X
تبلیغات
مدرسه عشق - خاطرات انقلاب 2

مدرسه عشق

مازبالایم وزبالابازمیگردیم

خاطرات انقلاب 2

انقلاب اسلامي ايران قصه نيست بلکه حقيقتي است ماندگار که پير و جوان و زن و مرد با الهام از قيام سرخ حسيني و رهبري امام بزرگوار، مال و جان خود را ايثار کردند و با خون دل خوردن هاي فراوان و البته همراه با اميد، آن را به سرانجام و پيروزي رساندند.چهره شهرها و روستاهاي کشور، هر ساله در دهه فجر با نصب پرچم، تصاوير امام(ره) و شهداي انقلاب و لامپ هاي تزييني سبز، سفيد و سرخ و برگزاري مراسم گرامي داشت، رنگ و بوي انقلاب مي گيرد. سرودهاي انقلابي در رسانه ملي و برخي مراسم، طنين انداز مي شود.در اين فضا خاطرات آن روزها در ذهن افرادي که سن و سالي از آن ها گذشته است تداعي مي شود. نوجوانان و جوانان هم با مشاهده آنچه از رسانه هاي مختلف منتشر مي شود، به شور و شعور جوانان آن روز غبطه مي خورند.

گزارش خاطرات در اين گزارش به سراغ چند تن از کسبه بازار شهر مشهد مي رويم و خاطرات روزهاي انقلاب را از زبان آن ها مي شنويم.

تيراندازيانقلاب اسلامي ايران قصه نيست بلکه حقيقتي است ماندگار که پير و جوان و زن و مرد با الهام از قيام سرخ حسيني و رهبري امام بزرگوار، مال و جان خود را ايثار کردند و با خون دل خوردن هاي فراوان و البته همراه با اميد، آن را به سرانجام و پيروزي رساندند.چهره شهرها و روستاهاي کشور، هر ساله در دهه فجر با نصب پرچم، تصاوير امام(ره) و شهداي انقلاب و لامپ هاي تزييني سبز، سفيد و سرخ و برگزاري مراسم گرامي داشت، رنگ و بوي انقلاب مي گيرد. سرودهاي انقلابي در رسانه ملي و برخي مراسم، طنين انداز مي شود.در اين فضا خاطرات آن روزها در ذهن افرادي که سن و سالي از آن ها گذشته است تداعي مي شود. نوجوانان و جوانان هم با مشاهده آنچه از رسانه هاي مختلف منتشر مي شود، به شور و شعور جوانان آن روز غبطه مي خورند.

گزارش خاطرات در اين گزارش به سراغ چند تن از کسبه بازار شهر مشهد مي رويم و خاطرات روزهاي انقلاب را از زبان آن ها مي شنويم.

تيراندازي به مغازه

يک فروشنده خشکبار در چهارراه شهدا که پيرمرد خوش برخوردي است، از روزهاي انقلاب حکايت مي کند.علي اصغر جاوداني که ۶۹ سال دارد، مي گويد: در راهپيمايي ها شرکت مي کردم، يک بار قرار بود از خيابان امام رضا(ع) تا خيابان بهار راهپيمايي شروع شود. مردم هم در راهپيمايي شرکت کردند، تا اين که از يک طرف نيروهاي ارتش در چهارراه لشکر مستقر شدند و از طرف ديگر ۸-۷ دستگاه نفربر و زره پوش وارد خيابان شدند و به سمت جمعيت حمله کردند.وي مي افزايد: حدود ۴۰-۳۰ نفر از زنان انقلابي را شهيد و زير تانک له کردند. پس از اين اتفاق شرکت کنندگان در راهپيمايي به سمت ارتشي ها حمله کردند. برخي از مردم اسلحه افراد ارتشي را گرفتند. ۵-۴ دستگاه تانک را آتش زدند. حتي تيمساري که در آنجا بود، از شدت کتک و ضربات وارده جان داد.وي درباره بهترين خاطره خود نيز مي گويد: يک روز از روزهاي انقلاب، بيشتر مغازه ها تعطيل بود. من عکس امام خميني(ره) را روي در مغازه ام نصب کرده بودم. در همين خيابان آيت ا... شيرازي تانک ها به فاصله ۱۰ متر از يکديگر مستقر بودند. جلوي مغازه تانکي مستقر بود که يک افسر بر آن سوار بود و ۴ سرباز ديگر در اطراف تانک ايستاده بودند، تا اين که چشم افسر ارتش به عکس امام خميني افتاد. چند دفعه به من که دم در ايستاده بودم اهانت کرد و گفت: «آن عکس را بردار». گفتم: «اگر مي خواستم بردارم آن را نصب نمي کردم اين آقا رهبر ماست». آن افسر باز به من توهين کرد و گفت: چنين و چنان مي کنم. من هم کم نياوردم و همان جا ايستاده بودم، کلت کمري اش را درآورد و به سرباز داد تا به سمت من شليک کند مي خواست من بترسم و عکس امام را بردارم. اما سرباز جرأت نکرد، يک قدم پيش مي آمد و يک قدم پس مي رفت. افسر اسلحه را از او پس گرفت و از تانک پايين پريد و به سمت من آمد، من هم از در نيمه باز کشويي مغازه، وارد مغازه شدم و فوري در را بستم و کف مغازه دراز کشيدم، او هم چند تير به داخل مغازه شليک کرد که بر اثر اصابت تيرها، در کشويي و شيشه مغازه ام سوراخ شد، قاب عکس پدرم و يک تابلو و آينه هاي مغازه شکست. هر کاري کرد نتوانست در را باز کند تا يک و نيم ساعت ايستاده بود تا اين که مقامات ارشد ارتش دستور برگشت نيروهاي ارتشي را دادند و آن ها هم آن مکان را ترک کردند. از سوراخ هايي که روي در ايجاد شده بود، بيرون را مي پاييدم وقتي مطمئن شدم آن ها رفته اند، در مغازه را باز کردم و بيرون آمدم. متوجه شدم، مأموران موتور «ياماها ۱۰۰» را که تازه خريده بودم، انداخته بودند وسط خيابان و با تانک از روي آن رد شده بودند.وي مي گويد: در بيشتر راهپيمايي ها تعدادي از شرکت کنندگان توسط مأموران ارتش مجروح مي شدند يا به شهادت مي رسيدند. من با کمک دوستانم مجروحان را به وسيله پتو به بيمارستان امام رضا(ع) منتقل مي کرديم تا درمان شوند در آن زمان مردم همکاري و همدلي بسيار زيادي داشتند و همه آن روزها براي ما خاطره است.

تغيير شعار

در پاساژ نادري وارد مغازه عطاري مي شوم، پيرمردي را مي بينم که روي نيمکت مغازه خود نشسته و مشغول خواندن روزنامه است، خودم را معرفي مي کنم و از او درباره خاطرات انقلاب مي پرسم.او ابتدا به بيان خاطراتش راضي نمي شود و اين کار را نوعي رياکاري مي داند که ممکن است اجر عملش را از دست بدهد. اما وقتي به او مي گويم شما با بيان خاطرات انقلاب مي توانيد به ترويج ارزش هاي انقلابي و اسلامي کمک کنيد و نسل جوان را با مشقت هايي که براي پيروزي انقلاب تحمل کرده ايد، آشنا کنيد، لب به سخن باز مي کند و اين چنين مي گويد: خانواده ما از سال ۴۲-۴۱ در فعاليت هاي انقلابي شرکت کرده اند.من هم وقتي ۲۲ ساله بودم نوارهاي سخنراني امام خميني(ره) را مخفيانه بين مردم توزيع مي کردم، در راهپيمايي ها شرکت مي کردم و زماني که مقام معظم رهبري در مسجد کرامت نماز مي خواندند، در خدمتشان بودم.«مهدي ناصري» در بيان جالب ترين خاطره خود مي گويد: به اتفاق يک عده از جوانان دراوايلي که شعار «مرگ بر شاه» گفته مي شد، در خيابان راه افتاديم و اين شعار را سر داديم که ناگهان نيروهاي ارتشي از مقابل حمله کردند. ما هم به يک کوچه وارد شديم به انتهاي کوچه که رسيديم، ديديم کوچه بن بست است نيروي ارتش هم دنبال ما آمده بودند، يک دفعه شعاري به ذهن يکي از جوانان رسيد و شعار «زنده باد شاه» سر داديم. وقتي نيروهاي ارتشي متوجه اين شعار شدند برگشتند.ما هم به محض خروج از کوچه اين گونه شعار داديم: «زنده باد شاه، کدوم شاه، شاه نجف خميني» و به اين صورت و با اين ابتکار از دست ماموران نجات پيدا کرديم.وي در بيان مشقت هاي زمان انقلاب نيز مي گويد: برادر همسرم به دليل فعاليت هاي انقلابي ۶ سال در زندان ساواک اسير دژخيمان بود و در اين مدت خبري از او نداشتيم.در همان زمان مادر همسرم از شدت نگراني و ناراحتي مفقود بودن پسرش دق کرد و جانش را از دست داد.اين شهروند ۶۴ ساله مشهدي در پايان مي گويد: همه روزهاي انقلاب براي ما خاطره است.

تراشيدن سرهاي جوانان

يک فروشنده خشکبار و زعفران در خيابان آيت ا... شيرازي مشهد نيز درباره خاطرات دوران انقلاب مي گويد: مثل همه مردم در راهپيمايي ها شرکت مي کردم.

آن روزها همه اش خاطره است.جعفرمقدم مي گويد: چهارراه شهدا و منزل آيت ا... شيرازي در مشهد مرکز انقلاب و تجمعات بود. به اين دليل، نيروي «پايداري»، در محلي که هم اکنون پاساژ الغدير است، مستقر بودند تا درمواقع لزوم به سرعت خود را به مرکز تجمعات در چهارراه شهدا برسانند. برخي اوقات هم نيروهاي ارتش از طريق بالگرد وسط خيابان پياده مي شدند و به سمت مردم تيراندازي مي کردند.وي مي گويد: زماني که بسياري از سربازان از پادگان ها به خاطر انقلاب و دستور امام(ره) فرار کرده بودند، در منزل آيت ا... شيرازي ۱۵ يا ۲۰ ماشين اصلاح بود که جوانان غيرسرباز براي شناسايي نشدن سربازان فراري و گمراه کردن ماموران سرخود رامي تراشيدند.در آن زمان مردم اخلاص عجيبي داشتند، به دليل اعتصاب هايي که در شهر بود، مردم روستا کاميون کاميون نان، بسته هاي برنج، ماست و ديگر موادغذايي لازم را براي مردم به شهرها مي فرستادند تا انقلاب مسيرخود را ادامه دهد. در روزهاي قبل از پيروزي انقلاب هر که مي ديد فردي مجروح شده است، فرد مجروح را به کولش مي گرفت و يا با خودرو و يا پاي پياده به بيمارستان مي رساند. چون هدف مردم رهايي از دست ظلم و جنايت هاي فراوان حکومت شاه بود و اين مبارزات شکر خدا نتيجه داد و انقلاب با رهبري امام خميني (ره) و وحدت مردم پيروز شد. مردم از شدت شور و خوشحالي در خيابان شيريني و شکلات پخش مي کردند. اين شهروند ۵۴ساله با اشاره به اين که انقلاب اسلامي ثمره مجاهدت ها و ايثارگري هاي فراواني است، مي افزايد: نسل جوان بايد ضمن آشنايي با انقلاب و اهداف امام راحل در راه حفظ آن بکوشد. به مغازه

يک فروشنده خشکبار در چهارراه شهدا که پيرمرد خوش برخوردي است، از روزهاي انقلاب حکايت مي کند.علي اصغر جاوداني که ۶۹ سال دارد، مي گويد: در راهپيمايي ها شرکت مي کردم، يک بار قرار بود از خيابان امام رضا(ع) تا خيابان بهار راهپيمايي شروع شود. مردم هم در راهپيمايي شرکت کردند، تا اين که از يک طرف نيروهاي ارتش در چهارراه لشکر مستقر شدند و از طرف ديگر ۸-۷ دستگاه نفربر و زره پوش وارد خيابان شدند و به سمت جمعيت حمله کردند.وي مي افزايد: حدود ۴۰-۳۰ نفر از زنان انقلابي را شهيد و زير تانک له کردند. پس از اين اتفاق شرکت کنندگان در راهپيمايي به سمت ارتشي ها حمله کردند. برخي از مردم اسلحه افراد ارتشي را گرفتند. ۵-۴ دستگاه تانک را آتش زدند. حتي تيمساري که در آنجا بود، از شدت کتک و ضربات وارده جان داد.وي درباره بهترين خاطره خود نيز مي گويد: يک روز از روزهاي انقلاب، بيشتر مغازه ها تعطيل بود. من عکس امام خميني(ره) را روي در مغازه ام نصب کرده بودم. در همين خيابان آيت ا... شيرازي تانک ها به فاصله ۱۰ متر از يکديگر مستقر بودند. جلوي مغازه تانکي مستقر بود که يک افسر بر آن سوار بود و ۴ سرباز ديگر در اطراف تانک ايستاده بودند، تا اين که چشم افسر ارتش به عکس امام خميني افتاد. چند دفعه به من که دم در ايستاده بودم اهانت کرد و گفت: «آن عکس را بردار». گفتم: «اگر مي خواستم بردارم آن را نصب نمي کردم اين آقا رهبر ماست». آن افسر باز به من توهين کرد و گفت: چنين و چنان مي کنم. من هم کم نياوردم و همان جا ايستاده بودم، کلت کمري اش را درآورد و به سرباز داد تا به سمت من شليک کند مي خواست من بترسم و عکس امام را بردارم. اما سرباز جرأت نکرد، يک قدم پيش مي آمد و يک قدم پس مي رفت. افسر اسلحه را از او پس گرفت و از تانک پايين پريد و به سمت من آمد، من هم از در نيمه باز کشويي مغازه، وارد مغازه شدم و فوري در را بستم و کف مغازه دراز کشيدم، او هم چند تير به داخل مغازه شليک کرد که بر اثر اصابت تيرها، در کشويي و شيشه مغازه ام سوراخ شد، قاب عکس پدرم و يک تابلو و آينه هاي مغازه شکست. هر کاري کرد نتوانست در را باز کند تا يک و نيم ساعت ايستاده بود تا اين که مقامات ارشد ارتش دستور برگشت نيروهاي ارتشي را دادند و آن ها هم آن مکان را ترک کردند. از سوراخ هايي که روي در ايجاد شده بود، بيرون را مي پاييدم وقتي مطمئن شدم آن ها رفته اند، در مغازه را باز کردم و بيرون آمدم. متوجه شدم، مأموران موتور «ياماها ۱۰۰» را که تازه خريده بودم، انداخته بودند وسط خيابان و با تانک از روي آن رد شده بودند.وي مي گويد: در بيشتر راهپيمايي ها تعدادي از شرکت کنندگان توسط مأموران ارتش مجروح مي شدند يا به شهادت مي رسيدند. من با کمک دوستانم مجروحان را به وسيله پتو به بيمارستان امام رضا(ع) منتقل مي کرديم تا درمان شوند در آن زمان مردم همکاري و همدلي بسيار زيادي داشتند و همه آن روزها براي ما خاطره است.

تغيير شعار

در پاساژ نادري وارد مغازه عطاري مي شوم، پيرمردي را مي بينم که روي نيمکت مغازه خود نشسته و مشغول خواندن روزنامه است، خودم را معرفي مي کنم و از او درباره خاطرات انقلاب مي پرسم.او ابتدا به بيان خاطراتش راضي نمي شود و اين کار را نوعي رياکاري مي داند که ممکن است اجر عملش را از دست بدهد. اما وقتي به او مي گويم شما با بيان خاطرات انقلاب مي توانيد به ترويج ارزش هاي انقلابي و اسلامي کمک کنيد و نسل جوان را با مشقت هايي که براي پيروزي انقلاب تحمل کرده ايد، آشنا کنيد، لب به سخن باز مي کند و اين چنين مي گويد: خانواده ما از سال ۴۲-۴۱ در فعاليت هاي انقلابي شرکت کرده اند.من هم وقتي ۲۲ ساله بودم نوارهاي سخنراني امام خميني(ره) را مخفيانه بين مردم توزيع مي کردم، در راهپيمايي ها شرکت مي کردم و زماني که مقام معظم رهبري در مسجد کرامت نماز مي خواندند، در خدمتشان بودم.«مهدي ناصري» در بيان جالب ترين خاطره خود مي گويد: به اتفاق يک عده از جوانان دراوايلي که شعار «مرگ بر شاه» گفته مي شد، در خيابان راه افتاديم و اين شعار را سر داديم که ناگهان نيروهاي ارتشي از مقابل حمله کردند. ما هم به يک کوچه وارد شديم به انتهاي کوچه که رسيديم، ديديم کوچه بن بست است نيروي ارتش هم دنبال ما آمده بودند، يک دفعه شعاري به ذهن يکي از جوانان رسيد و شعار «زنده باد شاه» سر داديم. وقتي نيروهاي ارتشي متوجه اين شعار شدند برگشتند.ما هم به محض خروج از کوچه اين گونه شعار داديم: «زنده باد شاه، کدوم شاه، شاه نجف خميني» و به اين صورت و با اين ابتکار از دست ماموران نجات پيدا کرديم.وي در بيان مشقت هاي زمان انقلاب نيز مي گويد: برادر همسرم به دليل فعاليت هاي انقلابي ۶ سال در زندان ساواک اسير دژخيمان بود و در اين مدت خبري از او نداشتيم.در همان زمان مادر همسرم از شدت نگراني و ناراحتي مفقود بودن پسرش دق کرد و جانش را از دست داد.اين شهروند ۶۴ ساله مشهدي در پايان مي گويد: همه روزهاي انقلاب براي ما خاطره است.

تراشيدن سرهاي جوانان

يک فروشنده خشکبار و زعفران در خيابان آيت ا... شيرازي مشهد نيز درباره خاطرات دوران انقلاب مي گويد: مثل همه مردم در راهپيمايي ها شرکت مي کردم.

آن روزها همه اش خاطره است.جعفرمقدم مي گويد: چهارراه شهدا و منزل آيت ا... شيرازي در مشهد مرکز انقلاب و تجمعات بود. به اين دليل، نيروي «پايداري»، در محلي که هم اکنون پاساژ الغدير است، مستقر بودند تا درمواقع لزوم به سرعت خود را به مرکز تجمعات در چهارراه شهدا برسانند. برخي اوقات هم نيروهاي ارتش از طريق بالگرد وسط خيابان پياده مي شدند و به سمت مردم تيراندازي مي کردند.وي مي گويد: زماني که بسياري از سربازان از پادگان ها به خاطر انقلاب و دستور امام(ره) فرار کرده بودند، در منزل آيت ا... شيرازي ۱۵ يا ۲۰ ماشين اصلاح بود که جوانان غيرسرباز براي شناسايي نشدن سربازان فراري و گمراه کردن ماموران سرخود رامي تراشيدند.در آن زمان مردم اخلاص عجيبي داشتند، به دليل اعتصاب هايي که در شهر بود، مردم روستا کاميون کاميون نان، بسته هاي برنج، ماست و ديگر موادغذايي لازم را براي مردم به شهرها مي فرستادند تا انقلاب مسيرخود را ادامه دهد. در روزهاي قبل از پيروزي انقلاب هر که مي ديد فردي مجروح شده است، فرد مجروح را به کولش مي گرفت و يا با خودرو و يا پاي پياده به بيمارستان مي رساند. چون هدف مردم رهايي از دست ظلم و جنايت هاي فراوان حکومت شاه بود و اين مبارزات شکر خدا نتيجه داد و انقلاب با رهبري امام خميني (ره) و وحدت مردم پيروز شد. مردم از شدت شور و خوشحالي در خيابان شيريني و شکلات پخش مي کردند. اين شهروند ۵۴ساله با اشاره به اين که انقلاب اسلامي ثمره مجاهدت ها و ايثارگري هاي فراواني است، مي افزايد: نسل جوان بايد ضمن آشنايي با انقلاب و اهداف امام راحل در راه حفظ آن بکوشد.

+ نوشته شده در  88/11/17ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط fana  |