد رسول دريائي ، تهران : انتشارات سازمان تبليغات اسلامي

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط fana  | 

اعجاز معنوي قرآن

اعجاز معنوي قرآن

مقدمه :

          خداوند تبارك وتعالي هنگامي كه حكمت خود را برزمين گسترانيد سعادت دنيوي واخروي انسان را درقالب كتابي نازل ساخت كه آن را قرآن ناميد ودرهرعصروزمان مطابق استعداد مردم آياتي را نازل مي ساخت وبراي بيان خردمندانة اين احكام راهنماياني براي مردم مي فرستاد .

          پس اين هدايتنامة بزرگ الهي جامع تمام نيازهاي بشري بوده ومربوط به همة ادواروعصرهاست وتمامي انسانها را شامل خواهد شد .احكام وعبادات ، قوانين ،فضايل وآداب وقوانين سياسي ،مدني ، اجتماعي واقتصادي همگي درقرآن جمع شده اند .

          خداوند با نزول قرآن حجتش را برافراد تمام كرده وهيچ كتابي مانند قرآن جوابگوي تمامي نيازهاي انسان نخواهد بود .احكام وعبادات ، فضايل ، آداب وقوانين سياسي درآن بيان شده وهمين موارد است كه نشان مي دهد اين يك ساختة انساني نبوده بلكه خرق عادت ومعجزه اي است الهي پس حتما منشأيي غيرانساني دارد . 1

دلايل اعجاز قرآن چيست ؟

          1-قرآن زمان ومكان را درهم شكسته است . اين معجزة‌ جاويدان امروزه همان است كه 1400 سال پيش توسط رسول اكرم (ص)آورده شد .مسائل وحوادث قرآن با اين كه مربوط به هزاران سال پيش است دراصلشان هيچگونه ترديدي ايجاد شده است اين معجزة قرآن است كه درمحدودة زمان ومكان قرارنگرفته واز 1400 سال پيش بدون هيچ گونه تخريبي باقي مانده است .2

          2-قرآن يك معجزة روحاني :

          قرآن معجزه اي است كه با عقلها وانديشه ها وارواح انسانها سروكاردارد .3 بنابراين اين معجزة روحاني از معجزات ديگر كه اغلب جسمي هستند برترخواهدبود .

          اينجاست كه گفته مي شود قرآن معجزه ايست كه بشردربرابرآن زانوي ناتواني برزمين زده است وبنابراين آنجا كه خداوند تحدي مي كند هيچكس نتوانسته پاسخ گوي اوباشد .خداوند درميان اعراب كه زبان آنها از گسترده ترين زبانهاي دنيا بوده ودرفصاحت وبلاغت كسي به پاي آنها نمي رسيده تحدي مي كند واينست اعجاز لفظي قرآن كه با اعجاز معنوي  آن همراه است .

اعجاز قرآن برچند دسته هستند ؟4

          1-ازنظررسا بودن تعبيرات ، موزون بودن كلمات وجمله بنديها  وبه طوركلي فصاحت وبلاغت

          2-ازنظرمعارف ديني ومعرفي مبدأ ومعاد .

          3-از نظرعلوم دانشهايي كه درآن وجود دارد .

          4-از نظرطرح قوانين اجتماعي .

          5-از نظراخباراز حوادث آينده .

اعجازمحتواي قرآن :

          انسان درروندتكاملي زندگي وحيات خود نيازمند تغيير ودگرگوني  درزندگي است واينگونه است كه شعرا وهنرمندان پيوسته آثارخود را مورد تصحيح ونقد قرارمي دهند .

          اما قرآن اينگونه نيست.هيچ تضاد اختلافي  درمعناي آن وجود ندارد .

          ‹‹ افلا تدبرون القرآن ولوكان من عند غيرالله فوجدوافيه اختلافا كثيرا .›› 5 ؛ آيا پس تأمل نمي كنند درقرآن واگر ازنزد خدانبود هرآينه درآن اختلافي زياد يافته بودند.

آسان فهمي قرآن

          يكي ديگر از اعجاز قرآن آسان فهمي قرآن است پس چرا درحالي كه غني ترين كتاب جهان است فهمش آسان وبدورازهرگونه مشكلي ميسراست ؟

          ‹‹ولقد يسرنا القرآن للذكر ›› 6 ؛ آري قرآن كتابي است اجتماعي فرهنگي وسياسي براي ساخت زندگي بشر. وبشررا باتمام ابعاد فهمش درنظرمي گيرد پس بايد قابل فهم باشد .

          ‹‹‌يريد الله بكم اليسرولايريد بكم العسر›› 7  ؛ خداوند آساني شما را مي خواهد نه سختي شما را .

شاهكارادبي :

          قرآن يك شاهكار ادبي است وتحدي خداوند نيز به اين مسئله برمي گردد كه اگر تمامي افراد روي زمين جمع گردند نمي توانندكلمه اي مثل قرآن آورندودراين زمينه تلاش دروغ پردازهايي چون مسيلمه كذاب بي ثمر مانده است .

          ديوان حافظ به عنوان يكي از مهمترين آثارادبي نيز مورد تقليد هنرمندان قرارگرفته واثري مثل اورا آورده اند .مثلا اديب معاصرما آقاي الهي قمشه اي .8 ولي  آنچه مسيلمه آورد همانند آوري نيست اوفقط چند واژه را جابجا كرد به گمان اينكه همانند قرآن را آورده است .

          ‹‹ انا اعطيناك الكوثر›› را ‹‹ انا عطيناك الجماهر››‌ آورده واين يك تحريف است نه همانند سازي .واژةكوثربه معناي سرشاروفراوان است .ومصداق آن نسل گسترده ،نام بلند وآوازة فراگيراست ولي ‹‹ جماهير›› يك لغت تك مغنايي است . معناي كوثراز لحاظ پيشگويي تاريخي هم مد نظرقرارخواهد گرفت مانند نسل ودودمان گسترده .

          به طوركلي اعجاز قرآن به دودسته ، لفظي ومعنوي تقسيم مي شوند . آن دسته كه از ظاهر كلمات وعبارات قرآن خارج مي شود وآندسته كه از باطن وفراسوي كلمات قرآن مي توان استخراج كرد .

          فصاحت وبلاغت جزء اعجاز لفظي قرآن قرار مي گيرد ؛ معارف ديني وعلوم دانشهاي بشري كه جزئي از اعجاز معنوي مي باشد .

          تاريخ صحيح كه جزء همان علوم بشري است ، اخباراز آينده وقوانين اجتماعي جزء اعجاز معنوي قرآن كريم مطرح مي گردد .9

          ما دراين قسمت بحث چنداني روي اعجاز لفظي نخواهيم داشت وبحث پيرامون اعجاز معنوي قرآن خواهد بود .

اعجازقرآن از نظرعلوم روز:

          قرآن دايره المعارف نيست ، بلكه يك كتاب تربيت وهدايت مي باشد ، هدايت درهمة ابعاد آن و‹‹ نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيء .›› ؛ وقرآن را برتونازل كرديم درحالي كه بيان كنندة همة چيزهاست .

          ـ قرآن يك كتاب علوم طبيعي نيست وبيان اسرار عالم فقط هدف تربيتي واخلاقي دارد واين درست نيست كه ما فرضيه هاي علمي را اساس آيات قرآني قراردهيم چرا كه فرضيه هاي علمي هميشه راه فنا را درپي مي گيرند درحالي كه آيات قرآن فناناپذيرند .

(مانند فرضية لاپلاس )

          ـ مثلا درمورد گياهان ووجود جنس نروماده درآنها يك دانشمند فرانسوي درسال 1731 آن را تصريح كرد درحالي كه قرآن اين حقيقت را صراحتا درچندين مورد مي فرمايد :

          ‹‹ وانزل من السماء ماء فاخرجنا به ازواجا  من نبات شتي ›› 10 ؛ واز آسمان آبي فروفرستاديم وبوسيلة آن جفت هايي از گياهان گوناگون رويانديم .

          ‹‹ والارض مددناها والقينا فيها رواسي وانبتنا فيها من كل زوج بهيج ›› 11 ؛ وزمين را توسعه داديم وكوههايي درآن انداختيم وازهرگياه زيبا زوجي درآن رويانديم .

          پس بدين ترتيب حتي درمورد عالم گياهان ونباتات نيز قرآن چيزي را كم نگذاشته است وتمامي قوانين طبيعي دراين زمينه را بيان نموده است .

          همچنين قرآن مي فرمايد :‹‹ والقينا في الارض رواسي ›› ؛ ما درزمين كوههايي افكنديم اين نشاندهندة پيدايش كوهها بعد از زمين است .درحالي كه دانشمندان امروزه ثابت كرده اند كه چين خوردگيهاي زمين پس از سرد شدن پوستة زمين ايجاد شده است .

اعجازمعنوي قرآن وپيشگويي از آينده :

          ذات انسان به گونه اي است كه هميشه مي خواسته مطلع از حوادث آينده باشد اما هيچ يك از مدعيان پيش گويي نتوانسته اند به اين نياز انسان پاسخگو باشند .اكنون نمونه هايي  از اخبارغيبي قرآن وپيشگويي هاي آن را بيان مي داريم :شكست روميان وپيروزي مجدد آنها .

          ‹‹ الم غلبت الروم في ادني الارض وهم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين الله الامرمن قبل ومن بعد ويومئذ يفرح المؤمنون بنصرالله ينصرمن يشاء وهوالعزيزالرحيم .وعندالله لايخلف الله وعدة ولكن اكثرالناس لايعلمون ›› ؛ 12 شكست خورد روم درنزديكترين سرزمين وايشان پس از شكستشان به زودي پيروزشوند ، درچند سال براي خداست كاراز پيش واز پس ودرآن روزخرسند شوند مؤمنان. به ياري خداوند هركه را خواهد ياري كندواوعزتمند مهربان  است .وعدة خداست ونشكند خدا وعدة خويش را وليكن بيشترمردم نمي دانند .

          هنگامي كه مسلمانان درمكه بودند ودرظاهرناتوان جنگي ميان ايرانيان وروميان صورت گرفت ومنجر به شكست روميان شد .دشمنان اسلام اين حادثه را به فال نيك گرفتند وهنوز9 سال نگذشته بود كه مطابق اين آيات روميان درنبرد ديگري برمسلمانان پيروزشدند ومقارن آن جنگ درجنگ بدرمسلمانان بردشمنان غالب گشتند .

          پيش بيني فتح مكه :

‹‹ لقدصدق الله رسوله الرياء بالحق لندخلن المسجد الحرام إن شاءالله آمنين محلقين روسكم ومقصرين لاتخافون فعلم ما لم تعلموا فجعل من دون ذلك فتحاقريبا ››‌ ؛ همانا راست آورد خدا برپيامبر خويش خواب را به درست كه درآييد درمسجد الحرام اگر خدا خواهد آسوددگان تراشندگان سرهاي خويش وكوتاه كنندة ناخن هاي خويش بي آنكه بيمي داشته باشيد .پس آنچه را ندانستيد خدا دانست وآن پيروزي نزديك راقرارمي دهد .13

          اين آيه مي فرمايد : مراسم عمره درمكه با كمال آرامش انجام خواهد شد وبعد نيز جريان فتح  مكه ومسائل آن كه همگي بيان مي شود .

          پيش بيني قرآن فقط محدود به اين نخواهد بود وما قرآن موارد بسياري را از قبيل داريم.مثلاآيات سورة كوثركه خبراز كثرت دودمان پيامبر(ص) مي دهد .

قرآن وفضا

          ‹‹ يامعشرالجن والانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطارالسموات والارض .فانفذوالاتنفذون الا بسلطان. فبأي آلاءربكما تكذبان. يرسل عليكما شواظ من النارونحاس فلا تنتصران.فبأي ألاءربكما تكذبان .فإذا انشقت  السماء فكانت وردة كالدهان .››14 ؛ اي گروه جن وانس، اگر مي توانيداز حدود واقطارآسمانها تجاوزنماييد وبه آسمانها  وزمين هاي ديگرنفوذ كنيد ولي بدانيد كه نمي توانيد نفوذ كنيد ومگر به وسيلة قدرتي مخصوص پس كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي كنيد .برشما اشعه هايي از آتش ودودي مخصوص فرستاده مي شود وشماهم به يكديگر نمي توانيد كمكي بنماييد پس كداميك ازنعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي كنيد موقعي كه آسمان شكافته مي شود وچون مس گداخته قرمزرنگ مي شود .

          اين يكي از پيشگوييهاي قرآن است كه مي گويد رنگ آسمان قرمزرنگ خواهد شد آسمان به طورطبيعي وقتي ما به آن مي نگريم آبي آرامش بخشي دارد كه ديد هربيننده را مي آرايد .اما همين رنگ آرامش بخش براي كساني كه محوطة اتمسفرزمين را ترك كردند وبه فضا وارد شدند رنگ قرمزتيره اي خواهد بود كه حتي والنتنيا ترشكووا اولين زن فضانورد روسي درخاطرات خود به فضا چنين مسئله اي را خاطرنشان كرده است .

          ويا درمورد نيروي جاذبة زمين كه قرآن اين را هزاران سال پيش ازنيوتن كشف كرده وبيان مي دارد :

          ‹‹ الله الذي رفع السموات بغير عمد ترونها ثم استوي علي العرش وسخرالشمس والقمركل يجري لا جل مسمي يدبرالامر يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم توقنون ›› 15 ؛ خداست آنكه بيفزاشت آسمانها را بي هيچ ستوني كه آن را ببينيد .سپس استوارشد برعرش ورام كرد مهر وماه را هركدام روانند تا سرآمدي معين مي پردازد كاررا تفصيل مي دهد آيات را شايد شما به ملاقات پروردگار خويش يقين آوريد .

          عمد به معناي ستون است ونتيجة آن اينست كه آسمانها  ستونهايي دارد ولي قابل مشاهده نيست ويا درجايي مي گويد :‹‹ ومن آياتة‌ خلق السماوات والارض وما بث قبهما من دايه وهو علي جمعهم اذا يشاء قدير.›› ؛ واز نشانه هاي اوست آفرينش آسمانها وزمين وآنچه درآنها پراكنده است از جنبندگان واوبرگرد آوردن آنان زماني كه بخواهد تواناست .16

          واينجا نشانه هاي قدرت خداوند را موجودات وجنبندگاني مي دانند كه درزمين وآسمان جمعند وكلمة‌‹‹ دابه›› نشان دهندة وجود موجوداتي درآسمانها وسايركرات مي باشد كه دانشمندان نمونه اي از اين نوع حيات را نيزثابت كرده اند درحالي كه قرآن آن را سالها پيش آشكارا بيان فرموده بود.

اعجاز قرآن از دريچة  معارف ديني :

          معجزه يك پيامبرعلاوه براينكه  بايد شكننده قوانين بشري وخارج از حوزة توانمنديهاي آن بوده باشد درعين حال بايد از سنخ اموري باشد كه درعصرآن پيامبرمردم ويا نخبگاني از آنان درآن به نبوغ وكمال بشري رسيده باشند .از اينروست كه معجزة پيامبرخاتم (ص) كتاب است .اين كتاب بزرگ الهي كه ابعاد وجوانب اعجازي آن هزاران اندرهزارمي باشد درلفظ ودرمعني درامروزودرفردا درادب وبلاغت واسلوب وروش تأليف دراثبات نزول قرآن ، درعلوم ومعارف قرآن، دربرنامه شريعت قرآن و درتأثيرگذاري فوق العاده آن برفطرت وران بشري و بلاخره اعجاز قرآن درعرصه علوم كنوني وتجربي. مأموريت اصلي وموضوع اساسي قرآن همانا ‹‹‌ انسان ›› است .وظيفة قرآن اين است كه چهارچوب هاي بنيادين يك جهان بيني كلي وهستي ورابطة آن با آفريدگارآنرا پي ريزي نموده وجايگاه انسان دراين ميان رامعرفي نمايد وآنگاه براساس اين بينش ها ونگرش ها يعني براساس اين جهان بيني كلي نظامي را براي زندگي بوجود آورد كه به انسان ميدان مي دهد .17

          ايدئولوژي مذهبي اسلام درقرآن بيان شده وزيربناي مسائل ديني درآن ذكر شده است .قرآن از مهمترين مسائل زندگي انساني كه مسئله معاد مي باشد ومسائل عقيدتي كه مربوط به اثبات وجود خداست وابتدايي ترين مسائل است را بيان مي دارد .آنجايي كه مي گويد :‹‹ فإذا ركبو في الفلك دعوالله مخلصين له الدين فلما نجاهم الي البراذاهم يشركون .›› ؛پس چون دركشتي سوارشويد بخوانند خدارا به غش پس چون نجات داد ايشان را آن گاهه ايشان مشرك مي شويد .18

          توحيد فكري واستدلالي همگي درقرآن بيان شده . اين آيات كشش وجاذبه اي خاص دارد وخدا را باعظمت بي پايان دراعماق روح انسان جاري مي دهد .

          ‹‹ هوالذي لااله الاهو عالم الغيب والشهاده هوالرحمن الرحيم هوالله لااله هو الملك القدوس السلام المؤمن المهين العزيز الجبارالمتكبر، سبحان الله عما يشركون، هوالله الخالق الباري المصورته الاسماء الحسني سبح ما في السماوات والارض وهوالعزيزالحكيم .››؛ اوست خدايي كه جزاوخدايي نيست داناي نهان وهويدا. اوبخشنده ومهربان است .اوخدايي است كه جزاوخدايي نيست .پادشاه پاك ، سلام ،امان دهندة‌نگهبان تواناي فرمان فرماي بزرگ وخدا از آنچه شرك مي ورزند منزه است .اوست خداوند آفريدگار وپديدآورنده پيكر ساز وصاحب نامهاي نكو آنچه درآسمانها وزمين است .19

          ويا درجايي ديگر مي گويد :‹‹ ولوانما في الارض ومن شجرة اقلام والبحر بمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت كلمات الله إن الله عزيز حكيم .›› ؛ اگرتمام درختان روي زمين قلم شوند ودريا باهفت درياي ديگر مركب ، با اينحال كلمات خدا تمام نمي شوند وقادر به نوشتن نخواهند بود .20

          واينجاست كه تصويري از بي نهايتي ذات پروردگار معرفي مي كند ويا علم بي نهايت او را با جملة ‹‹ يعلم خائنه الاعين وما تخفي الصدور›› 21 ؛ ازچشمهايي كه به خيانت ديدگان آگاه واز اسرار درون سينه ها باخبراست ، بيان مي دارد .وبه همين ترتيب بعد از اثبات وجود حق به مسئلة معاد ومرگ مي پردازد ‹‹ وتري الارض هامدة فاذا أنزلنا عليها الماء اهتزت وربت وانبتت من كل زوج بهيج .ذلك بان الله هوالحق وانه يحي الموتي وانه علي كل شي ء قدير.›› 22 ؛ وزمين مرده را مي بيني كه پس  ازنزول باران تحرك وجنبش مي يابد ونمومي كند وازهرجفت گياهان باطراوت ونشاط انگيز مي روياند . اينها بخاطراين است كه بدانيد خداوند برحق است ومردگان را زنده مي كند وبرهمه چيز قادراست .

فرآن وتاريخ :

          داستانهاي تاريخي قرآن يك شاهكار هستند وحقايق تاريخ را بدون اينكه دستخوش تحريفي شده باشند  خردمندانه بيان مي كند وما را از افسانه هاي دروغين تاريخ درامان مي دارد .

          دراين  مورد به مثالي درمورد حضرت داوود درقرآن وتورات اشاره مي كنيم :

          درقرآن آمده است كه حضرت داوود به قضاوت درميان مردم زمان خود معروف بودند اما درموردي خداوند ايشان را آزمايش كردند وهنگامي كه دونفرمتخاصم جهت قضاوت پيش اوآمدند اوعجول شد وبدون اينكه حرف دوم را بشنود حكم را به نفع نفراول صادرنمود واينجا بود كه اين آيه نازل شد كه :

          ‹‹ يا داوود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله .›› 23 ؛ اي داوود ما درزمين تورا جانشين قرارداديم پس ميان مردم به حق حكم ران واز هوس پيروي مكن كه از راه خدا گمراهت كند .

          واين آيه نشان مي دهد كه لغزش داوود درطرزرأي دادن وقضاوتش بوده نه چيزديگر .

          اما  درتورات اينچنين آمده كه داوود هنگامي كه دراورشليم بود از پشت بام زني را برهنه مي بيند كه مشغول شست وشوي خويش است وعاشق اوشده وبا اوهمبستر مي گردد واواز داوود حامله مي شود .داوود دستورمي دهد شوهر اين زن را كه ازافسران پاك نيت لشكر اوبوده دور از اودرجايي خطرناك بگمارند تا داوود بتواند همسراورا تصاحب كند واين كار از نظرخداوند ناپسند آمده است .

          وبسياري از داستانهاي ديگر كه تناقض آنها درتورات وانجيل با قرآن ديده مي شود .درحالي كه به اعتقاد ما وطبق آيات قرآني پيامبران ، معصوم واين اعمال با مقام نبوت سازگارنيست .

قوانين واجتماع :

          قوانيني كه قرآن بيان مي فرمايد محصور به هيچ عصر وزمان نخواهد بود وبراي ادارة جهان امروزنيز كافي است .مثلا قرآن اخوت وبرادري را به عنوان اصلي ترين مسئله اي كه درپيوند اجتماعي انسانها مطرح  است بيان مي دارد .اين رفيق ودوست كلمه اي است كليدي درجهان امروز وبه عنوان يك شعار مهم اجتماعي است .‹‹ انما المؤمنون اخوه فاصلحوا بين اخوبكم ››‌؛ همانا مؤمنان برادرهستند پس برادرانت را به صلح دعوت كن .24

          ‹‹ واذكر وانعمت الله عليكم اذكنتم اعداء فألف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمه اخوانا .›› ؛ وياد آوريد نعمت خدارا برشما  هنگامي كه دشمن يكديگر بوديد .پس ميان دلهاي شما دوستي افكند  تا به نعمت  اوبرادرشديد .25

          همچنين قرآن اصل عدالت را به عنوان زيربناي همة قوانين اجتماعي پذيرفته است .

          ‹‹ واذا حكمتم عدالت به عنوان هدف نهايي بعثت پيامبران پذيرفته ومي گويد :26

          ‹‹ لقد ارسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط .27

          پيامبران خود را با دلايل آشكار فرستاديم وبه همراه آنها  كتاب وقانون نازل كرديم تا مردم عدالت را برپا دارند .

منابع :

كلام الله مجيد

اعجازدرقرآن : حسن عرفان ، انتشارات دفترمطالعات تاريخ ومعارف اسلامي ، سال 1379

جلوه هاي جديد از اعجاز علمي قرآن : عبدالرؤف مخلص ، انتشارات شيخ الاسلام ، بهمن 76

قرآن كتاب خدا : عبدالواحد فقيري : انتشارات شيخ الاسلام

قرآن وآخرين پديده هاي علمي : جعفررضايي فر، انتشارات فوژان ،چاپ اول ، تابستان 76

قرآن وآخرين پيامبر: ناصرمكارم شيرازي ، انتشارات اسلاميه ،1349

قرآن هرگز تحريف نشده : حسن حسن زاده آملي ، انتشارات قم ، چاپ سوم ،1376

1-قرآن كتاب خدا، عبدالواحد فقيري ، صفحه الف .

2-قرآن وآخرين پيامبر، ناصرمكارم شيرازي ،ص260.

3-همان منبع ، ص29.

4-همان منبع ، ص72-73.

5-نساء 82.

6-هود ،61 .

7-بقره ، 185 .

8- ر.ك:اعجاز درقرآن ، حسن ، عرفان ، همان منبع ، ص42.

9-قرآن وآخرين پيامبر ، ص72و73.

10-طه ،53.

11-ق، 7

12-روم ، 1-6

13فتح ،27.

14-الرحمن ،33-38.

15-رعد ،2.

16-شوري ، 29.

17-جلوة‌هايي جديد از اعجاز علمي قرآن ، عبدلرؤف مخلص ،ص2

18-عنكبوت ،65.

19-حشر،21-24

20-لقمان ،27.

21-غافر، 19.

22-حج، 5-6.

23-ص،26.

24-حجرات ،10.

25-آل عمران ،103

26-قرآن وآخرين پيامبر، ناصرمكارم شيرازي ، ص260.

27-حديد ، 25.

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط fana  |